ممنون آقا امید، در مورد ذهن سطحی مطلب صفحه اول لینکی که معرفی کرده بودی رو خوندم و تمرینات جنابsci رو شروع کردم. در مورد مطلب آخری که گفته بودی راستش توی اون لحظه من هیچ فکری نمیکنم. یعنی دلیل نگرانی و اضطرابم رو نمیدونم. همه چی ناخودآگاه اتفاق می افته. یه لحظه احساس میکنم که ضربان قلبم زیاد شده، قدرت تفکرم کم میشه و یک جریان داغی رو احساس میکنم که از گوشم به سمت صورتم میریزه. همه چی اتوماتیک و بدون هیچ فکری!
ممنون do_ob عزیز،من همونطور که گفتم کارم تدریسه و در دانشگاه هم عضو چند کمیته هستم. با این وجود هیچ کدوم از اینها بعد از این همه سال هنوز نتونسته مشکلم رو حل کنه.
یک وبلاگ دارم که توش مطالبم رو مینویسم.
مثبت نگر نیستم!! راستش یه جورایی امیدم کم شده که همونطور که گفتم به خاطر تجربه ها و تکرار اونها در این سالها برام اتفاق افتاده.
در مورد مسافرت حق باشماست. وقتی مسافرت هستم خیلی حال و روزم بهتره و میشه گفت در اون مدته که طعم زندگی نسبتا آروم رو میچشم ولی برگردم حداکثر از روز دوم دیگه باز شروع میشه تا همیشه هم که نمیتونم مسافرت باشم!
خانم الماس، شما سنت هنوز پایینه و فکر کنم باارزش ترین تصمیم زندگی ات رو گرفتی که به صورت جدی میخوای تغییر کنی و براش تلاشت رو شروع کردی. امیدوارم با این تلاشت بتونی سالهای آینده زندگیت رو شیرین تر کنی.
ممنون گرداب تنهایی، من فکر میکنم مشکلم بیشتر همون خجالتی بودن باشه که با خودش کلی ضعفها و عیب و ایرادهای دیگه آورده. سر کلاس مشکل چندانی ندارم. اوایل مشکل داشتم ولی دیگه حالا فکر کنم تا حدودی عادی شده. البته این برای وقتی هست که همهچی طبق معمول پیش بره. برای موقعیت های غیرمترقبه ناخودآگاه من همون آدمی میشم که از کودکی میشناسم نه آدمی که 6 ساله داره اینکارو تکرار و تمرین میکنه









علاقه مندی ها (Bookmarks)