بخدا من نمیخوام بلایی سرش بیاد ... یا اینکه بخوام کاراشو تلافی کنم ..... یا مثلا از خدا بخوام که عذابش بده چون بالاخره شوهرمهپدر بچه هامه.... فقط میخوام خوب شه
تشکرشده 49 در 24 پست
بخدا من نمیخوام بلایی سرش بیاد ... یا اینکه بخوام کاراشو تلافی کنم ..... یا مثلا از خدا بخوام که عذابش بده چون بالاخره شوهرمهپدر بچه هامه.... فقط میخوام خوب شه
khaleghezey (چهارشنبه 17 اردیبهشت 93), salehe92 (سه شنبه 16 اردیبهشت 93)
تشکرشده 352 در 163 پست
خانم ستاره ف ببخشيد شما نميخواد نگران شوهرت باشي تا كارشو نگيرن و...و...و تو اگر تمام قد همت كني موفق به چند قدم جلوتر ميشي شوهرت از پس خودش بر مياد نگران ديگران نباش خودتو بايد محكم كني و نجات بدي
meinoush (یکشنبه 01 تیر 93), فرهنگ 27 (چهارشنبه 17 اردیبهشت 93), مهربونی... (پنجشنبه 18 اردیبهشت 93), ستاره ف (چهارشنبه 17 اردیبهشت 93)
تشکرشده 16 در 12 پست
با سلام
salehe92 عزیز منم با گفته شما موافقم وقتی مطالب خانم ستاره رو خوندم خیلی ناراحت شدم اخه یه آدم چطور به خودش اجازه میده با زنش مادر بچه هاش اینطور مثل برده ها رفتار کنه؟؟؟؟ دیگه چیکار باید براش میکرد ماشاا... دوتا فرشته براش به دنیا آورده سومی هم که تو راهه غذاش و بقیه مسائل هم که طبق گفته خوده ستاره همیشه آمادست پس دیگه چی میخواد از جون این بنده خدا به نظر من همس شما به جای متخصص اورولوژی باید میرفت عضو ساواک میشد.................
ستاره ف (سه شنبه 16 اردیبهشت 93)
تشکرشده 49 در 24 پست
سلام... بازم از همتون ممنونم که بم روحیه میدین ... دیشب پسرم بهم میگفت مامان تو چرا نمیای مدرسه مون دنبالم؟ میگفت مامان دوستم اومده دنبالش که با هم برن بیرون . نمیدونستم بهش چی بگم . شوهرم بش گفت مگه باهم میریم بیرون بت خوش نمیگذره ؟ پسرم گفت من دلم میخواد مامانمم باشه .شوهرم گفت نمیشه که بابا.مامان باید تو خونه باشه ، واسمون شام درست کنه دیگه . پسرم گفت مامانای بقیه چرا باهاشون میرن ؟ نمیخوان شام درست کنن؟ شوهرم گفت اونا کار اشتباهی میکنن . بعدش که رفتم پسرمو بخوابونم بم گفت مامان ، بابا نمیذاره توهم بامون بیای بیرون ؟ من هی سعی میکردم بحثو عوض کنم . آخه نمیدونستم بهش چی بگم .اما اون ول کن نبود ... آخر سر گفت خودم به بابا میگم بذاره باهامون بیای بیرون ..
khaleghezey (چهارشنبه 17 اردیبهشت 93), meinoush (یکشنبه 01 تیر 93), زن امیدوار (چهارشنبه 17 اردیبهشت 93)
تشکرشده 11,395 در 3,444 پست
یعنی بخدا اشکم در اومد وقتی نوشته های شما را خوندم در مورد صحبت های پسرتانواقعا نمی دانم بچه ها چه گناهی دارن که وسط مشکلات ما آدم بزرگا قرار بگیرن و ضربه بخورن
شما جزو انجمن آزاد هستید بانو اونجا مشکلتان را مطرح کنید خیلی بهتر جواب میگیرید.
دوستان لطفا از جواب های احساسی خودداری کنید
لطفا به پسرتان بیشتر محبت کنید خیلی نیاز داره به محبت مادرتوکل کن به خدا حتما انجمن آزاد مشکلت را بنویس و خواهشا فقط با راهنمایی مدیران و مشاوران سایت برو جلو بدون نظرشان اقدامی نکن و سعی کن به راهنمایی هایی که میکنن توجه کنی و هرچقدر هم بنظر سخت بیاد ولی انجامش بدی ایشالله نتیجه لازمه را بگیری.
هر وقت کم آوردی برو تایپیک های بانو she را مطالعه کن.اونوقت کلی ازش انرژی میگیری وقتی میبینی چقدر مصمم هستش و امیدوار برای حل مشکلش![]()
دوتعریف جدید و جالب ﮐﻪ خوب است به عمقش فکر کنیم:
ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
ﮐﯿﻨﻪ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺯﻫﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ،
ﻣﮕﺮ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﻮﺩ:
ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ خویش
ﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ
ﺍﺯ خویشتن ﺧﻮﯾش ،ﺗﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻧﺶ ،
در زﺍﯾﺶ ﺩﻭﻡ، ﻫﻮﯾﺪﺍ ﺷﻮﺩ
ﻭ ﺣﯿﺎﺕ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﻭ ﺁﻏﺎﺯ ﮔﺮﺩﺩ !
ویرایش توسط khaleghezey : چهارشنبه 17 اردیبهشت 93 در ساعت 09:23
مهربونی... (پنجشنبه 18 اردیبهشت 93), ستاره ف (چهارشنبه 17 اردیبهشت 93)
تشکرشده 3,304 در 1,073 پست
خیلی خوب میشه اگه بچه ها هم حرف دل شما رو می زنن فکر کنم شوهرتون نتونه جلوشون مقاومت کنه
پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا, و در آن باغ کسی می خواند, که خدا هست، دگر غصه چرا ؟
تشکرشده 49 در 24 پست
چشم .. بازم از امدایی که بم میدین ممنونم ... من فقط شما و خدا رو دارم
khaleghezey (چهارشنبه 17 اردیبهشت 93), مهربونی... (پنجشنبه 18 اردیبهشت 93)
تشکرشده 3,056 در 916 پست
ستاره جون از خوندن نوشته هاتون واقعا متاسف شدم . و امیدوارم با تلاشت بتونی زندگی خوب وشادی داشته باشی و حتما هم میتونی چون خواستن توانستنه و شما عزمت رو جزم کردی که حتما اینکارو بکنی . نمیدونم حدسم درسته یا نه چون ما فقط از روی نوشته های اندک شما برداشت میکنیم . همسر شما اگه فرد عصبی بود این رفتارش تنها با شما نبود بلکه با تمام اطرافیان حتی بچه هاش هم این رفتار رو داشت ولی گفتید که اینجور نیست .پس این وسط مشکلی بین شما و ایشون وجود داره که باعث این مشکل شده است شما اونو باید پیدا کنید . ایشون عاشق شما شده و با اینکه میدونست شما یه دختر دیپلمه هستید شما رو انتخاب کرده . احتمالا به خاطر زیبایی و جذابیتی که براش داشتید و علاوه بر اون احتمالا دیدگاه اون از انتخاب یه خانم خانه دار این بوده که زندگیش مرتب باشه و از تربیت و مدیریت زندگی و بچه هاش خیالش راحت باشه ولی شاید شما انتظار ایشون رو براورده نکرده باشید . والبته حتی در اون صورت هم رفتار ایشون قابل توجیه نیست ولی شما با شخصیت خیلی وابسته و منفعلانه ایشون رو بیشتر ترغیب کردید بدون این که ایشون رو به زشتی کارش اگاه کنید . حالا باید همین کارو بکنید یعنی زشتی کارش رو بهش نشون بدید و از اون طرف هم روی خودتون بیشتر کار کنید و بهش پابت کنید که یه بانوی شایسته هستید و باید مثل یه بانو باهاتون رفتار کنه . مثلا الان که حامله اید یا بعدا که بچه دار هم میشید برای کارهای خونه از یه خدمت کار استفاده کنید اگه به کاراتون نمیرسید . یا مثلا در مورد کارهای مادر شوهرتون با وجود احترامی که باید بهشون بذارید چرا باید مثل خدمتکار براشون کار کنید ؟ شما اونا رو بد عادت کردید و حالا بچه جدید بهانه ایه که این عادتشونو از بین ببرید . وقتی شما برای خودتون ارزش قائل نباشید دیگران هم همیطور خواهند بود .
فرهنگ 27 (چهارشنبه 17 اردیبهشت 93), مهربونی... (پنجشنبه 18 اردیبهشت 93), ستاره ف (چهارشنبه 17 اردیبهشت 93), شایسته89 (پنجشنبه 18 اردیبهشت 93)
تشکرشده 124 در 44 پست
ستاره جان شما دوتا پسر داری. سعی کن خیلی باهاشون رفیق باشی. اونا احتیاج به گرفتن تایید و محبت از شما دارن. خانمی رو میشناسم که شوهرش خیلی خودرای بود واصلا به حرفش گوش نمیکرد. چون خیلی به پسراش محبت کرده و باهاشون رفیقه الان که بزرگتر شدن جلوی پدرشون ازش حمایت میکنن و حرف مامانشون رو به کرسی مینشونن. اگه بچه ها بخوان که شما باهاشون باشی شوهرتون تا یه مدتی میتونه مقاومت کنه بعد مجبوره به حرف بچه ها گوش کنه.
خیلی واست دعا میکنم![]()
فرهنگ 27 (چهارشنبه 17 اردیبهشت 93), مهربونی... (پنجشنبه 18 اردیبهشت 93), ستاره ف (چهارشنبه 17 اردیبهشت 93)
تشکرشده 49 در 24 پست
راستش نمیدونم چه مشکلی میتونه وجود داشته باشه....اما اگه بخوام از گذشته واستون بگم شوهرم اولین باری که با من حرف زد دم در مدرسه بود .. آخه فامیلای دوستم بود چند بار به دوستم گفته بو که به ستاره بگو من عاشقش شدم و از وقتی دیدمش خیلی ازش خوشم اومده و از این جور حرفا..منم چون تو یه جو مذهبی بزرگ شده بودم که این چیزا رو بد میدونستن نمیخواستم باهاش رابطه برقرار کنم .. تا اینکه اون روز اومد دم مدرسمون گفت ستاره میخوام باهات حرف بزنم .. من خیلی بچه بودم .. یادمه حتی ازاینکه با اسم کوچیک صدام زده بود کلی خجالت کشیدم .. بهم گفت من از وقتی دیدمت خیلی ازت خوشم اومده .. تو همونی هستی که من میخواستم .. عاشقت شدم .. اگه یه روز نیام اینجا و نبینمت دق میکنم .. میگفت حتی دیدنت از دور هم واست لذت بخشه .. میگفت چون با حجاب و چادری هستی بیشتر دوست دارم ... منم خب تا حالا هم چین رابطه ای نداشتم ... بهش گفتم من نمیتونم بی اجازه خانواده ام کاری کنم ... اونم امد خونمون با خانواده اش بابام که میدید من سنم کمه راضی نمیشد ... اما شوهرم چند بار با خانواده اش اومدن خواستگاری .. از اون ور هم هی میومد دم مدرسه میگفت نمیتونم بی تو زندگی کنم ... منم که این حرفا رو میشنیدم خب مایل به ازدواج میشدم .. بابامم کم کم راضی شد ... دید موقعیت خوبی داره ... البته موقعیت اجتماعی پدرم از شوهرم بهتره کارخونه داره ولی خب پول واسش خیلی مهم بود .. نه فقط واسه من واسه خواهرای دیگمم میگفت حتما باید وضع مالیشون خوب باشه ...خلاصه شوهر من همه ویژگی ها رو از نظر پدرم داشت .. هم وضع مالی هم خانواده مذهبی ... بعد ازدواجم که دیگه واستون تعریف کردم ... راستش من سعی کردم همیشه زن که میخوسته باشم ... از نظر خونه داری و بچه داری و چیزای دیگه .. نمیدونم ولی تا چه حد تونستم...یعنی ممکنه ازم راضی نباشه که اینطوری میکنه؟؟؟؟
مهربونی... (پنجشنبه 18 اردیبهشت 93)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)