به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 5 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 72
  1. #41
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 مرداد 00 [ 08:55]
    تاریخ عضویت
    1392-5-14
    نوشته ها
    202
    امتیاز
    10,223
    سطح
    67
    Points: 10,223, Level: 67
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 227
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 260 در 112 پست

    Rep Power
    37
    Array
    ممنونم دختر جوان بابت صحبت هاتون.
    اینقدر سکوت کردم و منفعل بودم که نمیدونم اون حرکت بزرگی که میگین رو چجور شروع کنم و اصلا چیکار کنم و چی بگگم.
    من دیگه از شوهرم دارم دل می کنم.
    واقعا تنها دلیلی که منو تو این زندگی نگه داشته دخترمه. آخه عاشق پدرشه و منم عاشق دخترم نمیتونم دوریشو تحمل کنم و حتی اگر با من هم باشه نمیتونم ببینم که دلتنگ پدرش باشه.
    من به همون محبت های هر از چند مدت یه بار انگار دلخوشم.
    خودمو به این دلخوش کردم که اگر بخوام جایی برم منو با خودش می بره. یا اگر تو خونه وسیله ای تموم شد میخره.
    یکی دو روزه همش به رفتارهای خودم زوم کردم مثلا دیروز نذری داشتیم. نذر مادرشوهرم بود که خونه ما بود از دیشبش همش در حال بدو بدو بودم. فردا عصرش که مهمون هم داشتیم هه هم جمع بودیم از خواب بیدار شد بهش میگم میخوای برات چای بریزم؟ میخوای برات فلان کارو بکنم؟ با بداخلاقی میگه نه کارم نداشته باش هیچی نمی خوام. شاید این از نظر خودش هیچ برخورد بدی نبود ولی واسه من هضمش تو اون موقعیت جلوی اونها سخت بود دیگه کاریش نداشتم. ولی خستگی تنم رو صدبرابر کرد.
    آخه هیچکدوم از مردای دور و بر مون حداقل توی این موقعیت ها جلوی کسی اینجوری با زنشون برخورد نمی کنن.
    دیگه نمیخوام کاری بهش داشته باشم اگر چیزی خواست براش میبرم نخواست هم بهش نمیگم میخوای برات بیارم.
    یا اینکه پایان نامه ارشد باید بنویسه اول که میگه تو میتونی انجام بدی بهش گفتم باشه با خواهرم مینویسیم برات.
    هر روز توی سایتها بود و تلفن میکرد و باهاش تماس می گرفتن و قیمت می گرفت یه روز می گفت میخوام بدم بیرون یه روز میگفت خودت انجام بده . دیروز میگه میدم بیرون انجام بدن تو خسته میشی. انگار من مسخره اش بودم واسه پول دادن به ما به زور و با چند بار گفتن و ماهانه شاید 50 تومن به من و دخترم بده اونوقت واسه خاطر خودش پول یا داره یا اگر نداره از زیر سنگ هم باشه جور می کنه.
    تازه حدود 2 فصلش هم واسش آماده کرده بودم. ولی عمرا دیگه کاری به پایان نامش داشته باشم.

    این روزها یه ترس عجیبی توی وجودمه. همش احساس می کنم باردارم اصلا دلم نمیخواد باردار بشم . فقط دعا دعا می کنم که نباشم... چون نمیخوام کار اشتباهی بکنم.

  2. کاربر روبرو از پست مفید دلسا تشکرکرده است .

    رنگین (جمعه 01 آبان 94)

  3. #42
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 29 تیر 97 [ 23:45]
    تاریخ عضویت
    1394-4-09
    نوشته ها
    138
    امتیاز
    4,330
    سطح
    41
    Points: 4,330, Level: 41
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 20
    Overall activity: 9.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First ClassVeteran
    تشکرها
    77

    تشکرشده 116 در 61 پست

    Rep Power
    30
    Array

    Question

    سلام دلسا جون شوهرت خلی تو رو دست کم گرفته و تو هم شوهرت رو دست بالا گرقتی هر روز این جمله رو تکرار کن :من ازش سرترم انقد تکرار کن ملکه ذهنت شه
    دلسا جان چرا انقد ساکتی؟چرا وقتی بهت بی احترامی میکنه ج نمیدی؟ سکوت مال زمانیه ک طرف شرمنده شه بعدش ن ک پرروتر شه از ابن ب بعد اگ چیزی گفت خلی محکم و قاطع جوابش بده البته ن تو جمع و ن بی ادبی یا فحش مثلا اگ گفت کاریم نداشته باش خلی محکم بگو حالا کی بات کار داشت تحفه ای مگه؟!!! اگ ازت چیزی خاس سریع نگو باشه طاقچه بالا بزار اگ گف پایان نامه ام رو بنویس بگ سفارش زیاد دارم مطمعن نیستم برسم مال تو رو بنویسم خودتو بگیر براش چرا میزاری دخترت وابسته اش شه دخترت رو وابسته خودت کن بیارش تو تیم خودت ن ک بره تو تیم اونا و با اونا شه میدونم مسابقه نیست ولی تو خلی تنهایی و باید برای خودت یار جمع کنی اولش از دخترت شروع کن جلوش بشین قربون صدقه دخترت برو با صدای بچه گونه باهاش حرف بزن باهاش بازی کن مث بچه ها و بلند بلند بخند بعضی وقتا یه خوراکی خوشمزه درست کن مثلا یه کیک کاکایویی درست کن و بشین با دخترت کارتون های بامزه نگاه کنید و بخورید و از ته دل قهقه بزن حتی اگر از ته دلت غمگینی از ته دلت بخند دلسا باور کن خنده های تو تو رو خلی قوی نشون میده بزار ب دنیای قشنگ تو و دخترت حسودیش بشه دلش بخاد با شما باشه کاری کن ک دیگ اون زن داداشه دیگ براش جالب نباشه بعضی وقتا عکسای خلی شیک از خودت با لباسای جذاب بگیر چاپشون کن و تو دیوار اتاقت بزن
    اتاقت رو پر کن ازین عکسا یا مثلا وقتی تو خونست وقتی میره پیش مامان جونش تو هم دخترت رو بردار و برو توی اتاق دیگ یه آهنگ شاد بزار و شروع کن با دخترت رقصیدن صداش رو هم بلند کن بزار صدای شادیتون رو بشنوه و فرض کن اصلا رو این کره خاکی همچون اونی وجود نداره خودت هستی و دخترت و خدا
    خوشبخت باشی

  4. #43
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 مرداد 00 [ 08:55]
    تاریخ عضویت
    1392-5-14
    نوشته ها
    202
    امتیاز
    10,223
    سطح
    67
    Points: 10,223, Level: 67
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 227
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 260 در 112 پست

    Rep Power
    37
    Array
    سلام
    چند وقته حال روحی خوبی نداشتم
    دقیقا از بعد از آخرین رابطمون شروع شد. حس ارضا نشدن همسرم، کناره گیری های اون از من ، خوداراضایی هاش و ... خیلی چیزای دیگه باعث بدتر شدن حالم شدن.
    تمام اون رفتارها و بی محلی ها و نحقیراش توی ذهنم بود انگار یکی تمام وقتایی که بیدار بودم داشت بهم میگفت این زندگی درست بشو نیست.
    انگار می خواست بهم نشون بده که با کلی مثال و دلیل بهم نشون بده دوستم نداره.
    خیلی سرد شدم توی تمام موارد. بعضی موقع اینقدر از دستش دلگیر می شدم که حتی دوست نداشتم به صورتش نگاه هم بکنم.
    هفته پیش ازم خواست که آماده بشم ولی اصلا شرایط روحی خوبی نداشتم. حتی جوابشو هم ندادم میدونم کارم درست نبود ولی اصلا رفتارهام دست خودم نبود. امشب باز ازم خواسته آماده باشم و اگر آمادگی ندارم خبرش کنم.
    بعضی شبا اینقدر دلم می خواست برم نزدیکش بخوابم ولی حس دافعه شدید بینمون نمی ذاشت.
    خودم هم موندم که چی میخوام
    چند روز پیشا با مادر و خواهرش بودیم حرفای خودشو در قالب مثال درباره دوستش میزد که دوستم میخواسته بره خونه برادرش خانمش نذاشته منم بهش گفتم باید توی دهن همچین زنی زد به اون ربطی نداره و ...

    من با رفتنش با خونه برادرش مشکلی ندارم ولی هر چیزی حدی داره. میخواد بره هفته ای ده روزی یه بار بره نه اینکه صبح و ظهر و عصر و شب و وقت و بی وقت بره. مادرش خونه ماست از خونه اونها تا ما هم فقط 8-9 دقیقه پیاده رویه. ماهی نهایتش یکی دوبار میخوان بیان اینجا. حداقل معرفت تلفن کردن هم ندارن. نه اونها و نه بقیه اعضای خونوادش. میخوان بیان نهایت نهایت یک ساعت بشینن نه کمکی می کنن و نه چیزی.
    این چیزاهاشون حرص من رو درمیاره.
    جالب اینه که هم قابل احترام تر هستن هم بیشتر به چشم شوهرشون میان و هم پیش مادرشوهر عزیزترن.
    خیلی از لحاظ روحی داغونم
    حرفهام اینقدر زیاده که دیگه دلم داره میترکه. احساس می کنم قلبم از سنگ شده.
    چند روز پیش که تاپیک خانم میشل رو خوندم فقط کمی آروم شدم...

  5. #44
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 09 آبان 01 [ 22:46]
    تاریخ عضویت
    1394-3-19
    نوشته ها
    336
    امتیاز
    10,609
    سطح
    68
    Points: 10,609, Level: 68
    Level completed: 40%, Points required for next Level: 241
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    241

    تشکرشده 267 در 138 پست

    Rep Power
    58
    Array
    سلام عزیزم من فقط می تونم باهات همدردی کنم و بگم منم با همسرم مشکلات جنسی دارم می تونی بری و تایپیکمو بخونی ولی به امید بهبودیش موندم ولی با خوندن تایپیک شما ترس افتاده به جونم. خدا به داد همه برسه

  6. #45
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 13 مرداد 00 [ 08:55]
    تاریخ عضویت
    1392-5-14
    نوشته ها
    202
    امتیاز
    10,223
    سطح
    67
    Points: 10,223, Level: 67
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 227
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 260 در 112 پست

    Rep Power
    37
    Array
    سلام.
    اینجا برام شده محل خالی کردن حرفا و عقده هام. دلم داره میترکه از بس سکوت و سکوت و سکوت.
    وقتی میام اینجا می نویسم انرژی می گیرم. دردام برام قابل تحمل میشه افکار منفیم دور ریخته میشه حالم خوب میشه.
    واقعا شرایطم خسته کننده شده. همش در حال دویدنم. به هیچی هم نمیرسم. حتی یه خواب درست و حسابی هم ندارم خوابیدنمم هم استرس داره.
    از این طرف باید بی مهری های شوهرم رو تحمل کنم از اون طرف انرژی منفی های مادرشوهر.
    فقط به زور میرسم صبحانه و نهار وشام آماده کنم. حتی به تمیزکاری خونه هم انچنان نمیتونم برسم.
    اینقدر تحت فشار روحی هستم که همش منفی می بینم.
    خیلی دوست دارم بتونم ارشد بخونم. بهم اجازه نمیده اینقدر خودخواهه که فقط خودشو می بینه. میگه ما پول نداریم که تو بخوای بری دانشگاه. (خودش آزاد می خونه) میگم می خونم دولتی قبول شم. معدل دیپلمم 19 است. میگه نه تو شهر خودمون نیست و باز بهونه دخترمون رو آورد.
    میدونم فقط فکر نگهداری از مادرشه وگرنه دخترمون که دیگه بزرگ شده منم که هنوز قبول نشدم.
    من از کارم استراحتم از خانوادم از تفریحم از علایقم حتی از بعضی کارها برای دخترم هم گذشتم بخاطر مادر و خودش و خانوادش که راحت تو خونه هاشون باشن که حتی اگر دو ساعت بخوان بیان جای من بمونن منت بذارن سرم.
    ولی اون هم به کارش میرسه هم به خودش هم به تفریحش و هم اینکه مادرش همیشه پیششه
    اونم که تو دنیا فقط خودشو مادرش رو میبینه.

    دلم پوسید از بس شبها با چشمای پر اشک خوابیدم. نزدیک مادرش باید بخوابه که انگار تو بغلشه. اونقدر با فاصله از ما و فوری هم خودشو بخواب میزنه.
    نمیدونم باید چیکار کنم مطمئنم اگر بدون لباس هم جلوش باشم براش فرقی نداره چقدر باید تلاش کنم که بخواد بهم نزدیک بشه مگه هر زنی که شوهرش باهاش رابطه داره باید اینهمه تلاش میکنه اینهمه به خودش برسه؟
    هروقت مادرشوهرم رو حموم می کنم خیلی برام دعا می کنه که ایشااله هرچی از خدا بخوای بهت بده تنها آرزوم اینه که منم رنگ عشق محبت رو ببینم. ولی نیست.
    دیگه خسته خسته ام. از همه چی. هرجا میرم استرس خونه رو دارم که الان میخوان غر بزنن یا فلانی کار داره
    دوهفته پیش ازش خواسته بودم مادرشو چند روزی ببره یه جای که فرشا رو بشوریم ولی فقط فقط فکر راحتی خودش و بقیه اس. اگر بازم بهش بگم که فکر میکنه میخوام مادرشو بیرون کنم.
    ماه پیش سرما خورده بودم که به زور پامو زمین میذاشتم مادرش بهش گفت خانمت ناخوشه منو ببر خونه فلانی. میگه نه نمیخواد بری خودش خوب میشه. حاضر به کمک کردن هم نیست.
    ای زندگی هیچی برام نداشته فقط یه اعصاب داغون برام گذاشته.
    تنها خوبیش حضور دخترمه وگرنه فقط اسم یه شوهرو تو شناسنامم دارم.
    مثلا الان با دوستاش بیرونه زنگ زده تا شروع به صبحت کرد صدای زن هم میومد کامل و واضح واسه همین فوری قطعش کرد.
    همه کارهاشو ازم مخفی میکنه. به زور ده بار گفتن میخواد بهمون پول بده.
    وای که چقدر دلم پره.
    اینقدر گریه کردم که حتی چشمام نمیبینه که چی نوشتم.

  7. کاربر روبرو از پست مفید دلسا تشکرکرده است .

    گیسو کمند (شنبه 05 دی 94)

  8. #46
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array
    با سلام

    اینوقت سحر که بیدار شده ام و سری به همدردی را در پیش گرفتم توجهم به تاپیک شما جلب شد و درجا زدنهایتان و متأسفانه میل به درجا زدن .... چرا ؟؟؟ چون
    راحت تره ، غصه خوردن ... تمرکز روی همسر و نداشته ها ..... راحت تر از تلاش برای تغییر روحیه و رفتار و شخصیت اما پیامدهای آن کجا و این کجا ..... و شما راحت طلبی ( در مسیر منفی ) و منفعلی در درجه اول در برابر خودت .... شما با خودت هم میانه جذابی نداری چه رسد به همسرت

    بیاد بیاور :

    نقل قول نوشته اصلی توسط بالهای صداقت نمایش پست ها
    پس تصمیم " موندن در این زندگی " شد

    شما می بایست تلاش خودت رو انجام بدهی و فقط روی خودت متمرکز شوی تا توانایی هایت را بالا ببری

    شرایط زندگی انسانها با همدیگر فرق می کند ، نمیشه مقایسه کرد ، به نظر من کسی از زندگی اش بهره می بره که در شرایطی که قرار داره ، بهترین رفتار رو نشون بده و مثبت هایی که کسب می کنه برایش ارزش آفرین باشه

    ارزش هایی هم که کسب می کنیم ، ممکن هست برای مقاطع مختلف زندگی متفاوت از هم باشند ، ولی مهم این هست که این ارزش ها روندی صعودی و به سوی پیشرفت ما داشته باشند

    من به عنوان یک دختر ، دوست دارم جذاب باشم ، دوست دارم دوست داشتنی باشم ، دوست دارم خواستنی باشم ، دوست دارم کشش داشته باشم ... برای اینکه این خصوصیات جزئی از من بشه ، مستلزم این هست که من یاد بگیرم

    یاد بگیرم همدلی کردن
    یاد بگیرم هم حسی کردن
    یاد بگیرم درک کردن
    یادبگیرم طنازی کردن
    یاد بگیرم حرف زدن
    یادبگیرم جای طرف مقابل بودن
    یادبگیرم از دریچه چشم طرف مقابل دیدن
    و یاد بگیرم های دیگه




    شما می بایست در ابتدا خودت رو قوی کنی
    یعنی چی؟
    یعنی
    1- بر احساساتت غلبه کنی ( یه جمله بهت می گم ، اون بشه آویزه ی گوشت : " احساساتمان دست خودمان نیست ، اما نحوه برخورد ما با احساساتمان در اختیار ما هست"

    ببین اون روز شما از داد زدن همسرت جلوی فامیلتون آزرده خاطر شده ، حق هم داشتی (احساس بدی بهت دست داده بود) اما شما با این احساست چه برخوردی کردی؟
    غصه خوردی ، افسرده شدی ، خجالت کشیدی ، آز پخش شدن این موضوع در بین فامیل ترسیدی ، و در نهایت با حرص خوردن و اعصاب خوردی ت رفتی سوپری واسه خرید

    توجه: راهی که رفتی ، چه نتیجه ای عایدت کرد؟
    دور شدن و سردتر شدن رابطه تون
    نکته: شوهرت واکنش نشون داده ، بهت گفته پول واسه سوپری می خواستی ؟
    شما دوباره احساساتت فوران کرده ، جلویش رو نگرفتی و به همسرت گفتی " نه دیگه لازم ندارم ، در حقیقت شما می خواستی با این روش ناراحتی ات را نشان دهی و به شوهرت بفهمونی که رفتارش اشتباه بوده ، اما راه رو اشتباه رفتی
    راهکار درست :
    الف) " آره عزیزم ، پول می خواستم که برای دختر ِ خوشگلت خوراک بخرم ، نمی خواستم شما توی زحمت بیفتی ، گفتم ، خودم بیام " همین
    ب) در فرصت مناسب و فضای مناسب گفتن دلخوری رفتار شوهرت جلوی اون فامیل تون

    2- زود بهت بر نخوره و امیدت رو از دست ندهی

    نقل قول نوشته اصلی توسط بالهای صداقت نمایش پست ها
    دلسا ، آروم باش
    قرار نیست یک شبه ، با چند خط نوشته ، مشکلات زندگی حل بشه که

    شوهرت را به چشم یک بیمار ببین ، یه بیمار که حداقل 10-15 سالی با این بیماری دست و پنجه نرم میکنه
    و سعی کمکش کنی تا خودش رو درمان کنه
    نقل قول نوشته اصلی توسط بالهای صداقت نمایش پست ها

    نقل قول نوشته اصلی توسط دلسا نمایش پست ها

    همسر من مرد خیلی خوبیه
    ولی شوهر خوبی برای من نبوده گناهی هم نداره.
    .
    اگر مرد خوبی هست و تو دوسش داری ، برای بدست آوردنش تلاش کن ، واقعا می گویم ، اگر خواهانش هستی پس تلاش کن تا بدستش بیاوری ... انسان وقتی چیزی رو می خواد برای داشتنش همه گونه تلاشش رو میکنه

    نقل قول نوشته اصلی توسط دلسا نمایش پست ها

    همسر من ، منو نمیخواد.

    پس خواستنی شو ، فقط همین
    ( یه لحظه فکر کن ، آیا تو واقعا خواستنی هستی؟ آیا آنچه را که باید برای خواستنی بودن و جذاب بودن ، لازم هست را دارا هستی؟ )

    داستان زیر ، واقعیت انکار ناپذیری هست ، که من خودم تجربه اش کرده ام

    یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد.
    اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.
    طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است.
    اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.
    عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند : فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟
    دوستم با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید.
    اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.
    وقتی این حرف را می‌زند، دوستانش می‌خندند و می‌گویند : کاملا متوجه شدیم...
    زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.

    بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛
    سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.
    اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.
    اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.





    نقل قول نوشته اصلی توسط دلسا نمایش پست ها

    گناه من لاغر بودن و نداشتن آگاهی اوایل ازدواج بود.
    الان چی؟ آگاهی ات نسبت به زندگی زناشویی و مهارت های ارتباطی در چه حدی هست؟ ایا همچنان در سپر انفعال خود را محفوظ نگه داشته ای؟

    نقل قول نوشته اصلی توسط بالهای صداقت نمایش پست ها
    ببین دلسا، یا همین الان تصمیم بگیر که طرز فکرت رو عوض کنی تا سرنوشتت عوض بشه ، یا بسوز و بساز

    همش میگی با صدکیلومتر فاصله از من می خوابه ، به من توجه نمیکنه ، به من گوش نمیده و .... اینها که نشد حرف حساب

    یک شبه و یک ساعته که همه چیز درست نمیشه
    مگه میشه یه دانه رو گذاشت توی خاک و بعد بلافاصله ازش میوه چید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



    تو فقط تمرکز کرده ای روی اتفاقاتی که تو رو احاطه کرده ، بابا دخترجان پاشو یه کم فاصله بگیر از همه این منفعل بودن ها ، از همه این رنج ها ... پاشو آینده ات رو از همین الان صحیح بساز

    تا حالا هرچی بوده ، شده ، دیگه بسه ، از امروز خودت رو عوض کن

    اون تاپیک های قبلی ات خیلی بیشتر شور وهیجان واسه اصلاح داشتی ، ولی این تاپیک رو نه
    اومدی همش داری ناله می کنی




    نقل قول نوشته اصلی توسط دلسا نمایش پست ها
    سلام

    من تلاش می کنم ولی به چشمش نمیام. منو نمی بینه. من همخونه اش هستم و فقط مادر بچه اش.


    بالهای صداقت : وقتی خودت ، داری خودت رو اینجوری می بینی ، چه انتظاری از اون داری؟ مگه تو توی ذهن اون هستی ؟ مگه هرچی تو تصور می کنی ، واقعیت هست؟ برو تاپیک "یافته های من " رو بخون یا تاپیک "ده خطای شناختی" یا " از حال بد به خوب" رو بخون و همشون رو تمرین کن



    هر روز درباره شیرین کاری دخترمون باهاش حرف میزنم. هرچی بخواد سریع واسش آماده می کنم و ... منتی هم ندارم زنشم وظیمه منه. ولی به چشمش نمیاد. قبلنا خیلی می خواستم که مال من باشه ولی الان کمتر شده واسه همین هم تلاش چندانی نمی کنم.

    بالهای صداقت : یعنی چی آخه؟ یعنی اگر خواستیم بریم میدون آزادی ، یهو دیدم میدون انقلاب بسته هست ، همون جوری می شینیم و دست روی دست میذاریم؟ نمیریم از مسیر های دیگه به میدون آزادی برسیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به راحتی از خواستمون چشم پوشی می کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟
    اصلا به نظرت این منطق درسته ؟





    من خواستنی نیستم. من خودمو دوست ندارم نه ظاهرمو و نه باطنمو.


    بالهای صداقت : منم یه زمانی از خودم بیزار بودم ، از خودم بدم می اومد ، تااینکه یاد گرفتم خودم رو دوست داشته باشم ، و به خودم احترام بگذارم ف و باری خودم ارزش قائل شوم
    تو هم می تونی ، برو تاپیک "اگر بال داشتم رو بخون "

    اگر من خودم از خودم بیزار باشم و همش از خودم موج منفی که " من دوست داشتنی نیستم" را ساطع کنم ، اون وقت چگونه انتظار داشته باشم دیگران از هم نشینی و هم صحبتی با من لذت ببرند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



    اون از جدا شدن بدش نمیاد شاید از خداش هم باشه. اگر مونده واسه مهریه مونده.


    بالهای صداقت: ای بابا ، باز دوباره که رفتی ذهن خوانی کردی ، یعنی چی؟
    اصلا بر فرض محال که اینجوری باشه ، آیا این قضیه خواست تو هم هست؟ اگر هست که پاشو اقدام کن ، اما اگر نیست ، پس بجنگ، تلاش کن

    5سال پیش وضعیتم خیلی بد بود ، ولی هم شوهرم رو می خواستم هم زندگیم رو می خواستم ، یه چیزی از محالات روزگار رو می خواستم .... ولی میدون روخالی نکردم ، خوردم به این تالار و کلی از این تالار و راهنمایی های بچه ها استفاده کردم ، 8 ماه تنها بودم ، واقعا دوران سختی رو گذروندم ، ولی برای هدفم و داشتن یه زندگی خوب و آرام جنگیدم ، درست و اصولی هم برای خواسته ام تلاش کردم تا بدستش بیارم
    میدونی ، انگیزه دهنده به من کابری به نام " چکامه " بود حتما تاپیک هایش رو بخون




    هنوز هم منفعلم کمی بهتر شدم ولی سخته بخوام باهاش ارتباط برقرار کنم. جواباش یا آره است یا نه یا بزور جواب میده روشو میکنه اونور منم زودی بهم بر میخوره و کنار می کشم البته نسبت به قبل بهتر شدم.
    خیلی ناراحت میشم که شبا با فاصله زیاد می خوابه. اگر افسرده شده دکتر که نمیره. باهم صمیمی هم نیستیم که به من حرفی بزنه فرار از خونه رو ترجیح می ده در کل از حرف زدن درباره مسائل یا مشکلات فرار می کنه صورت مسئله رو پاک می کنه ولی حاضر نیست رفعش کنه.


    بالهای صداقت : قدم به قدم می بایست این مشکلات رو برطرف کنی ، حل شدنی هست ، اما هم زمان می برد ، هم نیاز به تلاش زیاد شماست






  9. 2 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    گیسو کمند (شنبه 05 دی 94), ستاره زیبا (چهارشنبه 09 دی 94)

  10. #47
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط فرشته مهربان نمایش پست ها


    سلام دلسا جان


    پستهای شما را خواندم

    من اینجا روی سخنم فقط با شماست و راهکارهایم نیز فقط برای شما و تغییرات مطلوب در شماهست . شما پتانسیل های خوبی برای تغییر وضعیت دارید و زندگی شما زمینه بهبود را دارد اگر به نکاتی که می گویم خوب توجه کنید و راهکارهای را به کار بگیرید .

    به واقعیتهایی که می گویم خوب دقت کن :

    1 - مرثیه سرایی به شما لذت می دهد

    2 - مرتب تکرار کرده ای مرا نمی خواهد ... این به ظاهر غم را بروز می دهد اما در واقع شما از این که او نخواهدت یک نوع لذت می برید ، لذت منفی ... یعنی از احساس قربانی بودن ، دیده نشدن ، علیرغم تلاش و فداکاری مورد علاقه نبودن یک لذت پنهان می برید ....

    3 - میل به مرثیه سرایی روند زندگی و روحیه شما را مغموم می کند برای مثال شما بیشتر به سوی گره در ابرو داشتن و عبوس بودن و شاد نبودن میل می کنید بدون آنکه متوجه باشید و بدانید و همین باعث انتشار انرژی منفی در فضای خونه و زندگی شما می شود و انرژی منفی هم دیگران را دفع می کند نه جذب .

    4 - حتی اوقاتی که میل به توجه همسرت یا هرکس دیگری داری ، این میل همراه با ناامیدی هست یعنی میل داری اما امید به اینکه توجهی ببینی نداری و به عبارتی ذهن شما این میل را بایکوت کرده و مثل آقای گلان می گوید « من که می دانم نمیشه » و اینگونه یک انتشار انرژی منفی همراه انتظار و خواسته ات هست که جذابیت شما را از بین می برد .

    5 - شما به ظاهر فرد صبوری هستید اما در واقع بیشتر اهل تحمل هستید در حالی که صبوری پویا هست و فعال ، اما تحمل انفعال و احساس ناکامی و احساس نارضایتی و کسالت روحی و عدم نشاط و رنج کاهنده و مرثیه سرایی را در پی دارد


    و همه اینها ناشی ضعف اعتماد به نفس و دوست نداشتن خودت توسط خودت هست .

    نیاز هست بدانم چقدر تمایل به تغییر داری تا راهکارها را ارائه کنم که به جایی برسی که :

    زندگی کنی ... به گونه ای که با وجود سخت ترین مشکلات ، پر باشی از احساسات مثبت ، لبریز باشی از امید ، شور ، عشق ، تحرک ، و با شناط و شاداب و سرزنده باشی و مهمتر از همه این همه روی همسرت و ضعفهایش تمرکز نکنی و زنی باشی با قوت و قدرت و شهامت و جذاب در مسیر زندگی که از همینها لذت ببرد و ..... اینگونه آدمی اغلب اطرافیانش را جذب می کند نه دفع و تنها حسودان و کسانی که او را مثل یک رقیب می ببینند از او فاصله می گیرند که برای او مهم نیست .

    چقدر مصمم هستی تغییر کنی ؟

    اگر بخواهی شرط اولیه اینکه پستهایم را برایت ادامه دهم این است که دیگر از همسرت حرفی به میان نیاری و به ضعفهای او کاری نداشته باشی و به خودت بپردازی و تغییراتی که باید بکنی

    سنگهایت را بطور جدی و نه احساسی با خودت وا بکن و تصمیم بگیر ... زود هم جواب نده که نشان از هیجانی شدن است . چون تغییر سختی دارد و رنج و صبر می خواهد و هلو برو توی گلو نیست ....
    نقل قول نوشته اصلی توسط دلسا نمایش پست ها

    ممنون فرشته مهربان
    تمام حقایقی که گفتید رو قبول دارم و تاییدشون می کنم. واقعا بعضی از روزا می شه که دوست دارم توی خودم باشم دوست دارم غم بخورم. انگار با این غم ها و این گلایه ها ارضا میشم. تصویرسازی می کنم و چهره ای درهم پیدا می کنم. اینکه میگید لذت می برید آره درسته!!!!! لذت منفی. همیشه با خودم میگم مطمئنم اگر برم طرفش پس میزنه منو و دقیقا همین اتفاق هم میفته.
    1- تمایل زیادی دارم که تغییر کنم . میخوام زندگیمو بسازم واسه خاطر خودم واسه خاطر دخترم. خیلی دوست دارم تغییر کنم. دوست دارم حس خوبی نسبت به خودم داشته باشم.

    2- شرطی که واسم گذاشتید خیلی سخته . سخته که از همسرم چیزی نگم ولی تمام سعیمو می کنم که دیگه ازش چیزی نگم.
    از دیشب تا الان که پستتون رو خوندم روی حرفاتون فکر کردم (خیلی دوست دارم تغییر کنم ولی امیدم از 10 شاید 2 باشه)
    من از تغییر خودم شروع می کنم. من خودم توی خراب کردن و به اینجا رسیدن زندگیم نقش پررنگی داشتم پس سعی می کنم توی درست کردنش هم پررنگ باشم.

    .
    نقل قول نوشته اصلی توسط فرشته مهربان نمایش پست ها


    اولین قدم این هست که امیدت را بالا ببری
    .... یعنی اینکه بنشین و تواناییهایت را مرور کن و چنان بخواه که تغییر کنی و چنان اراده ات را محکم کن که اون 2 بیشتر بشه ... اگر چه همین 2 از 10 هم کم چیزی نیست ، یعنی پتانسیل امید را داری و قدرت حرکت فقط باید شارژش کنی . برای این کار بهتره تصویر سازی کنی از نتیجه تغییراتت . اینکه چه حال و اوضاع خوبی پیدا می کنی و چقدر زندگی آسون تر میشه و ...... همین تصویر سازی انگیزه را بالا می برد .

    در این زمینه فعلاً تمرین کن تا گامهای بعدی را به مرور بگویم

    نقل قول نوشته اصلی توسط بالهای صداقت نمایش پست ها
    دلسای گرامی ، روحیه ی پرتلاشت خیلی دوستداشتنی هست
    اینکه با وجود همه مشکلات ، واقعا می خواهی مشکل را حل کنی و نه اینکه صورت مساله رو پاک کنی ، خیلی خیلی ستودنی هست ، آفرین به خودت افتخار کن و مطمئن باش دخترت نیز از مادرش می آموزد که در کشاکش هر مشکلی ، سریع خودش را نبازد ، بلکه قوی باشه و مجکم

    خوشحالم که فرشته هم به تاپیکت اومد

    تاپیکت رو دنبال می کنم و از تجربیاتم برایت می نویسم ، امیدوارم بتونه کمک کننده باشه


    برای افزایش امید

    با خودت فکر کن ، همیشه ، خواهان چه چیزی بودی؟ چه چیز شخصی رو می خواستی بدست بیاری؟ مثلا توی دوران نوجوانی ات ، توی دوران تحصیلت ،چه توانایی رو در خودت می دیدی که دلت می خواست توی اون زمینه به مراتب بالاتر برسی
    مثلا یه رشته ورزشی یا اینکه توی جمع اینگونه افراد بودن
    مثلا یه رشته هنری ، داستان نویسی ، نقاشی ، موسیقی ، خیاطی ، شعر گفتن ، یا در جمع اینجور آدم ها بودن
    مثلا یه رشته مذهبی ، حفظ قران و آشنایی بیشتر با دین
    مثلا ادامه تحصیل ، توی رشته ای که خیلی علاقه داری به مدارج دکترا برسی و استاد دانشگاه شوی
    مثلا توی طراحی دکوراسیون و یا مد
    مثلا افزایش سطح زبان انگلیسی و مترجمی عالی و ....
    و یا ... خیلی چیزهای دیگه

    برای من اولش خیلی سخت بود که بخواهم روی یکی از این مثال ها ف تمرکز کنم
    و اولین چیزی که خیلی برایم اهمیت داشت این بود که " یک زندگی بی دغدغه و آرام را در کنار همسرم و فرزندم داشته باشم" یعنی دلم می خواست ، مثل هر زن دیگری ، برای شوهرم و فرزندم غذا درست کنم ، با هم باشیم ، عصرها بریم بیرون ، یا یه فیلم رو دور هم خانوادگی تماشا کنیم و ... از همین دست خواسته ها

    ولی یه چیزی مثل خوره توی ذهنم بود : " شوهرت که تو رو ترک کرده و رفته و اصلا هم تو رو نمی خواد " .... یعنی همش تا می خواستم یه ذره مثبت باشم و آرام بگیرم ، این فکر مثل خوره تمام وجودم رو فرا می گرفت و ناخودآکاه حس اینکه هیچکس منو دوست نداره تمام وجودم رو فرا می گرفت و بدتر از اون ، یاد حرفها و رفتارهای سرد شوهرم که می افتادم ، داغون تر می شدم و انگیزه ام رو از دست می دادم

    تاپیک "اگر بال داشتم (کلیک کن) " را بخون از پست 9 به بعد که مدیر اومد و بهم تلنگر زد ، دیدم این همه مرثیه سرایی و از غم عشق و دوری شوهرم بگویم ، فایده ای جز بیشتر تحلیل رفتن احساس من نخواهد داشت

    پس واقعا تصمیم گرفتم که بخواهم و تغییر کنم

    سعی کردم خودم رو از نو بسازم ، خودم را دوست داشته باشم و مهم تر از اون اولین خواسته ام را جامع عمل پوشوندم
    یعنی خواسته " یک زندگی بی دغدغه و آرام را در کنار همسرم و فرزندم داشته باشم"
    درسته شوهرم کنارم نبود و من نمی دیدمش ( وچقدر حسرت می خوردم و با خودم می گفتم کاش شوهرم با من سرد بود و بی توجه ولی ، حداقل یک ساعت در روز می بود ... کاش شوهرم فلان می بود ولی پیشم می بود ...یعنی تصور کن ، که من با چه حسرت و دردی سعی می کردم برخودم مسلط باشم و زندگی بی دغدغه را تجسم کنم )

    درنهایت گفتم : من خواهان یه زندگی آروم و بی دغدغه هستم ، حالا چه شوهرم باشه ، چه نباشه ،زبونم لال گیرم ، شوهرم فوت شده بود ، من که نباید از غم از دست دادنش خودم و فرزندم رو فنا کنم

    پس سعی کردم ، روال زندگی ارام و بی دغدغه را برای خودم و دخترم پدید بیارم


    با گرفتن تمرکز ذهنم از روی شوهرم و مسائل مربوط به اون ( یعنی فکر نکردن و حلاجی نکردن این موضوع که --- خوب آخرش که چی ، اون که منو نمی خواد---- یا من مرتب دارم وقتم رو هدر می دهم ----یا عمرم تباه شد ----یا اگر من باهاش ازدواج نمی کرم ، بهتر می بودم ----یا اگر طلاق نگیرم ، دیر میشه ---- یا اگر طلاق بگیرم شاید بهتر بشه )

    و .... کلا ذهنم رو از هر چیز منفی پاک کردم و سعی کردم ، کمتر به این مسائل فکر کنم ...

    یادمه از همین تالار یادگرفتم ، در طول روز یه زمان مشخصی رو اختصاص بدهم به غصه خوردن ، و فقط توی همون زمان به این موضاعات ناراحت کننده فکر کنم و غصه بخورم ...به خاطر همین تا می خواستم غصه بخورم ، به خودم می گفتم باشه ، موقعش که شد ، در این خصوص هم غصه می خورم ،

    اولش خوب بود ، به ظاهر سعی می کردم که شاد باشم و فقط اون مدت زمان رو آه بکشم و غصه بخورم ،یعنی تمام روز رو به امید اون لحظه که تنهایی می نشینم سرسجاده و با خیال راحت گریه می کنم و با خدا راز و نیاز می کنم ، طی می کردم ، یه جورایی از صبح خودم رو شاد و سرگرم نشون می دادم که انگار زندگی روال عادی خودش رو داره ، به امید رسیدن به اون لحظه که با خودم خلوت کنم

    مدتی زندگی بر همین منوال ظاهرسازی گذشت تا یه کم ذهنم عادت کرد ، یعنی زندگی برام روتین شد

    دیگه ظاهری شاد نبودم ، واقعا شاد بودم و از داشتن آرامش لذت می بردم ، کار روزانه ام را با خوشحالی واقعی انجام می دادم و خوب بودم ............ اون لحظه خلوت و غصه خوردن رو هم داشتم ولی در تمام روز با من نبود ، سر موقعش که می شد با خودم خلوت می کردم و بعدش که دلم رو خالی می کردم ، دوباره برمی گشتم به حال خوشم ، قبل از غصه خوردن

    و بعد کم کم دیدم ، این چه کاری هست که من سر یه موقع بخصوص می شینم و غصه می خورم و حال خودم رو از اون شادی که دارم ، خراب می کنم !!!!)

    این بود که من کم کم این مرحله " یک زندگی بی دغدغه و آرام را در کنار همسرم و فرزندم داشته باشم" را بدست آوردم === هرچند شوهرم در کنارم نبود

    و بعد رفتم سراغ مرحله بعدی ، یعنی پیگیری کردم اون مثلا ایی که اون بالا برایت نوشتم

    نقل قول نوشته اصلی توسط فرشته مهربان نمایش پست ها


    نمی دانم در مسیر امیدواری تا چه حد گام برداشته ای ، اما این روند باید ادامه یابد یعنی از تلقینات منفی بپرهیز و تا می توانی امیدواری را نهادینه کن .

    گام بعدی این است که از تمرکز روی شوهرت بیرون بیا و او را با همه ضعف ها و مشکلاتش بپذیر و تصمیم بگیر که برای خودت زندگی کنی .

    این گام بسیار مهمی هست و البته آسان هم نیست . باید سنگهایت را با خودت وا بکنی و با یک تحلیل شناختی در یابی که با روندی که تا حالا داشته ای جز در جا زدن و حتی پس رفت داشتن و دچار مشکلات روحی و جسمی شدید شدن در ادامه ، هیچ خیری برایت نیست . و در مقابل با همان تحلیل شناختی به این باور برس که اگر او را همانطور که هست بپذیرم و بچسبم به اینکه برای خودم زندگی کنم و شاداب باشم و روی خودم و بچه ام سرمایه گذاری کنم بهتر و سالمتر خواهم بود ....

    اگر این روند را در پیش بگیری مطمئناً روی همسرت هم اثر خواهد گذاشت اگر چه هدفت نباید به هیچ وجه این باشد .

    برای در پیش گرفتن این مسیر ، استفاده از هر ابزاری که خلاف شرع و قانون و شأن نباشد را داشته باش . ببین چه چیزی بهت آرامش و نشاط می دهد آنرا در برنامه زندگیت قرار بده . اهدافی که بهت لذت و آرامش و شادابی می دهد را طراحی کن و البته نه اینکه سنگ بزرگ علامت نزدن شود یعنی به تواناییها و مکاناتت توجه کن و برنامه و هدف در حد متعادل طراحی کن و مهمتر از آن عمل کن . دو صد گفته چون نیم کردار نیست . تا نجنبی هرگز قدم از قدم برنخواهی داشت . پس به برنامه هایی که می ریزی عمل کن

    موفق باشی

    نقل قول نوشته اصلی توسط دلسا نمایش پست ها
    سلام بالاخره مستقل شدیم و هم اینکه بعد از این مدت تازه اینترنت رو تونستیم وصل کنیم.
    ممنونم فرشته مهربان عزیز از پاسختون
    قدم یک رو مجددا کار می کنم ولی قدم دو رو هیچ جوره نتونستم رعایت کنم مدام توی ذهنمه که الان کجاس داره چیکار می کنه؟ البته حساسیت هام خیلی خیلی کمتر شده زمان غم و غصه ام هم خیلی کمتر شده دیگه مثل اوایل زیاد تو فکر نمی رم. شاید هفته ای یک روز غصه دار باشم و یا اینکه چیزی منو یاد گذشته بندازه.
    مستقل شدیم و روابط کلامی خیلی بهتر شده. و حتی احساس می کنم روابط صمیمانه تری داریم. قراره سفر زیارتی بریم.
    هنوزم روابط فیزیکی نداریم. شرایط مالی سختی دارم که بیشترش روی دوش من و دخترمه نمی گم واسه اون نیست ولی به من بیشتر فشار میاد . هیچوقت اینجوری بی پول نبودم.
    نقل قول نوشته اصلی توسط دلسا نمایش پست ها
    بازم سلام
    هرکار می کنم خوب نمیشم. همش غصه همش نارضایتی همش سکوت
    این روزا خیلی بدخلق شدم عصبی ام کلافه ام دلم میخواد دعوا کنم داد بزنم.
    انگار پشیمونم همش میگم کاش همون پارسال همین موقع ها طلاق گرفته بودم دخترم هم کوچیکتر بود.
    نمیدونم چه مرگمه.
    توی حرم اینقدر گریه کردم تمام کارهای شوهرم و اون تصویرسازی هایی که من ازش داشتم همه مثل فیلم از جلوم رد شد. سبک شده بودم. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده ولی عصبی بودم (شاید واسه نزدیک شدن به دوره پریودی بود) توی هتل بحثمون شد من که کلاً سکوت کردم یه کلمه هم نگفتم ولی حرفایی که شنیدم واسم بد بود حالم رو بدتر کرد. میگه باهات زندگی ای نکردم میگه نه راه پیش دارم نه راه پس میگه روانیم کردی!!!!!!!!!!!!!!! نمیدونه من چی کشیدم فکر نمی کنه با اون خیانت هاش آتیشم زد نمیدونه با این دوری هاش عذابم میده خیلی وقته دلم واسه یه نوازش یه حرف خوب یه لحظه شادی با هم تنگ شده حوصله هیچی رو دیگه ندارم خسته ام. گاهی عصبانیتم رو سر دخترم خالی می کنم و اون فکر می کنه دارم باهاش بازی می کنم و می خنده و من می گریم. مسئولیت بچه کاملا با منه. هربار بهش میگم پول برام بذار میگه ندارم ! مبلغ زیادی هم نمی خوام!!! 5 یا نهایت 10 تومن. همین کلمه ندارم خیلی بهم فشار میاره.
    انگیزه ای واسه تلاش هم ندارم. همش بیرون از خونه ام که بهتر بشم ولی نمیشم همه حرفام رو توی خودم میریزم و بعد یه مدت میشه بغض و کینه و نتیجه اش میشه این. ولی به کی دردمو بگم؟؟ نمیدونم. قول داده بودم از همسرم چیزی نگم و واسه بهبود خودم تلاش کنم ولی انگار نمی کشم کم آوردم!!!

    برای زندگی کردن بهانه‌ای نمی‌خواهم
    برای نفس کشیدن تقلایی نمی‌کنم
    و برای گفتن نگفتنی‌هایم هم چاره‌ای نمی‌جویم
    سکوت . . . و تنها سکوت
    و دیواری از نشدن و نرسیدن
    و باز هم سکوت...
    و قلبی تنها با احساسی عجیب
    و نگاهی عمیق با حسرتی همیشگی
    و آهی تمام نشدنی برای تمام طول زندگی

    دنیای عجیبی است؛
    بودن به شرط نگفتن

    نقل قول نوشته اصلی توسط فرشته مهربان نمایش پست ها
    دلسای عزیز


    آرام باش و راهکارهای داده شده را مرور کن و با صبوری قدم بردار

    این تاپیکت از ظرفیت مجاز عبور کرده . اگر نیاز دیدی تاپیک جدید باز کن اما خواهش می کنم با رویکری دیگر و از زوایه ای دیگر به زندگی نگریستن . از زوایه فقط روی خودت متمرکز شدن و از تمرکز بر همسرت بیرون آمدن و برای خودت و دخترت زندگی کردن . بخواه که در این مسیر راهنمایی دریافت کنی


    موفق باشی
    .





  11. 3 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    Somebody20 (سه شنبه 08 دی 94), گیسو کمند (شنبه 05 دی 94), ستاره زیبا (چهارشنبه 09 دی 94)

  12. #48
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array
    و پس از مدتها اومدی تاپیک بعدی را اینگونه باز کردی :

    نقل قول نوشته اصلی توسط دلسا نمایش پست ها
    سلام دوستان
    یه مختصری از مشکلاتم رو اینجا عنوان می کنم.
    من 28 و همسرم 34 سالشه. شوهرم دانشجوی ارشد و کارمند و من لیسانسه و خانه دار هستم. یه دختر 15 ماهه هم داریم. حدود 4 سال میشه ازدواج کردیم. لینک تاپیک های قبلیم هست ولی بطور مختصر مشکلاتم اینه که:
    پارسال عید بود که همسرم مدام خودارضایی داشت و از اونجا متوجه شدم که همجنسبازی داشته و حتی زنا هم داشته درصورتی که من باردار بودم و مدام منو تنها میذاشته. به کمک دوستان و مشاوران تالار تونستم تا حدودی احساساتم رو کنترل کنم و از بار غمم کم کنم. روابط سردی با همسرم دارم و حدود یکسالی میشه که رابطه فیزیکی و زناشویی نداشتیم. بطور کاملتر م یتونید توی تایک های قبلی دنبال کنین.
    http://www.hamdardi.net/thread-29595.html
    http://www.hamdardi.net/thread-30031.html
    http://www.hamdardi.net/thread-31529.html
    فرشته مهربان گفته بودن اول باید روی خودم کار کنم تا بتونم به زندگیم ادامه بدم. نمیدونم میتونم یا نه! من اگر تغییر هم بکنم ذهن همسرم همونه. خوب باشم یا بد همونه.
    چند وقت پیش که رفته بودم سفر زیارتی با داد و بیداد بهم میگه نتونستم باهات زندگی کنم. روانیم کردی. نه راه پس دارم و نه راه پیش. نمیدونم چیکار کنم برات!!!
    همه اینها درحالیه که حتی اجازه نمیده دستش رو هم بگیرم، نزدیکم نمیشه.
    خسته شدم از اینهمه بی مهری. خودم هم یگه سرد شدم .
    به فرشته قول داده بودم که دیگه ناله نکنم و روی خودم تمرکز کنم ولی سخته برام خیلی سخته.
    نقاط ضعف خودم اینهاست (از نظر خودم):
    - اعتماد بنفس ندارم خصوصا در برابر شوهرم
    - از شوهرم می ترسم.
    - نمیتونم باهاش صمیمی بشم. سخت میتونم کلمه ها رو کنار هم بذارم یا داستان براش تعریف کنم که ناراحت نشه.
    - کمی تنبلی دارم.
    - پرخاشگر شدم.
    -منفعلم.
    - بعضی وقتا مغرورم
    - جرات نه گفتن به هیچ کس رو ندارم.
    - دلم واسه همه میسوزه، زودباورم.
    - زودرنجم.
    دیگه یادم نمیاد. ولی توی خودم توانایی تغییر هیچکدوم رو نمی بینم. همش زندگیم شده حسرت. غصه، گریه های قایمکی
    نقل قول نوشته اصلی توسط بالهای صداقت نمایش پست ها
    دلسا ، شرایط طلاق از همسرت رو داری؟
    نقل قول نوشته اصلی توسط دلسا نمایش پست ها
    بالهای صداقت عزیز
    نه شرایطشو ندارم. از لحاظ مالی مستقل نیستم. پای دخترم هم درمیونه. بدون دخترم نمیتونم. اگر مطمئن باشم به من میدنش خوب بود ولی مطمئنم که نمیدن. مادر همسرم هم بیماره. دلم واسه اون هم می سوزه.
    از لحاظ روحی بهترم دیگه مثل قبل بهش وابسته نیستم. اونقدرها هم مثل قبل دوستش ندارم.
    به ظاهر که روابط خوبه. ولی همش نقش بازی، همش فیلم...
    نقل قول نوشته اصلی توسط بالهای صداقت نمایش پست ها
    دلسا اگر اینگونه بخواهی پیش بروی ، آسیب هایت از این هم بیشتر می شود
    بالاخره یا رومی رومی یا زنگی زنگی

    اگر می خواهی طلاق بگیری ، سعی کن شرایطش را بدست بیاوری
    اگر هم نه ، سعی کن در این زندگی ، شما همین شرایط رو بپذیری ولی بیشترین بهره رو عاید خودت و دخترت بکنی

    شما با تجزیه و تحلیل همسرت و رفتارهایش ، کمر به از بین بردن روح و روان خودت بسته ای
    در جواب این پست بالهای صداقت پست زیر از شما یعنی اصلاً توجه نداری یه کارشناسی که خودش تجربه حل مشکل و معضل زندگیش در آستانه جدایی را به خوبی دارد چی گفته :

    نقل قول نوشته اصلی توسط دلسا نمایش پست ها
    دیشب مراسم ازدواج خواهرم بود. نیومد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! جواب هزارجور آدم رو باید بدی. همش باید واسه نیومدنش دروغ سره کنم. متنفرم ازش. نمی تونم بی اهمیت از کنارش رد بشم. دلیلشو خودش که نمیگه. حوصلشو هم ندارم که بخوام ازش بپرسم. اگر بپرسم هم قشنگ با دروغاش منو محکوم می کنه. الان بیرونه. میخوام توی یه کاغذ واسش بنویسم جدا بشیم.
    و پستهای بعدیت هم همینطور ... تمرکز روی همسر و هرجا هم همسر به سویت خواسته بیاد و پیام داده و اعلام کرده آماده باش شما اعلام کردی اعصاب ندارم و ... عدم تمایل و ..... به جای استفاده از فرصت و تبدیل آن به معجزه .....

    نقل قول نوشته اصلی توسط دلسا نمایش پست ها
    سلام
    شوهرم پیام داده که واسه امشب آماده باش (منظورش روابط زناشوییه) ولی من اعصاب ندارم. ذهنم خیلی آشفته است. همش به طلاق فکر می کنم نمی تونم و نمی خوام درخواستشو قبول کنم. امیدوارم جرات نه گفتن رو داشته باشم.
    دیروز با هم بحثمون شده و من هنوز ازش دلخورم. به نظرم رابطه برقرار کردن به ضرر من باشه.
    نقل قول نوشته اصلی توسط دلسا نمایش پست ها
    بازم سلام. دیشب هرطور که بود بهش گفتم آماده نیستم. به بهانه دل درد. ناراحت نشد. نمیدونم. تشخیص ندادم شاید هم ناراحت شد!!! صبح کلافه نبود و عادی بود. فکر کنم واسش فرقی نمی کرد. نمیدونم امشب هم میخواد درخواست بده یا نه!
    دوست دارم بهم توی این موردنظر بدین.
    می بینی و ... گزارش لحظه به لحظه ار کارای همسرت و تمرکز شدید روی ایشون و شاهکارهای خودت که ریشه اصلیش انفعال در برابر خودت و لذت بردن از مرثیه سرایی و قربانی بودن و حس مظلوم واقع شدن هست و ....

    مشاور و کارشناس و .... کیلو چند ... بزار برای خودشون بگند .....

    نقل قول نوشته اصلی توسط ammin نمایش پست ها

    به قول خانم بالهای صداقت وقتی میخوای شنا کنی که نبایدهمش کناراستخرادای شنا کردن رودربیاری بایدبزنی به استخر مواجهه بشی اهل عمل باشی حتی اگه اولش کم وکوچیک باشه . شاید فکرکنه بقیه دوسش ندارن وقبل از روابطش بامردم با این تفکربره جلو وخودش باعث سردی بقیه بشه اول بایدخودشو دوست داشته باشه اگه دوست داشتنی نبود شما بعدازاین همه پستی وبلندی زندگی دوسش نمیداشتی.امیدوارم ذهن وفکروقلبش پرازخوبی ونوروافکاروتصاویر مثبت بشه وروی رفتارش تأثیرکنه. وقتی کسی زیرلب فحش میده یعنی احساس کشش به طرف مقابل داره اما جلوی ارتباط خودش روداره میگیره باید سدهای ارتباطات روبشکنه . یه معلم فلسفه داشتیم همیشه میگفت ذات هستی و وجود جشن وسروره بخاطرهمین باپیوند دوزوج مردم شادباش میگند و عده ای پایکوبی میکنن. هیچ پرنده ای زانوی غم بغل نکرده همیشه درحال نشاط وپرواز وحرکات زیباست.بچه های گربه تابزرگ میشن درحال بازی وورجه وورجه هستند اینا همه پرازپیام امید برای ماست اگه به صدای طبیعیت وصدای پرنده وصدای بچه ها توی کوچه گوش کنی نبض واقعی زندگی وگوشه ای ازحقیقت رو متوجه میشی که امیدونشاط هست. نشاط اعتماد بنفس روبالامیبره غم هاوافکاربیهوده و یخ زده رو ذوب میکنه به قول امضای یکی از دوستان به جای لعنت فرستادن به تاریکی شمعی روشن کن هرچی به غم وغصه فکرکنی بزرگترمیشه بایدقالش بذاری وشادی رودرآغوش بگیری. شوهرت هراشتباهی کرده بایدخودش روببخشه شاه بخشیده وزیرنمیبخشه خدابخشیده خودش خودشو نمیبخشه.همیشه بایدبه رحمت خدا امیدواربود
    و حکایت شما همچنان باقی هست و از دست کسی هم کاری ساخته نیست چون خودت نمیخواهی همت کنی و راهنمایی ها را جدی و مستمر عملیاتی کنی چون لذت منفی داری می بری از این وضعیت





  13. 3 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    Somebody20 (سه شنبه 08 دی 94), فرشته اردیبهشت (شنبه 05 دی 94), گیسو کمند (شنبه 05 دی 94)

  14. #49
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 16 خرداد 05 [ 13:13]
    تاریخ عضویت
    1391-3-10
    نوشته ها
    1,581
    امتیاز
    42,128
    سطح
    100
    Points: 42,128, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,384

    تشکرشده 6,950 در 1,499 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    330
    Array
    سلام نوشته های اخر شما و نقل قول های فرشته ی مهربان که خیلی عالی چکیده دادن رو که خوندم یاد این بیت افتادممیان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ ازمیان برخیزازطرفی باخوندن تاپیکت و حتی چند تا پست شما و مشاورین کاملا متوجه یه دیوار شدم یه دیواری که دورتادور خودت کشیدی نه با شوهرت رابطه داری نه مشاورین نه خودتیه جور نفوذ ناپذیر شدی سخت شدی تاثیر نمیگیریانرژی های منفی وجودت رو تیره و تار کرده اینه دلت زنگار بسته نیاز به صیقل حسابی داره واقعا نیاز به تمیز کاری دارهاین وسط شما اشتباهلت فراوانی داری شوهر نیاز به چایی اوردن مثل ببخشین خدمتکار نداره اون نیاز به لوندی و ناز و عشوه زنانه داره نازی که اون رو تسلیم کنه چرا همسرت خودارضایی کرده ؟ فقط به چرایی اش فکر کن اونم از کانال درست نه همون مجرای همیشگیتیه چیزی هم کاملا تو شخصیت شما مشهوده اون هم جدیت بی اندازه استزندگی رو خیلی سخت و جدی میبینی یه ذره شوخ طبعی در نوشته ها و زندگی شما نیست این هم نشونه ای از بستگی روح شماستکمی شوخ باش و نرم ، نرم نرمک میبینی داری سبز میشیبه همسرت فکر نکن سعی کن تو همین تاپیک با یکی از پست ها ارتباط برقرار کنی ببین میتونی؟ببین واقعا توانایی داری یه حرف رو گوش بدی نه اینکه فقط بشنویمن با خوندن تاپیک شما متوجه شدم که شما نه گوش میدی نه مشاهده میکنی فقط به فیزیولوژیک میشنوی و.میبینی به دور از معنی ..دراین وضعیت واقعا همسر شما گناه داره که هی درخواست میده و با رد مواجه میشهاصلا این نرمال نیست این شکل رابطه رابطه باید با حضور هردوتون شکل بگیره رابطه ای که حرکات و عشوه ها و لبخندهای شما باید اغازگرش باشه نه مسیج شوهرت..هرچند این هم خودش فرصتیه ....متاسفانه ویرایش نمیشه و خطوط بهم چسبیده میاد دکمه تشکر هم نمیزنه.
    ویرایش توسط فرشته اردیبهشت : شنبه 05 دی 94 در ساعت 09:33

  15. 4 کاربر از پست مفید فرشته اردیبهشت تشکرکرده اند .

    Somebody20 (سه شنبه 08 دی 94), گیسو کمند (شنبه 05 دی 94), آنیتا123 (یکشنبه 06 دی 94), ستاره زیبا (چهارشنبه 09 دی 94)

  16. #50
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 26 اسفند 03 [ 16:38]
    تاریخ عضویت
    1393-3-15
    نوشته ها
    434
    امتیاز
    15,815
    سطح
    80
    Points: 15,815, Level: 80
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 54.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    835

    تشکرشده 424 در 189 پست

    Rep Power
    67
    Array
    سلام، واقعا اين دوتا پست اخر فرشته مهربان خيلى عالى بود.
    دلسا من ميدونم تو تاپيكهاى منو دنبال ميكنى، ميدونى كه دقيقا حالاتى شبيه تو دارم، دايم دوس دارم ثابت كنم شوهرم بده، من بدبختم، من خسته شدم، من كم اوردم...
    الانم تو تاپيكم در هفته يه روز اين حالت بهم دست ميده، اما باور كن به شدت قبل نيس، در هفته شش روز سعى ميكنم شاد باشم و زندگى كنم ... ميدونى چطورى تونستم؟! ( اميدوارم مقطعى نباشه مثه هميشه بتونم ادامه بدم).
    نوشتن، نوشتن، نوشتن
    مغز ما انقد پر از بدبينى و غصه خوردن شده كه ذهنى نميشه ترميمش كرد، بنويس. هرروز بنويس من حق دارم زندگى خودمو داشته باشم، من ميدونم كه اندازه همسرم سهم دارم تو زندگى، من احازه نميدم همسرم شاديهامو ازم بگيره همينطور كه اون شاديهاشو به من نميده، فك كن زبونم لال شوهرت فوت شده، چيكار ميكردى،؟!؟ اصن فك كن شوهرت دوستته، ادم به دوستشم انقد حساسه؟! نه اون دوستته، اون هرجا بخوابه، هر ساعتى بياد ، هر حرفى بزنه تو دنيا رو سرت خراب نميشه، با خودت ميگى خودش مسيولشه، من مسيول خودمم، اونم مسئول خودش. صبح كه از خواب پاميشى يه حور دبگه راه برو، يه حور ديگه حرف بزن، يه جورى كه انگار دلساى سابق نيستى، به خودت بقبولون كه عوض شدى.
    مگه به چشم تو اون ادم پر از عيب نيس؟ مگه يه ادم ازار دهنده نيس؟ پس چرا اجازه ميدى همچين ادمى تورو از بين ببره؟ لياقت تو بيشترين ازين نيست يعنى؟! تمرين كن، مثلا تو يه مهمونى سعى كن داااايم مشغول باشى، يه ثانيه م به شوهرت فك نكن، اونم بذار كنار بقيه مهمونا. مثه بقيه ادما بهش نيگا كن. كارى من كه دارم ميكنم، دايم ناراحت بودم شوهرم اينكارو واسه مامانش كرد، اما واسه من نكرد، اما الان وقتى ميريم اونجا فراموش ميكنم كه اوم شوهرمه، به اونم به چشم به عضو نيگا ميكنم ازون اعضاى مهمونى.
    نميكم مشكلات حل ميشه، اما تو كمتر پير ميشى و غصه ميخورى، دخترت بيشتر لذت ميبره كه تو مامانشى. ببين كار مامان منو نكن، مثل تو بود، ر مشكلاتش با بابام دايم مرور ميشد تو خونه، هرشب قصه دعواهاشونو ميگف تا ما بخوابيم، اخرش شد يه افسرده و ماهم يه زخم خورده.

    يا راهي خواهم يافت
    يا راهي خواهم ساخت
    ویرایش توسط Somebody20 : سه شنبه 08 دی 94 در ساعت 13:34

  17. کاربر روبرو از پست مفید Somebody20 تشکرکرده است .

    ستاره زیبا (چهارشنبه 09 دی 94)


 
صفحه 5 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 13:39 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.