میدونی من میخوام بر عکس همه سوالتو جواب بدم به جای توجیح تو وراهکار دادن بت
آره شرایط خیلی بدتریم هست
این که همسریو انتخاب کنی که عاشقش باشی و فکر کنی همه زندگیته
فکر کنی با اون خوشبخت میشی و همه اون چیزیه که یه عمر میخواستی
و بعد به خودت بیای و بیینی 6 ماهه درگیر آدمی هستی که اصلا دوست نداره
تو این 6 ماه کلی تحقیرت کرده و تو همیشه توجیه کردی که شرایط خانوادگیش بد بوده
که خانواده و عشق و نمیفهمه
همیشه بازم مهربون تر بودی و عاشق تر
اما اون بعد 6 ماه با این دلیل که نمیتونه خوشبختت کنه میره
و تو میمونی و هیچی . هیچ اعتماد به نفس و هیچ عشقی عصبی و خشن با کلی قرص و دکتر و همایش و مقاله و کوفت و زهر مار با موهات که به خاطر ریزش وحشتناکش مجبوری کوتاه کوتاه کنی با چروک های زیر چشمت و هاله سیاه دورش از گریه های شبانه
با هق هق های گریه ای که برای خودتم عجیبه با تنهایی روحی
با سوالی که هر وقت از جلوی آینه رد شی از خودت بپرسی که چرا من دوست داشتنی نبودم چرا نیستم
با خداییم که همه چیزو از چشم اون ببینی و حتی دیگه نتونی دوسش داشته باشی که چرا تو رو اینطوری آفریده که هیچ کس عاشقت نشه و حتی کسی که این همه بش عش دادی نتونه دوست داشته باشه
با یه عالمه درس و مقاله و کلاس نصفه و نیمه
و یه زندگی دربو داغون
و اینکه دردتو هیچ کس ندونه و همه فکر کنن چقدر خوشبختی
ولی تو حتی گاهی نتونی نفس بکشی
به خاطر یه مرد لعنتی
که نتونست دوست داشته باشه که نمیتونست خوشبختت کنه که راحت تونست ترکت کنه راحت میتونه دیگه حتی جوابتم نده و دنبال زندگی خودش باشه
فکر کن کساییم این وسط هی بگن اشکال از توئه و خودت و عوض کن و تو نتونی چون دیگه چیزی ازت نمونده
[align=center]ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم ...از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم[/align]
علاقه مندی ها (Bookmarks)