پوه جان اناروگلپر و منم تو خوابگاه داشتم خیلییی باحال بود یادش به خیر.
و اما من، حال این روزهای من خوب نیست چندان اما شاید فردا حالم بهتر بشه شایدم چند روز دیگه.
دلم میخواد بیشتر به درون خودم سفرکنم و آن جا بمانم ، باید چادر صحرایی درونم رو برچینم و به جاش یه خونه درست کنم، نقلی و زیبا و آرام بخش و دنج که هروقت دلم گرفت بتونم دل خوش کنم به اون جا.
بی نیاز از هیچکس.پناه ببرم به اون جا و تا هروقت دلم خواست اونجا بمونم، هم مواقع سرما دلم گرمش باشه و هم موقع گرما ، خنکاش صورتم رو نوازش کنه.
آه که چقدر نیاز دارم تا نسبت به حضور خودم مهمان نوازتر باشم، چای تازه دم به همراه عشق و محبت و لبخند ،من بیشتر پذیرای خودم میشم تا هروقت دلم گرفت و از دیگران بریدم بتونم پناه ببرم به کلبه ی درون خودم و دمی بیاسایم.
خوش آمدی عزیز قدیمی ، بیا بنشین که هر سر موی مرا با تو هزاران کار است، این بار بی دغدغه بنشین ، آرام بنشین و خوش بنشین.
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
علاقه مندی ها (Bookmarks)