چی بگم، حرف حساب شما آقای مدیر جواب نداره.
من زندگی خودم رو که نگاه می کنم و از بدو تولدم اتفاقات رو مرور می کنم می بینم حتی در انتخاب همسرم با اینکه خودم انتخابش کردم اما من به جبر شرایط اون زمان مجبور شدم چنین انتخابی کنم، تمام
اتفاقات زندگی ام سلسه وار از یه جبری تبعیت می کرده و هر تصمیمی که من خودم گرفت گرچه خودم گرفتم و انتخاب کردم ولی غیر از اون انتخاب ها، انتخاب بهتری نداشتم. باز هم یه نوع جبر.
الان که خودم و زندگیم رو مرور می کنم می بینم گیر کردم توی یک سری اتفاقاتی که قدرت تغییر ندارم. چون هیچی دست من نیست. حتی اون زمان هایی که فکر می کردم با تغییر خودم می تونم یه سری تغییرات بدم، متوجه شدم آنقدر پارامتر های بی نهایت محیطی وجود داره که نمی ذاره من اثر گذار باشم.
همه دست به دست هم داده تا هر چه بیشتر تلاش کنی سرخورده تر بشی.
پی نوشت... تشکر می کنم از مدیری که پست من رو در تاپیک اون آقا که خانمش بهش 6 سال دروغ گفته بود رو پاک کرد. ولی من از این تاپیک متاسفانه ایده می گیرم برای اینکه چگونه دروغ بگویم. برای من یکی بد آموزی داره.








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)