سلام
پوه من شرایطت رو خیلی میفهم، اصلا وقتی تعریف میکنی تا حد زیادی زندگی گذشته م میاد جلو چشمام.
غصه و عصبانیت شدیدی که از سمت پدرم بهم تحمیل میشد و عذاب وجدان شدیدی که بابت برخورد با بابام از سمت مادرم میگرفتم.
اصلا هم نمیگم اونا پدر و مادرن و حق دارن، تو حق داری که از کاراشون ناراحت باشی.
ولی بیا بیرون از بالا نگاه کن، رفتارهای پدرت رفتارهای یک مرد افسرده است، نمیدونم چقدر روانشناسی میدونی، مردهای افسرده بعضا پرخاشگر میشن. این که میگی آرزوی مرگ میکنن مهر تاییده. ببین یه آدم افسرده مگه چقدر میتونه خودشو کنترل کنه، اگه میتونست از اون حالت خودشو میکشوند بیرون، اینجوری نگاهش کنی اون حس گندت کم میشه.
قبضا رو نمیخواد پرداخت کنی چون نمود نداره، عوضش یه وقتا باهاشون برو خرید و خودت حساب کن، جدا کردن شام و اینا واقعا لوس بازیه.
در مجموع اینکه تو ارتباط با والدینت خودخوری نکن و هی دنبال سناریوی شفا نباش. تو همون مهربونی هستی که به سختی داشتی راضی میشدی تنهاشون بذاری و بری...
آهسته و پیوسته برای استقلالت برنامه ریزی کن. برای کار جدید تلاش کن، برای کارهای مختلف در شهری نزدیک به محل سکونتت تلاش کن.
دیدی به زنهایی که شوهر بد دارن و میخوان جدا بشن چطوری مشاوره میدن؟ اکثرا میگن هیچ تصمیمی نگیر، رو خودت کار کن بعد تکلیفتو مشخص کن
کلا هم فکر میکنم تلاش که بکنی راههای جدید تو زندگی برات باز میشه








علاقه مندی ها (Bookmarks)