سلام.
esm عزیز، درست میگید. غم و خشم و ... همه در هم تنیده شده. روش خوبی پیشنهاد کردید. حتما امتحانش میکنم.
اره، فکر کنم دوستای خوبی میشدیم. :)
.
.
.
خانم نیاگارا، ممنون از توضیحاتتون. درسته. من تا یه حدی مهرطلبی داشته ام که فکر میکنم تا حد زیادی کنترلش کرده ام. ولی شاید نیاز به کار بیشتر داره. ممنون از راهنماییتون.
.
.
.
خانم بی نهایت، خوشحالم که حال پدرتون خوب شده. انشالله تا صد و بیست سال سایشون بر سرتون مستدام باشه.
ممنون از خاطره ای که تعریف کردید و همدلیتون. کاملا درک میکنم که وقتی میگید دل آدم طاقت نمیاره یعنی چی... اینم از اعجازهای خلقت خداست که چه عمقی به حس ادم به اعضای خانوادش به خصوص پدر و مادرش داده.
این اتفاقها بارها تا حالا افتاده و حل شده. ولی نمیدونم چرا وقتی باز چنین بحث هایی پیش میاد، اصلا حواسم نیست که حل میشه، و خیال میکنم دیگه فاتحه ارتباط خونده شده.... شاید اگر این بحث ها رو هم چیزی عادی در زندگی، مثل بادی که میاد یه گرد و خاکی میکنه و میگذره و میره و بعدش انگار نه انگار که بادی اومده، نگاه کنم، راحت تر بتونم باهاش برخورد کنم و اینقدر بهم نریزم.
چشم. سعی میکنم توصیه هاتونو مدنظر داشته باشم.
.
.
.
الهه.... کجایی؟ ناراحتی ازم؟ ببخشید.
من یکم وقتی عصبانی ام زیادی قات میزنم. ببخشید.
قهر نباشیا... من دوستت دارم.
.
.
.
دیروز صبح زودتر بلند شدم بابا هم بلند شده بود کتری رو روشن کرده بود.
کلی با خودم کلنجار رفتم که به بابا بگم بذاره نمونه بگیرم. گفتم. ولی نوبت ناز به بابا رسیده بود. گفت نمیخوام و رفت خوابید. رفتم مامانو بیدار کردم و اومد ازش خون گرفتم و .... لباسامو پوشیدم و اماده بودم برم ولی باز رفتم بالا سر بابا گفتم بابا بذارید بگیرم. گفت نه. منم گفتم اینقدر خوب میگیرم، قول میدم دردتون نگیره. گفت نه. منم با صدای بچکونه و یکمی شیطنت گفتم اصلا شما تا حالا دیدین من چقدر خوشگل خون میگیرم؟ بذار نشونتون بدم. تازه همینجوری خوابیدنی هم میتونک ازتون خون بگیرم.
خلاصه همونجوری که دراز کشیده بود بالاخره خونشو گرفتم.
وقتی از خونه زدم بیرون قلبم بشکن و بالا مینداخت و خوشحال بود.
هم فهمیدم همین بچگونه حرف زدنه، خشکی فضا رو شکوند و دیگه دلخوری تموم شد.
هم به هدف آزمایش گرفتن ازشون رسیدم.
هم اون پوه بداخلاق لجباز شاید لوس رو شکست دادم.
:)








علاقه مندی ها (Bookmarks)