سلام.
ممنون از همگی.
الهه جان، کلا من وقتی اعصاب ندارم، خیلی کم تحمل میشم. بعدش ناراحتیم یادم میره. ناراحت نیستم ازت. حرفات هم درسته. من وقتی یه قضیه ای پیش میاد خیلی توی ذهنم باهاش درگیر میشم و نمیتونم راحت به اعصابم مسلط بشم. البته واقعا به خودم حق میدم که بریزم به هم. شاید اینجور به نظر بیاد که من صرفا به خاطر یک برخورد به هم میریزم. در صورتی که مدام و هر روز هی این رفتارها هست و چون به قول تو اغلبش مساله هایی نیست که به من مربوط باشه تا بتونم در حلش هم اقدامی کنم، فقط فشار عصبیش به من وارد میشه و دیگه گاهی هم سر میرم.

ظرفیتم کم که نیست. ولی گویا باید بیشتر باشه!

بازم ممنون مهربون. من شکلک و اینام فعال نیست. بووس

.

.
.
esm عزیز، ممنونم از همدردی و بیان تجاربت.
من خیلی دارم تلاش میکنم در حدی که واقعا هم داره فشار عصبی بهم میاد و بیش از حد توانم دارم تلاش میکنم. این رو خوب میدونم که بار زندگیم، باید صد در صد به دوش خودم باشه. چه از نظر مالی چه عاطفی. اینو کاملا پذیرفتم و دارم تلاش میکنم که قدرتش رو پیدا کنم. توی این یکی دو سال اخیر، به خصوص شش هفت ماه اخیر، واقعا اصلا فراغت نداشته ام و شاید شبی منوسط سه چهار ساعت خوابیده باشم. اون هم که دو ماهی هست بی دلیل یهو از خواب میپرم و تا نیم ساعت قلبم به شدت تپش داره..... خودم به اندازه کافی مضطرب هستم. و شاید این دغدغه های درونی خودم هم ظرفیتم رو‌پر میکنه و باعث میشه تحمل یه گلایه کوچک از پدر ۷۲ ساله ای که یه عمر زحمت کشیده و خسته است هم نداشته باشم! ولی واقعا هم مستاصل شده ام که باید چه کنم که این آخر عمری آرامش داشته باشند و حداقل از سمت من فشار روشون نباشه.... اینکه من ازدواج نکرده ام رو تقصیر خودم نمیدونم. من هر تلاش و اقدامی میتونستم برای این قضیه کردم. پدر و مادرم هم حرفی از این نمیزنن که چرا ازدواج نکردی. ولی وقتی مثلا حرف دیروز رو میزنه، نمیدونم چرا به شدت حس اضافی بودن به من القا میشه و میریزم به هم.

برای استقلال دارم خیلی تلاش میکنم. تا حدودی هم موفق شدم. ولی این قویتر شدن، الزاما از من آدم بهتری نساخته. آدمی بی تفاوت تر و دلسنگ تر نسبت به دیگران ساخته. چون انگار همونقدر که خواستم نیاز به محبت و دوست داشتن (که همیشه محکوم میشدم که چرا چنین چیزی نیاز داری و نیازی کاذبه) رو در خودم کم کنم، به همون نسبت از عاطفه و احساس به دیگران خالی شده ام. و این منو خوشخال نمیکنه. گرچه در مسیر موفقیت تاثیر مثبت داشته.

امیدوارم یه روزی بتونم مثل تو یه مستقل با عاطفه باشم.
.
.
.
.
.
بهاره عزیز، ممنون که برام نوشتید.
منم میدونم بابا منظور بدی نداره و شاید این کارش برای درددل از شرایط اجتماع و اقتصاد باشه. ولی بازم اذیت میشم و حس بار اضافی بودن و حس گناه و .... پیدا میکنم.

والا من فقط دارم تلاش میکنم. بدون اینکه بدونم نتیجه چه خواهد بود و عملا چندان امیدی به نتیجه رضایتبخشی ندارم. ولی خب در حد فهم و شعور خودم دارم تلاش میکنم.

شاید باید بیشتر سعی کنم در لحظه حال باشم، ولی هر چقدر سعی میکنم باز دغدغه آینده رو دارم.

باز هم ممنون از همگی. به هر حال برنامه هامو پیگیری خواهم کرد. و شاید لازم باشه باز مراجعه به روانپزشک هم داشته باشم. سطح اضطرابم به نظرم باز بالا رفته. با توجه به از خواب پریدن ها و سرگیجه های شدید و کابوس های گاهگاه که توی همش از طرف حیوانات وحشی، از خرس و پلنگ و تمساح و ... مورد حمله قرار میگیرم! اصلا قبلا چنین خوابهایی نمیدیدم.