با هم ایشالا امین امین
دیدی گفتم لوسی...بشگونت میگیرم ها...ادا درنیار بیا داشتیم حرف میزدیم دیگه.
ببین پوه من برداشتم اینکه
پدرمادرت کلا ناراحتن از ی چیزی و اصلا هم ربطی به تو نداره حالا هر موضوعی که هست...
از طرفی تو خونه دیوار کوتاه تر از تو نیست
پس سر تو خالی میشه..همین موضوع همینه.
..تو هم توی ناخوداگاهت ناراحتی که از تو قدردانی نمیشه
داخل پرانتز اینم بگم که تو این مورد مشترکیم من شفاف میگم که خدا منو حفظ کنه براتون به مامانم میگم میبینی چه خوب پسرای قند عسلت و سروسامون میدم
ببین دوست من
اینکه الان ناراحتی اینکه اتفاق هنوز تازه است و تو اینجا درددل یا تخلیه هیجانات داری هییییییچ اشکالی نداره هیییییچ کسی بهت خرده نمیگیره همه همینطوریم نباشن هم مهم نیست.فعلا که منم اینطوریم.همین مهمه
تاپیک های من که یادته؟؟
یکم که صبر کنی میتونی ارووم شی دیگه تو خونه پی اش رو نگیر فراموش کن.
باهات خوب صحبت نشده قبول ولی کاریش نمیشه کرد
ازش رد شو بگذر پوه.
در مورد رفتن و مستقل شدن هم
من که از اول با جدا زندگی کردنت موافق بودم ولی وصلش نکن به این اتفاق.
حتما دوباره دنبال کار باش...
تو خونه نگو میخوام برم میخوام مستقل شم از دست شما فلان
بگو برای اینکه کارم ایجاب میکنه(واقعا هم کارت ایجاب میکنه)
احتمالا موقتی باشه هر هفته میام .میام شمارم میبرم...
پرداخت هزینه اب و برق و میز غذا لوس بازیه.فعلا دیگه کاری نکن تا ارووم شی
نذار خانوادت بر علیه ات گارد بگیرن این حس ظاهری که اینجا نشون میدی رو براشون رو نکن اگر هم نمیتونی حس باطنی ات رو نشون بدی که دوسشون داری اشکال نداره ولی فکر نکنن از خداته که داری میری.
پل های پشت سرتو سالم نگه دار
دیکه ببخشید عقل من انقدر قد میده وسعم همینه
درضمن دعات مستحات شده از قبل
پدر منم دکتر گریزی داره وقتی میگه تو کل ۷۰ سالم ی بارم سرم نزدم یعنی برقی تو چشماش هست ها










علاقه مندی ها (Bookmarks)