راستش من خیلی ناراحتم. مسئله اینه که از بیرون رفتن های بدون اجازه خانمم دلم گرفته. چند روز پیش یه بار اینکارو کرد و من رفتم خونه دیدم نیست و به من دروغ گفت که خونه پدرشه و من رفتم خونه پدرش گفتن با دخترخاله هاش بیرونه ساعت یازده شب برگشتن و ما تا دو نصفه شب تو دعوا بودیم. دوباره امشب من گل گرفتم برای آشتی اومدم خونه دیدم خانواده ش بردنش بیرون شهر و به منم میگن بیا. اصلا خستگی یک هفته توی تنم خشک شد. حال ندارم دنبالش برم ترجیح میدم حالا که نمیخواد با من باشه منم به کارای خودم برسم. ولی راستش یه لحظه احساس شکست خیلی شدیدی در خودم حس کردم. چون همین چند روز پیش سر همچین مسئله ای بحثمون شده بود. حس کردم اصلا هیچ ارزشی برای حرفام قائل نیست. اهمیتی به دلخوری من نمیده و در نهایت شاید علاقه ای به من نداره.
شرمنده این پست فقط جنبه تخلیه ناراحتیم رو داشت راهنمایی نمیخوام چون اصلا فکر نمیکنم بشه کاریش کرد دیگه. به خودم میگم باید همینجوری که هست بپذیری به خودم میگم که این بخاطر تفاوت فرهنگیه که تو از چیزی که برای اون اهمیتی نداره خیلی ناراحت میشی ولی دست خودمم نیست تو سینه م احساس فشردگی میکنم وقتی اینجور کاراشو میبینم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)