مرسی مستانه گرامی از همدردیت.
آره من دیر خسته میشم برام دعا کنید دیر از پا دربیام چون این شیوه ای که طاهره خانم میگن میدونم فشار زیادی بهم میاره.
خانم خندون من تا سه سال پیش فکر میکردم همه خانمها اینکارو انجام میدن. خانمم گفته بود یه چیز عادیه منم باورم شده بود.
زنهای جوان هم اینکارو میکنن کلا یه نسبت قابل توجهی از خانمها که الان درصدش واقعا یادم نیست در دنیا به شیوه بالا آوردن یا استفاده از داروهای مسهل سعی میکنن خودشون رو لاغر نگه دارن. ضرر بالا آوردن واقعا زیاده چون اسید معده برمیگرده و میزنه دندونارو خراب میکنه تپش قلب میاره کمبود پتاسیم میاره و خیلی مسائل دیگه. من برای همین با دکتر صحبت کردم و ازش دارو گرفتم. چون خانمهایی که این مشکل رو دارن باید حتما پیش از بارداری تحت مراقبت باشن حالا من یه سال دیگه هم بخوام بچه دار بشم بازم باید حواسم به این مسئله باشه مسئله سلامتیشه. اینکه دوستان میگن کاری به کارش نداشته باش من از خدامه دغدغه این مسائل رو نداشته باشم نمیدونم چطوری بیخیال سلامتیش بشم!
مرسی میگید خانمهارو خوب درک میکنم. من درک و منطقم در امور دیگه بسیار هم بالاست فقط نقطه ضعفم در مورد خانمهاست چون تمام محیط های کاری من حداقل پونزده ساله که کاملا مردونه هستن. دانشگاه میرفتم از کلاس پونزده نفری دو نفر دختر داشت صحبت کردنم با خانمها در حد صحبت با فروشنده و متصدی بانکه اینجا اولین محیطیه من داخلش هستم و اکثریت خانم هستن و راستش یکم هم استرس زاست. البته من فکر میکنم مرد بدتر از منم هست چون من حداقل به احساسات همسرم اهمیت میدم و تلاشمو دارم میکنم درکش کنم.
بسیار ممنونم طاهره خانم. خیلی خوب و پله پله توضیح میدید متشکرم که انقدر وقت میذارید اینارو بنویسید.
اول از همه من این سوتفاهم رو اصلاح کنم ممکنه خودخواهانه زیاد از خودم نوشتم یا ناراحت بودم خیلی شکایت کردم و باعث شده دوستان فکر کنن خانم من خودخواه هست یا تلاشی برای زندگی نمیکنه. اونم در حد خودش تلاش میکنه ولی به سبک خودشه نه مثل من تخصصی که میخوام از راه مشاوره و مطالعه پیش برم اون از دوستاش مشورت میگیره که گاهی راهنمایی هاشون در این جهته که منو اذیت کنه یا باهام لجبازی کنه. یعنی خودش میاد میگه فلان کارو فلانی بهم یاد داده. ولی فداکاری های زیادی تاحالا برام کرده. بسیار هم مهربونه. من دیدم اینجا مثلا خانمها با پول خرج کردن شوهرشون برای خانواده ش خیلی مخالف هستن خانم من اصلا همچین خصلتی نداره تمام خرج و مخارج برادرم با منه و عملا هم انگار سه نفری زندگی میکنیم من تا پول دارو و درمان ام اس شوهر عمه م رو هم میدم و کلا چندتا خانواده هزینه شون با منه پدرم جلوی خانمم میاد از من دستی پول میگیره و خانمم هیچ وقت حتی به صورت طعنه و ضمنی هم اعتراضی نکرده. اصلا خودخواه نیست و خودشم به دیگران کمک میکنه. چندساله داره سعی میکنه رابطه من و پدرمو درست کنه نمیتونه.
اینکه دوستان میگن اون خوش و خرمه هم اینجوری نیست واقعا. البته من از اون در ظاهر شاکی ترم. ولی اونم شب ها فکر میکنه من خوابم گاهی گریه میکنه. اون حساس تره و طبیعیه که بیشتر از من هم ناراحت باشه. فقط سرشو گرم میکنه الان رفته مثلا بچه گربه گرفته خونه حوصله ش سر نره. من تا مسئله حل نشه آروم نمیگیرم اون ولی زوم نمیکنه روی مشکلات و بیخیالی طی میکنه.
احساس شکست من که به ندرت برام پیش میاد بیشتر بخاطر نتیجه نگرفتن خودمه. من حتی به اینکه ببرمش پیش یک مشاور آقا هم فکر کردم یعنی فکر کردم چند جلسه خودم برم اگر اون آدم مشکل اخلاقی نداشت و از روال کارش هم راضی بودم یکی دو جلسه ببرمش باهاش حرف بزنه با اینکه حتی فکرش اذیتم میکنه که بخوام ببرمش پیش یه مرد غریبه درددل کنه ولی دیگه حتی به این راهم فکر کردم. البته یه بارم بیشتر بهش فکر نکردم همون موقع که مقاومت میکرد برای مشاوره اومدن ولی با اینکه مستاصل شده بودم نتونستم با خودم کنار بیام همچین کاری بخوام بکنم. بعد این فکرا این کارا وقتی همه به دیوار میخوره یا نمیشه ازش نتیجه بگیرم احساس شکست میکنم.
متاسفانه ما از هفت روز هفته شش روز الان در دعوا هستیم. قبلا انقدر دعوا نداشتیم چون من سعی دارم ملایم تر رفتار کنم اون بیشتر مقاومت میکنه و بحثمون میشه بعد تبدیل به دعوا میشه. وگرنه مثلا یکسال پیش هم مشاجره مون میشد ولی من یه تندی میکردم همه چی تموم میشد. الان یه دلیل اینکه دعواهامون تعدادش زیاد شده همینه که من نمیخوام از مسند قدرت یا با اعمال زور کاری کنم. البته بازم گاهی از دستم در میره. ولی مثلا ده درصد مواقع ست که من میشم اون ناظم بده. باقی مواقع در شرایط برابر میخوام با صحبت عادی و منطقی مجابش کنم.
قدردانی کردن خانمم بیشتر از منه چون کلام شیرین تری داره. ولی در کل رسممون نبوده برای هرچیزی از هم تشکر کنیم. گاهیم خیلی غر میزنه اگه چیزی دقیقا مطابق میلش نباشه یعنی نه تنها تشکر نمیکنه که شاکی هم هست. معمولا کارهایی که مهم بوده یا انتظار نداشتیم از هم ولی باعث میشه تشکر کنیم. شما میفرمایید برای هرچیزی قدردانی کنم ازش؟ مثلا برای من صبحانه درست میکنه من ازش لفظی تشکر نمیکنم ولی بهش میگم لازم نیست از خوابت بزنی یا یه جور دیگه محبتمو نشون میدم. فکر میکردم همین کافیه.
البته فکر کنم چون از تعریف خیلی خوشش میاد تشکر هم دوست داشته باشه. من قدر کارهاشو میدونم فقط لفظی از کلمه تشکر خیلی زیاد استفاده نمیکردم. اینم اجرا میکنم از این به بعد چشم.
محدودم نیست واقعا الان هرکاری میخواد داره میکنه. دعوامون میشه ولی به حرف من نمیکنه آخرش.
چیزی که مدنظر خودم بود این بود که یه چند ماه حرفی از قانون هام نزنم و موارد مهم مثل سلامتی و رفت و آمدشم به صورت پیشنهادی بهش بگم و گیر ندم بعد چند وقت که خیالش راحت شد فهمید همه جوره دوستش دارم حکومت خودمو پیاده کنم.
ولی با توضیحات شما اگر من درست فرمایش شمارو متوجه شده باشم پذیرش یعنی کلا دیگه تا همیشه کاری به کاراش نداشته باشم. انتقاد نکنم، جاش برای همه چی تشکر کنم، رفتارهای ناراحت کننده شو ندید بگیرم یعنی همینجوری باهاش کنار بیام و هیچ باید و نباید و محدودیتی هم نباشه. روی تغییر اونم حسابی باز نکنم. درست متوجه شدم؟
به نظر خودم یک دارو یا روشی بسیار قوی برای آرامش اعصاب و حواس پرتی هم کنار اینا نیاز دارم. این حد خونسردی و بی تفاوتی و انفعال نسبت به مسائلی که برام مهمه برام واقعا سخته. یه راهیم میخوام برای اینکه افسردگی نگیرم. چون این شیوه بهرحال ایده آل من نیست و بهم فشار میاره قطعا.
ممنون از توضیحات کاملتون
منتظر توضیح شما در باب خطاهای شناختی و کمال گرایی هم هستم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)