نقل قول نوشته اصلی توسط یاس پاییزی نمایش پست ها
1- اون تاپیکت در مورد اون شخص نتیجه و حاصل چی شد ؟ بالاخره در مورد اون تصمیم گرفتی چکار کنی ؟

2- اون یکی تاپیکت یکم اشراف به برنامه های زندگیت پیدا کردی و گفتی که شروع میکنم کم کم.... چکارها کردی تا کجا پیش بردی ؟

سر فرصت که میگم همینه ... یکی "سر فرصت" تو زندگیش یه هفته قبل بوده(زمانو از دست نداده) و یکی هنوز تکلیفش با خودش مشخص نیست اون چه زمانی رو انتخاب میکنه ؟ معلومه آیا ؟!

3 - دو تا چیز موضعتو روشن کن نسبت بهشون :
- احساسات پس مانده رابطه عاطفی قبلی
- در مورد حرف های ناخوشایند اطرافیان که سستت نکنه و باعث بشه بی حوصله بشی و بیشتر لاک خودت فرو بری ...

این دوتا با متلعقاتش هرچی که هست باید بتونی کنار بذاری ...

و اما ...

بعد...


تعیین دوبرنامه متناسب با علایقت که تو یکی آینده نگری لحاظ شده باشه و جایگاه تورو مثلا تو 5-10 سال آینده مشخص کنه و دومی برای عوض شدن حال و هوات (تقویت روحی)

اولی رو که درموردش نیازی به تکرار نیست همون تاپیک مرتبطش یه مرور دوباره بکن تجدید خاطره ای کن باهاش ( پاک فراموش کردیا ! انگار به خاطره ها پیوسته !)

دومی هم کمی رو افکار منفی کار کنی خیلی کمرنگ میشه...


تعیین برنامه هم هرکس خودش بهتر میدونه چکاری براش خوبه و توانشو داره...

مطالب انگیزشی و تکرار جملات مثبت خودبخود منفی هارو کنار میزنه تا حد زیادی ...

دوستان و همفکران مثبت اندیش و محیط های مثبت هم تاثیرشون فوق العادس...
دوست و هم اندیش فقط محدود به ادم ها نیست میتون% q�07 کتاب باشه یا برنامه های مثبت رادیو تلویزیون و فایلهایی که تو اینترنت هستن ...


همه اینا کلیاتیه که لازم داری( جامع نوشتم ،بنظرم اومد که بگم )
بازهم میام تاپیکت...ذهنم مشغوله یکم ... انشاءالله باشه یه وقتی که بتونم کاملتر بنویسم...

توهم تونستی یه نمای کلی از مسائلت و دل مشغولی هات داشته باش (بدون در نظر گرفتن افکار منفی)
برای اینکه از سردرگمی دربیای خوبه ...کارسازه.

تا پست بعدی به خدا میسپرمت گلم مراقب خودت باش


در مورد اون شخص تصمیم گرفتم فراموشش کنم.کسی که برام ارزش چندانی قائل نیستس و فقط یه وسیله م که گاهی سرشو از کار و درس برداره و تفریح داشته باشه اما من به طرز عجیبی غمگینم،توی فکرم و زود به هم میریزم و میرم توی فکر.
من حرفی از اوضاع خونوادگیم نزدم،زدم قبلا؟ ولی یکی دوتا احمق بدجور دارن به بدی اوضاعم دامن میزنن و خودشون عین خیالشون هم نیس. یعنی با چندتاجمله منو بهم میریزن منو به فکر و ناراحتی میبرن.ولی خودشون هیچی. یکیشون درسشو میخونه یکیشونم به کار و زندگیش میرسه و فقط منم که بهم ریخته میشم

اره کسی که حالش خوبه و اوضاعش روی سربالاییه رو نمیشه چندان اذیتش کرد. ولی کسیکه اوضاعش متوسط به پایینه. راحت خودشو و اون چیزی که میخواد رو گم میکنه . شایدم ذهنش دنبال بهانه ست


بزارید خلاصه بگم.من میخوام مسیر تعیین کنم . ولی فکر و ذهنم شفاف و روشن نیس که بگم خب من میخوام یک فلان شخص فعال بشم.خب باید اینکارا رو بکنم تا برسم بهش. ناراحتی هام و اشتباهات شناختیم و طرز فکر غلطم حتی مواقعی همشون دست دراز کردن و مانع میشن مغزم درست فکر کردن و ورفتارم درست عمل باشه.

یعنی من الان هیچ چیز صحیحی مسیر صحیحی توی ذهنم نیس. انگار مانع داره که بخواد راحت فکر کنه.شاد فکر کنه و خوب و مثبت فکرکنه

بارها و بارها کاغذ برداشتم تا چیزهای توی ذهنمو بنویسم ویل یا اولش یا وسطش متوقف شدم یا عمل نکردم بهش

دختر جوان خوب میگه من شادی نیاز دارم

گریم نمیگیره تا اون حد سالی یکی دوبار شاید موقعیت پیش بیا اینقدر گریه کنم ولی باز پشت سرش تا چندساعت میخوام گریه کنم و سیر نمیشم ولی الان گریم بیشتر از چندقطره نمیگیره

قبلا یه زمانی حدود شاید چندماه تایکسال شبی نیم ساعت گریه میکردم و واقعا خالی میشدم حاالم بهتر میشد. ولی الان خیلی سریع چشماما قرمز میشه و درد میگیره و سردرد هم میگیرم

من داشتن رابطه ومسج بازی و این ماجراهارو رو سه سالی میشه ترک کردم. ولی وابستگی هاشو نه