اومد خونه، كيك رو ديد، اشكام رو ديد، گل رو ديد، گرفت دستش، بوش كرد، تشكر كرد، ، اشك تووي چشماش جمع شد، نوشته روي كيك رو خووند، گفت كارت خيلي قشنگه، از كيك عكس بگير كه فقط همين مي مونه! اما دير گفتي.، دير گفتي نوشته روي كيك رو ... گريه كردم، بغلش كردم، امل مثل يه تيكه سنگ، سرد و بي روح وايستاده بود! گفتم يه فرصت به زندگيمون بده، گفت بهم توهين نكن( گفت گفتن اينكه يه فرصت به زندگيمون بده توهينه!!!!) ١٠ دقيقه بيشتر نموند! اندازه اي كه يه چايي بخوره، خورد و رفت، بهش گفتم كيك رو با خودت ببر با دوستت بخورين، گفت ببرم كه چي بش؟ گفتم ببر بده به باغبون پارك، گفت نه چرا بدم؟ فردا ظهر ميام خونه ، خودمون مي خوريمش!!!!
رفت، اما حدود ١٠ دقيقه بعدش برگشت، چه كار كتم، كمكم كنيد








علاقه مندی ها (Bookmarks)