ممنونم سحر جان اره واقعا هرموقع کتاب بازمیکنی یاخوابت میگیره یا یاد بدبختیا میفتیم
بخدا سعی میکنم بهش فکرنکنم تو سرکارم ب یادم نمیاد اما وقتی میرم خونه یا تو خونه حالم بدمیشه نمیدونم چرا
باغبان چرا اینجوری مینویسی؟
قبل اینکه باسامان اشنا شم میخواستم همسرم دکتری چیزی باشه خخخ اصن پول برام مهم نبود فقط تحصیلات :)
ولی بعدش نظرم کلاعوض شد الان ظاهر مهم شده قیافه و تیپ متاسفانه
خیلی تنهام وقتی خانمارو میبینم کنار شوهراشون قدم میزنن یاتوماشینای مدل بالا دلم میگیره میگم ینی انقد کمم که اون پسره بی لیاقت منو نمیخواد ؟ حالا ماشین نخواستیم تحصیلاتم نخواستیم پولم نخواستیم
انقد دلم براش تنگ میشد که میرفتم الکی ایدی درست میکردم باهاش رو مسنجر حرف میزدم
لبخند جون من نمیتونم با همکارا بحث کنم چون هم سنشون زیاده هم سابقشون میریزم تو خودم
لبخند مگه تو چادری نبودی؟با چادر ناخن مصنوعی میذاری؟خخخخ
راستش من نمیتونم ناخن بذارم اخه ناخنامو میجوم میگن بخاطر کمال گراییه چبدونم انقد که استرس دارم اظطراب دارم دلم مثل سرکه میجوشه
ارامش ندارم
ارامش میخوام
بچها یه مشکل دارم
تو محل کارم همه یا دکترن یا دانشجوی دکترا بعضیام تخصصن
حداقلشون ارشدن من باید برم دکترا اعصابم خرابه مدام خودمو با اونا مقایسه میکنم ولی از همشون کوچکترم نمیدونم غبطه میخورم نگاش میکنم غم وجودمو میگیره خودمو سرزنش میکنم ب خودم میگم خنگ نتونستی مشکلاتم که یکی دو تا نیسکه اه :(
بچها من هزارتا بیماری دارم خخخ همش باهم تومورشده داره منو میکشه