این جمله خانومتون که میگه درکم نمیکنی وپشت وپناهم نیستی خیلی برام اشناست تا حالا منم صدبار این حرفو زدم
مواقعی که اینو به همسرم میگم معمولا از بی توجهی و بی تفاوتیش ناراحتم مخصوصا در برابر خونوادش
دلم میخواست همسرم یه جوری بدون اینکه دعوا مرافعه با خونوادش راه بندازه ازشون بخواد که به من احترام بیشتری بذارن وبهشون بفهمونه که منو دوس داره وناراحت کردن من توسط خونوادش اول اونو ناراحت میکنه
راستش منم خونواده شوهرم نه تنها به من احترام نمیذارن بلکه همیشه بااخم و تخم باهام حرف میزنن ومدام با طعنه وکنایه حرف میزنن هروقتم به همسرم گله میکردم باورنداشت حرفامو
وقتی بهش میگفتم وقتی تو نیستی خواهرت مدام بهم اخم میکنه متلک میندازه میگفت تو حساسی خواهر من ادم خوبیه نماز میخونه!!!!!!!!! ربطشونمیدونم!!
وقتی میرفتم خونشون خیلی زجر میکشیدم ولی همسرم اصلا متوجه نبودانگارنه انگار
همیشه حس میکردم همسرم پشت و پناهم نیس اگرچه میدونستم واقعا کارزیادی هم از دست همسرم بر نمیاد واون مسئول رفتار خونوادش نیست اما وقتی اونا با من بد رفتاری میکردن از چشم همسرم میدیدم با اینکه قلبا میدونستم اون مقصر نیست اخه همیشه میگفتم اگه همسرم به خونوادش خیلی چیزا میفهموند اونا جرات نداشتن ایندر منواذیت کنن
ومدام بهش میگفتم کاش پشت وپناهم بودی
راستش وقتی رفتار برادرمو میدیدم بیشتر حرص میخوردم مثلا هروقت برادرم اگه جایه دیگه بود زنگ میزد به مامانم کلی سفارش خانومشو میکرد ومیگفت حواست بهش باشه یا
مثلا میومد به مامانم میگفت زنم فلان غذا دوس داره براش درست کن یا مثلابرا فلان مناسبت فلان کادو باید بگیری یا مثلا چرا به حرف زنم گوش ندادی که بهت گفت برو پیش فلان
دکتر یا اگه خدای نکرده ما خودمون از یه چیز دیگه ناراحت بودیم ومثلا یه مشکلی بین خودمون بودوناخواسته خیلی خانومشو تحویل نمیگرفتیم فورا برادرم اخم میکرد وباهامون سرد برخورد میکرد ومدام به فکر این بود مبادا خانومش ناراحت بشه اما همسر من اصلا اینجوری نبود جلوی خودش متلک مینداختن میدید اشک تو چشام جمع شده میگفت چکار کنم دهن بابامو نمیتونم ببندم این رفتاراش باعث شده بود حس کنم تنهاموهمسرم تکیه گاهو پناهم نیس وهمیشه تودلم میگفتم خوش به حال عروسمون برادرم چقدرپشتشه با اینکه ما اصلا کاری به کار عروسمون نداریم
شمام ببین کجاها ندیدش گرفتی کجاها درکش نکردی که این حسو داره
باور کنید من هیچوقت انتظار نداشتم همسرم بخاطر من بره با خونوادش دعواکنه اما دلم میخواست یه جوری جلوی رفتارهای خونوادشو میگرفت چه جوریشم نمیدونستم تا اینکه سعی کردم بااین قضیه کناربیام اما هنوزم حسی که خانوم شما داره منم دارم حس میکنم رو همسرم نمیتونم حساب کنم حس میکنم همسرم نمیتونه تو شرایطی که بهش نیاز دارم کنارم باشه ودرکم کنه
مطمئنم خانوم شمام همین طوره که به شمامیگه نرو بگو به خونوادت که چرافلان کردید و فلان نکردید یه جورایی دلش همراهی و درک و توجه و احترام شمارومیخواد وگرنه خودش میتونست تو روی مادرتون بگه که چای کهنه است نمیخورم پس خانومتون دنبال دعوا نیس فقط همراهیه شمارو میخواد سعی کنید ناراحتی هاشو درک کنید وکم اهمیت ندونید








علاقه مندی ها (Bookmarks)