سلام دوستای خوبم.....چراکسی به تایپیک من سرنمیزنه...بخداااا حالم خییلی خرابه....من

یه کمکتون خییلی نیازدارم...واقعا نمیتونم دردمو به کسی بگم...هیچکس...دلم خیلی گرفته ست..

خدایا من

چرا اینجوریم..چرا اینقدهضم این قضیه برام سخته روزی هزارتادختروپسرازهم جدامیشن تازه ممکنه رابطه

شونم خیییلی عمیق ترازرابطه ی منواین اقاباهم بوده باشه من چمه؟؟؟گاهی فکرمیکنم تموم ترسم

ازپایان دادن به این رابطه اینه که هرگزنتونم عاشق کسی بشم که اونم عاشقم باشه گاهی میگم یعنی

میشه کسی که خواستگاریم میادعاشقش بشم وهیچ مانعی برارسیدنمون نباشه..ممکنه باخودتون بگین

هنوزفرصتای زیادی پیش رودارم پسرای زیادی ممکنه سرراهم قراربگیرن که ایده ال باشن ولی باورکنین

من تموم تلاشموکردم یکی ازین خواستگارابه دلم بشینه ولی نتونستم بااینکه شرایطشون خیلی بهترازین

اقابودن..همش توی ذهنم این اقاروباهاشون مقایسه میکنم..جنس دوست داشتنشودوست

داشتم....خدایااا..دارم دیوانه میشم...توروخدابهم کمک کنین..باشروع پاییزمیخوام شروع کنم

براارشد..ولی بااین ذهن داغون چه طوری؟؟؟؟؟........خییلی عصبی وبدخلق شدم...کسی جرات نداره بهم

نزدیک بشه...هیشکی نمیدونه دلیل اینهمه بدرفتاریای من چیه....واقعااا درمونده شدم......