ممنون ازهمه شمادوستان خوب که هروقت مشکلی داشتم تنهام نذاشتید
درجواب دوست خوبم بایدبنویسم که نه سراغ گوشی نمیرم شمارهاش رودیلت کردم وارزش خودم روبالاترازاین میبینم که زنگ بزنم جواب نده یاجواب بده وبعدبرگرده بگه من که رفته بودم تودوباره اصرارکردی واومدی سراغم
امادرباره ضمیرناخوداگاه ،ناخوداگاهم میدونست که ایشون همون مردرویاهای من نیست چون میشناختمش اوایل همه چی برپایه عقل بود ولی احساس واردعمل شد طوریکه یه روززنگ نمیزد تاصبح گریه میکردم کم کم وابسته شدم طوریکه زندگی بدون اون برام بی معنی بودبازخداروشکرکه خودم روجمع وجورکردم وکم کم وابستگیهام کمترشد ولی بازبایه بهانه ای زنگ میزدم واس ام اس میدادم میگفتم اخرین باره تااخرین بارکه زنگ زدم وپیام دادم جوابی نگرفتم دیگه زنگ نزدم وپیام ندادم چون بقدرکافی خردشدم
امروز به یه ساختمون دیگه رفته بودم بازم اشنای این اقااومدبه اونهاگفت که ایشون عروس همسایمونه من هم چیزی نگفتم سکوت کردم وایشون رفتند
نمیدونم اخرش چی میشه باخودم میگم فوقش اگه پرسیدندبگم هرکس گفت فلانی نامزدمه که نبایدباورکرد چون ایشون میخواستندخیلی راحت من روبدست بیارنداین حرفهاروزدند
خودش هم میگفت بیاباهم فرارکنیم یابذاربه همه اعلام کنیم تاهمه بدونندفقط میخواست راه خودش روهموارکنه خداروشکرمن قبول نکردم چون نمیخواست چیزی مانعش بشه میگفت بیام همون اول کاری کارروتموم کنیم مثلاسرمهریه اینازیادنگیدچی بشه فقط خودش رومیدید








علاقه مندی ها (Bookmarks)