سلام.
خب امروزم حال خوبی ندارم. دیشب نذاشت بخوابم و امروز دیر رسیدم سر کار. پام تو خواب بدجور گرفت و اگر اینم نبود که کلن خواب مونده بودم!!
ولی میخوام یه تفکیکی بکنم توی غر زدن هام و دوباره بتونم سر پا بایستم : قرار نیست و امکان پذیر هم نیست که من و همسرم شبیه به هم بشیم و ارزش هامون یکی بشه.
قراره اون بفهمه که "باید به من و خواسته هام که خواسته های منطقی و اولیه ی یه انسان هستند احترام بذاره و دست از سوء استفاده و پرخاشگری برداره."
من باید حالم خوب بشه.
من باید سردردم خوب بشه.
من امشب می خوابم!
من چشمام می سوزه و بدنم 100000000 کیلو وزن داره...
احساس یه برده اسیر رو پیدا کردم ... چیز نگران کننده ای تو این هست ... چرا من این مرد رو برای اینکه همسرم باشه انتخاب کردم؟؟؟
چهره و ظاهر من خوبه، این رو از توجه دیگران می فهمم، خانواده و شرایط تحصیلی و کاریم و خواستگارهایی که داشتم، چرا من این آدم رو انتخاب کردم؟؟؟
شاید من یه مشکلی دارم و خودم خبر ندارم.
می خواستم مرد زندگیم از من پایین تر باشه از هر نظر. اینطوری مطمئن میشدم که هیچ وقت من رو ترک نمی کنه. همونطور که مردی که دوستش داشتم من رو ترک کرد...
ولی فقط این نیست. یعنی واقعن نفهمیده بودم که مردسالاره؟؟! می ترسم از خودم.
تازه اون الان چقدر از من پایین تره؟ صاحب کار و زندگی شده. با حقوق من قسط هاشو داده و کارش رو هم که از من داره و خب برای آدم تنبلی مث اون پیشرفت قابل توجهی بوده و من؟ من این مدت چی بدست آوردم؟ فقط خسته و افسرده و شکسته شدم.
من این تاپیک اینطوری رها نمی کنم. من دوباره درستش می کنم. می تونم. دوباره می تونم ...








علاقه مندی ها (Bookmarks)