سلام آقای sci. وقتتون بخیر. از اینکه زمان استراحتتون رو به خوندن و راهنمایی من میگذارید بی نهایت سپاسگذارم. ممنونم که بهم امیدواری میدید.
..
اوایل سعی می کردم خوشحالش کنم ولی چون توقعاتی ازش داشتم که انجام نمیداد من هم دیگه اهمیتی بهش نمیدادم و رفع تکلیفی رفتار می کردم. به مرور حتی همون احترام و محبت ظاهریش رو هم از دست دادم.
توقعات من با شخصیت پدرشوهرم هماهنگ نبود. اون وضع مالی خوبی داره و همین یه پسر رو هم داره ولی به ما کمکی نمیکنه. با این حال جلوی همه میخواد طوری نشون بده که بهترین پدرشوهر دنیاست! اون حتی پسرش رو یه نصیحت درست و حسابی هم نمیکنه، حتی وقتی ازش خواستم. (اشتباه کردم که ازش خواستم.)
برای این کارهایی که شما گفتید باید توقعاتم رو به صفر برسونم و به یه پرچم صلح از طرف اون اکتفا کنم! الان دیگه همینطورم.
بله من خیلی چیزها رو نپذیرفته ام. فکر کردم با نپذیرفتن من چیزی عوض میشه! باید یه دسته ی "پذیرفتنی ها" یا "چیزهایی که پذیرفته ام" برای خودم تشکیل بدم.
آخرین جمله برام خاص بود! بیشتر از 3 یا 4 ساعت ... خیلی خوبه. از هر جهت خیلی خوبه. هم اونها یه نفسی میکشن هم ما، هم حرف و برخورد اضافی پیش نمیاد ... نمیدونم بشه عملیش کنم. وقتی میریم اونجا خیلی اختیار دست من نیست...سعی می کنم.
خب من چندان نخواستم اون ها رو خوشحال کنم. فقط سعی کردم درست رفتار کنم... همون سال اول کادوی تولد برای خواهرش خریدم، برای بقیه هم هدیه گرفتم ولی تشکری ندیدم. دیگه تکرار نکردم. این دو سال اخیر هم واقعن دوست نداشتم خوشحالشون کنم!
گاهی هم فکر کرده ام اونا وظیفه دارند خوشحالم کنند!... و ناامید شدم.
اغلب مهم نیست که من چه کار می کنم. مهم اینه که اونا چی به شوهرم میگن و شوهرم چطور فکر میکنه. و باور شوهرم اینه که من خانواده اش رو دوست ندارم. بنابراین هر چیزی رو از اونا راجع به رفتار من میپذیره.
برنامه ریزی قبل از سفر نداریم. و طبق همون نظریه ی عدالت رفتار می کنیم! باشه. اینبار برنامه ریزی می کنم با همسرم... برای تاسوعا عاشورا دوباره میریم.
من دنبال راهکارهایی بودم که اونها کمتر توی زندگیم وجود داشته باشند و به اعتبارسازی فکر نمی کردم. من اصلن نخواستم که به اون ها اعتبار بدم. اون ها هم بدستش نیاوردند!
ممنونم. اینها که گفتید تلنگر خوبی برای منه.
ممنونم. فقط صبح های زود امکان این پیاده روی رو دارم. بنابراین باید نیم ساعت زودتر هم از خواب بیدار بشم.
نیایش شبانه از همش برام سخت تره. اصلن راحت نیستم در مورد خودم دعا کنم. احساس می کنم کسی درونم هست که خود خود منه. کسی که توی نیایش بیدار میشه و من از مواجه شدن باهاش اجتناب می کنم!
مدتی هم هست رابطه ام با خدا تعریفی نداره. همسرم مذهبیه و من تعصباتش رو قبول ندارم. برای خودش و خانواده اش نماز و روزه و مسجد و سینه زنی و حجاب و احکام اصله. و برای من اصل نیست. من به خاطر اون رعایت می کنم و بعد تلافیش رو سر خدا درمیارم!
لطفن دراین باره نصیحتم نکنید.
مسئله :این مسئله کامل نیست. برای شما بعدها از اینکه چگونه مسئله تعریف کنید خواهم گفت. فعلا واقعا زوده...
تعریف مسئله : چطور اعتماد همسرم رو جلب کنم تا بپذیره من با خانواده اش رفتار محبت آمیزی دارم و احترام کامل رو نگه میدارم و جایگاهشون رو در زندگیم حفظ می کنم و حتی دوستشون دارم تا بالاخره زمانی برسه که مادرشوهر و خواهرشوهرهام نتونند هر وقت هوس کردند با حرفها و توقعاتشون رابطه ما رو بهم بریزند و در عین حال من هم مجبور نباشم راحتی و شادی خودم رو فدا کنم تا اونها راضی باشند.
این هم خوب نیست آیا؟
منطق ناخودآگاه و ذهنی من : p آنگاه q !
شوهر من خیلی به مادرش وابسته است و اونو مظلوم و ساده و فداکار میدونه.
دایی شوهرم هم همین احساس رو نسبت به مادربزرگ شوهرم داره.
شوهرم شبیه به داییشه و مادرش شبیه به مادربزرگش.
زندگی دایی اش در اثر وابستگی زیاد به مادرش بهم ریخته.
نتیجه گیری : زندگی ما هم بهم می ریزه!![]()








.


علاقه مندی ها (Bookmarks)