یه جشن کوچولو برای خودم.
من برگشتم دوباره از اول همه نکات رو بخونم و یادداشت نکرده ها رو یادداشت کنم.
چطوری دوباره خودم و زندگیم رو جمع و جور کنم؟
چطوری دیگه اشتباه نکنم تا اتفاق های قبل تکرار نشه؟
جراتمندی... یعنی من واقعن یه روزی یه زن جراتمند میشم؟
.
من هنوز دل و جرات کافی ندارم چه برسه به جراتمندی ...
- - - Updated - - -
heaven جان نه عزیزم فکر نکن!!! نکن!!! مُخت می پُکه!!!![]()
چه فایده داره فکر کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟
تو اگر اون ها رو می شناسی پس همین شناخت کافیه. هی کارهاشون رو واسه خودت مرور نکن! سعی کن خودت رو شاد و خوشحال نگه داری. نذار آرامشت رو ازت بگیرن!
- - - Updated - - -
من واقعن دیگه به چیز مشخصی فکر نمیکنم. فقط متاسفانه مغزم مث لوکوموتیو سرو صدا داره!!! همش در حال حرکته و مسائل روزمره رو با صدای بلند با همه ی اطلاعات موجود در مغزم قاطی می کنه. مث برفک تلویزیون و صدای جاروبرقی و رادیو و ضبط همزمان گاهی. یا پخش همزمان چند تا سریال باهم!!
.
heaven جان من این راه رو اومدم و اون ها رو بخشیدم و دیشب فکر کردم که دوستشون دارم حتی! برای اون ها چیزی عوض نشده. اون ها تغییر نکردند. منم که عوض شدم و حال بهتری دارم. تو هم میتونی.
البته امیدوارم که بتونم همینطوری ادامه بدم....











علاقه مندی ها (Bookmarks)