سلام
از راهنمایی های تنهایی، مهرااد و یوسف عزیز تشکر می کنم.
باور کنید من هنوز تو شوک این مسئله ام. من که اینقدر آدم خانواده دوستی بودم و گرفتاری دیگران اینقدر ناراحتم می کرد نمی دونم چی شد کارم به اینجا کشید. همیشه با خودم میگم آیا تقدیر این بوده یا اینکه تقدیر رو خودمون می سازیم؟
یوسف جان تا الان من دو جلسه پیش مشاور هم رفتم. البته تنها (به خاطر اینکه فعلا از هم دوریم). ایشون نظرشون این بوده که هر چه زودتر بزرگترها رو در جریان اوضاع قرار بدیم. من الان حدود دو ماهه که به شهرستان نرفتم و این شرایط رو کسی به جز من و همسرم اطلاع نداره. البته احتمال زیاد میدم که خونواده همسرم تا الان پی به موضوع برده باشند چرا که اونا پدر و مادرند و زود متوجه تغییر رفتار بچه هاشون میشند. اخیرا هم تماس پدر و مادر همسرم با من کمتر شده ولی خانواده خودم اصلا اطلاع ندارند. البته اونقدر اوضاع روحیم خرابه که شک ندارم این دفعه که برم شهرستان حتما متوجه همه چیز میشند. تو این 4 – 5 ماه کلی وزن کم کردم و همانطور که گفتم مشکل قلبی هم پیدا کردم.
شرایط همسرم هم مناسب نیست حتی امسال به خاطر رفتارایی که از من دید، امتحانات نهایی شو هم خراب کرده بود. ای کاش علاقه هم آمپولی بود که با تزریق اون مشکل ما حل می شد. البته همانطور که گفتم این علاقه یک طرفه است ولی باور کنید دست خودم نیست و بیشتر از خودم دلم به حال همسرم می سوزه که تو این سن کم داره یک تجربه خیلی تلخ رو تجربه می کنه. همانطور که تنهایی عزیز هم گفت نظر مشاور هم این بوده که این رابطه باید هر چه زودتر تموم بشه و به من توصیه کرد که در مرحله اول با خانواده خودم و بعد از اون با پدر همسرم واقعیت رو بگم و بیش از این ادامه ندم. اون حتی تلفنی هم با همسرم صحبت کرده و اون رو درجریان گذاشته ولی به نظر من این آقای مشاور خیلی عجولانه تصمیم گرفت بنابراین ترجیح میدم که به اتفاق همسرم پیش یک یا دو تا مشاور دیگه هم برم.
این وسط چند عامل بد جور سد راهم هستند و فکرشون منو اذیت میکنه:
اول اینکه سن همسرم پایینه و حتما این مسئله تاثیر بدی رو تا مدتها روی اون میذاره. از طرفی هم با خودم میگم که اگه تکلیف زندگیش زودتر مشخص بشه بهتره و فرصت های کمتری رو برای خوشبخت شدن با کس دیگه از دست میده.
ثانیا فکر دختری که قبلا قرار بود باهاش ازدواج کنم اصلا یک ذره منو رها نمیکنه. البته میدونم که جدایی ممکنه این مشکل رو هیچ وقت برام حل نکنه.
از طرف دیگه خانواده همسرم خیلی به من احترام میذارند و نمی دونم با چه رویی تو چشماشون نگاه کنم. بدون شک چه این زندگی با همین وضعیت ادامه پیدا کنه چه تموم بشه، اونا منو عامل بدبختی دخترشون می دونند.
خانواده خودم هم باز یه مشکل دیگه است. برعکس خودمون، خونواده ها خیلی با هم صمیمی شدند و دائم در رفت و آمدند. نمی دونم این موضوع رو چطور باهاشو در میون بذارم. پدر و مادرم هر دو فشار خون دارند و این موضوع مطمئنا حالشون رو بدتر می کنه.
همه این عوامل باعث شده که تا حالا صبر کنم و شاید هم مجبور بشم تا آخر عمر این زندگی بی روح رو تحمل کنم. دارم روانی میشم و اصلا نمی دونم که چه اقدامی باید انجام بدم. منی که تو دانشگاه و خوابگاه همه به عنوان یک پسر سرحال و شوخ می دونستند الان همه از تغییر رفتارم متعجبند و باور نمی کنند که من همون پسر 5 ماه قبل باشم. دائم خودم رو به خاطر انتخابم سرزنش می کنم. آینده برام تیره و تاره و دلم به هیچی خوش نیست به هیچی...








علاقه مندی ها (Bookmarks)