ممنون از شما خوش خبر جان بابت راهنمائیت و ممنون از فرشته مهربون بابت پاسخ کامل و جامعش
راستش ما قبل از نامزدی نشستیم یه لیست بلند بالا تهیه کردیم از اون چیزائی که روشون حساسیم...تقریبا به توافق رسیدیم..زیاد راضی نیودم که اینجوری بخوام تغییر کنم..اما هم چون پسر خوبی بود و دوسشم داشتم راستش نتونستم ردش کنم..پذیرفتم و طبق همون روال رفتم جلو..با اینکه واسم سخت بود..اما دیدم این ماجرا رو نامزدم عین یه وظیفه واسه من میدونه..به عقایدم احترام نمیذاره..مثلا میگه قبلا خیلی هنر میکردی روسری سر نمیکردی!! بهش میگم خوب هر کس یه دیدگاهی داره دیدگاه هر کسم محترمه..اما اون میگه فقط دیدگاه من خوبه!
بعد از نامزدی دیدم ماجرا داره از این فراتر میره..مثلا سفر با خانوادم وقتی که من هنوز عقد این آقا هم نیستم و خونه بابامم! یا سر مجلس که باهم صحبت کردیم..با خانوادم و با اون ظاهری که میدونستم نظر نامزدمه رفتم اما اون بازم اوقات تلخی درست کرد!
درسته من عصبی هستم...یه مقدار تعصب هم دارم..اما مثلا رو 2.3 مورد..اما تعصب اون اقا حدیه که تمام جنبه های زندگیمو محدود میکنه..یا اگه رو چیزیم حساس باشم اگه انجامش بده ناراحت میشم اما مثل اون الم شنگه درست نمیکنم...
سر هر ماجرای کوچیکی عصبانی میشه..صداشو میبره بالا و شروع میکنه یه سره داد و بیداد و توهین و تحقیر و حتی اجازه نمیده طرف مقابلش حرف بزنه..حالا بر فرض یه آدم آروم باشه..در مقابل داد و بیداد و توهین اونم سر ماجرای بیخودی آروم میشینه؟
حالا دیگه به خودش اجازه میده به بابام توهین کنه...تا یه چیزیم میشه میگه برو حلقمو بفرست واسم!!خوب من اصلا امنیت ندارم تو این رابطه ی رو هوا!
هر چی هم میشه یا زنگ میزنه به خانواده من یا خودش سریع مشکلاتو واسشون عنوان میکنه!
هرچیم من و بابام و حتی مادرش باش حرف زدیم فایده نداشت
مادرش میگه شده یه بار بهش بگی عزیزم؟خوب وقتی اون به من توهین میکنه چطوری بهش بگم عزیزم؟
همش دعوا درست میکنه سر ماجراهائی که واقعا مسئله ی خاصی نیست...پیر شدم دیگه..شادابیو طراوتمو از دست دادم..:(
اول ماجرا روی تعصبش بود اما حالا پرخاشگری و توهین و تحقیر و عصبی بودنشم اضافه شده..آخه به چیزائی گیر میده که واقعا نباید مساله باشه!مثلا سفر با خانوادم یا خونه خواهرم موندن!
حالا شما بگید..ادامه این رابطه به صلاحه واقعا؟
از طرفیم میترسم..میترسم نتونم فراموشش کنم..5 سال کم نیست :( دوسش داشتم...خاطره دارم ازش...بالاخره روزای خوبم داشتیم..:( از طرفیم میترسم دیگه مورد ازدواج واسم پیش نیاد..یا لا اقل پسر سالم گیرم نیاد...خیلی موقعیت بدیه :(








علاقه مندی ها (Bookmarks)