من خیلی خستم
تنها دلخوشیم بچه ای هست که دارماین دنیا هیچ جذابیتی برام ندارهانگار هزار سال زندگی کردمکاش خدا میدید چقدر خستم و زندگیمو تموم میکردمن هیچ اختیاری تو زندگیم ندارمهمیشه سعی کردم بهترین راهو انتخاب کنماما اشتباهات اطرافیانم زندگی منو به اینجا کشوندواقعا این دنیا چی داره که آدما انقد همدیگرو آزار میدنبه خاطر چی؟
چقدر زندگی ها پوچ شده
چرا منی که با صداقت رفتم جلو و میخواستم یه زندگی آروم بسازم به اینجا رسیدم
یه مرد مگه از زندگی چی میخواد
با اینکه باردار بودم و تهوع داشتم خودم دیرتر صبحانه میخوردم و برای همسرم لقمه میگرفتم که صبحانه نخورده سر کار نره
تا ساعت 3 منتظرش میموندم که باهم نهار بخوریم
دلم برای خودم میسوزه که چقدر با چیزای کوچیک شاد میشدم و توقعی نداشتم
چقدر زندگیمون براش بی ارزش بود
میدونم خدا برام بهترین هارو میخواد
شاید موندن تو اون زندگی به صلاحم نبود
اما این وضعیت داره منو خورد میکنه
میخوام زودتر تموم شه
زودتر به یه نقطه پایانی برسم
من تصمیم قطعیمو برای نگه داشتن بچم گرفتم.
از همون اول هم دلم میخواست نگهش دارم ولی نیاز داشتم کسی بیاد و کارم رو تایید کنه
انقدر که همه میگفتن با نگه داشتنش بدبختش میکنم خودمم باورم شده بود که دارم اشتباه میکنم
من مطمئنم که در بارداریم حکمتی بوده، و نقطه ی امیدی در زندگیم هست.
ولی خیلی دلم میخواد زودتر این قضایا تموم شه
چون توی خانوادم تنش زیادی ایجاد شده که اصلا برام قابل تحمل نیست
خواهش میکنم برام دعا کنید
شاید خدا با دعای یکی از شما گشایشی در زندگیم ایجاد کرد.
اعجاز عشق عزیز ما در دوران عقد پیش مشاور رفتیم ولی بعد از عروسی و در رابطه با ابن مشکل به مشاور مراجعه نکردیم.
من خودم بتنهایی پیش مشاور رفتم که ازشون راهنمایی بگیرم.
این قضیه هم واقعا چیزی نبود که بخواد انقدر بزرگ شه.همسرمم گاهی سوال میکرد و طوری نبود که منو تحت فشار بزاره که من خودم ازش خواستم باهم پیش پزشک زنان بریم تا اگر ابهامی توی ذهنش هست حل بشه
که پزشک براش توضیح داد و ظاهرا قانع شد
من نمیتونم اینجا خیلی مسئله رو باز کنم ولی خیلی ساده س.
حتی من بهش گفتم حاضرم پیش هرپزشکی که خودش میگه برم.اما نارحت شد و گفت من کاملا بهت اعتماد دارم و دیگه در موردش صحبت نکنم
تا اینکه یک روز ایشون پیش مادرش بوده و براش توضیح میده و باهم به این نتیجه میرسن که من مشکل داشتم.
در مورد بچه هم با اینکه هیچکدوم قصد نداشتیم فعلا بچه دار شیم اما هم من و هم همسرم خییییلی خوشحال شدیم.همسرم خیلی اوقات در مورد برنامه های آینده ش با بچمون حرف میزد
اما الان نمیدونم چه حسی داره
من وقتی بیمارستان بودم که عکس العملی نشون نداد.فقط بعد از یکی دو روز مسیج داد که خوبی؟
و الان هم ارتباطی باهم نداریم.ولی مادرش به من گفت برو بچه رو سقط کن.








علاقه مندی ها (Bookmarks)