دوست عزيز، آخيش
ممنون كه نظرتون رو گفتين، من همسرم رو واقعا دوست دارم، از صميم قلبم دوستش دارم، علت اينكه اون روز مي خواستم منو بزنه، چون واقعا عصباني بودم و در عين حال مي دونستم عصبانيتم كه فروكش كنه دوباره دوستش خواهم داشت، مي دونستم كه مي گه جدا شيم، مي خواستم منو بزنه كه ازش متنفر بشم تا وقتي جداشديم كمتر دوريش اذيتم كنه، اونم هنوز دوستم داره، الان رفته كرمان، نگران حالم و تنها موندنمه اما با اين حال مي گه بايد جدا شيم و قبل از جدايي رسمي هم مي خواد خونه رو ترك كنه يه مدت.... اما مي دونم دوستم داره، مي دونم دوستش دارم، الان يك هفته از اون ماجرا گذشته، يه لحظه هايي خيلي عصباني مي شم وقتي كاراش يادم مياد اما دوستش دارم، زندگيم رو با همه مشكلاتش دوست دارم، نمي خوام جدا بشم، اما همسرم رو مي شناسم، از كرمان برگرده تصمينش رو عملي مي كنه...