مرسی اقای دیر وهاب .. سعی میکنم توی سال جدید این پیشنهاد شما رو روش فکر کنم و ببینم چه کار میشه کرد.. این اقا خیلی با شخصیت و همیشه با احترام برخورد میکنه و یه بارم توی راه پله ها اتفاقی دیدمش با لبخند بهم شلام کرد و بعدش ام با این که موقع رفتن بود و کار تعطیل بود و میتونست راحت بره خونه اشون.. الکی وایستاد دم در .. و تک تک بچه ها انگشت زدن و موقع خروچ چون اون دقیقا کنار در وایستاده بود از اونم خداجافظی کردن و تا نوبت من رسید و وقتی داشتم از کنارش رد میشدم گفتم خداحافظ و اون دوباره با لبخند گفت خسته نباشید و خداحافظ و منم سرم زیر بود که شنیدم یکی از دوستاش که بیرون بود با خنده صداش زد بیا دیگه دیوانه امون کردی.... اون لحظه خنده ام گرفت و رفتم ..... همش حس میکنم دوستم داره.. هر وقت میاد توی واحد خیلی با همه مهربون برخورد میکنه... من هم ته دلم خوشم میاد ازش ولی اصلا نه بلدم و نه دوست دارم کاری کنم...خانم شمیم بهار از خوندن تایپیک شما هم کلی خوشحال شدم از این که نوشتین تونستین راحت به دوستای متاهل اتون بگین ... ار این که شرایط مشابه ای داریم و ار این که این قد خوب حالمو درک کردین... من میدونم پسرها هم خیلی گناه دارن و کلی مسولیت و سختی هست توی مسیر رسیدن به دختر مورد علاقه اشون ... ولی دخترها هم این جور وقت ها کاملا دستشون بسته استوو پسر میتونه مردونه بیاد حرف دلش بزنه اما دختر نمیتونه هم بنا بر ذات دخترونه اش و هم بنا به عرف... من دلم میخواد مجترمانه ازم تقاضای ازدواج بشه .. نه این که خودم رو به اب و اتیش بزنم.. ازدواج به هر قیمتی اصلا دوست ندارم... کاش همه چی سر جاش بود و مطابق طبیعت ولی خان شمیم بهار راست میگی و ظاهرااا باید ما ها تغییر کنیم هر چند ناخوشایند








علاقه مندی ها (Bookmarks)