سلام دوستان
بازم منم!!!
این روزها میگذرن منم طبق مشاوره ها سعی میکنم پیش برم. غذاهای خوشمزه، ظاهر جذاب، غر نزنم(یعنی فقط و فقط حرفای عادی)، بی خیالی طی کردن، گیر ندادن، نشینیدن خیلی از حرفا و خلاصه الان اوضاع برای همسر جان کویت می باشد!!!
اما درونا داغاااااان تشریف داریم!!!!
متاسفانه دلیلش هم اینه که توی 7-8 سال گذشته عین مته افتاده بودن به جون اعصاب من. ساییدن،ساییدن،ساییدن... حالا فقط دلم میخوا یه روز برسه که این ادم توی زندگیم نباشه.هیچ چیز این زندگی اونی نیست که در قالب اهداف من بوده. اصلا انگار این ادم اونی نیست که من میخواستم.هر چقدر هم که تغغیر کنه.
فقط دلم میخواد نباشه.هنوزم داره اعصابم میسابه با کاراش.اعصابی که هیچی ازش نمونده. کاش یه جور نرم و مخملی میشد یه مدت کنار هم نباشیم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)