سلام به دوستای گلم.
خب من خواستگاری کردم با توجه به تمام نظرات شرایط خاصی که داشتم و.. بهترین تصمیم این شد که مستقیم مامانم از مامانش خواستگاری کنه و مامانم لطف کردند و این کارو کردند اما جواب رد شنیدیم البته بهانه هایی که مامان اون خانم اورد همش بهانه بود و من اصلا نمیدونم این حرفایی که میگفتند دخترم میگه نمی خوام ازدواج کنم و... (اخه اولش جواب رد ندادند که بعدش که فهمیدند منم هم کلاس دخترشون هستم و اصلا کی هستم و.. بعدش دیدند شرایطم همچین الان خوب نیست جواب رد دادند) حرفای واقعا دخترش بود یا خیر (مطمئن باشید که دخترشون فهمید خواستگاری کردم) ولی همش واقعا بهانه بود
می دونید زمانه عوض شده..خونواده های الان کار ندارند که یه پسری که تازه لیسانس میگیره خب معلومه کار ثابت نداره و اول زندگیش باید سختی بکشه و ... اونم نه هر پسری یه پسری که نسبت به دور و بری های خودش موفق تر هم هست حتی..مهم این هست ادم عرضه کار داشته باشه.... پدر پولدار شاید مهم تره که بیاد بگه من همه چی میدم و.....گیریم که پدر تو فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل
خونواده های الان کار ندارند یه پسری تا سن مثلا 28 سالگی توی جامعه ی حالا چیکارا کرده ونکرده دیگه مساله رو باز نمیکنم ایا با دختری بوده یا نبوده ایا خودارضایی میکرده یا نه که این خودش من چقدر تاپیک دیدم عزیزانی که به این مشکل دچار شدند و بعد ازدواج هم هنوز همین طور هستند و خودشون وهمسرشون به مشکل خوردند و داره زندگیشون از هم می پاشه یا مثلا یه پسر با کلی دختر توی دنیای ارتباطات حالا حرف زده یا نزده دیده یا ندیده و و....)و فقط میخوان طرف شسته رفته با کارت پایان خدمت حقوق ثابت و پس انداز و کلی از این چیزا بیاد دخترشونو بدند بهش...
یه حسی بهم میگه حرفایی که مامانش از زبان دخترش گفت حرفای خود دخترشون نبود چون با شناختی که من ازش توی سه سال پیدا کرده بودم اصلا چنین دختری به نظر نمی اومد...برای همین تصمیم گرفتم برم یه روز هم به خودش بگم ایا اینا حرفای خودش بود یا مامانش ؟؟ ولی منصرف شدم به هر حال اگه حتی اونم منو دوست داشته باشه ولی وقتی خونوادش منو با این شرایط نخواستند دیگه دلیلی نداره دل دختر مردمو بخوام به بازی بگیرم...مطمئن هستم اگه خودم میرفتم با دختر خانم صحبت میکردم و تواناییشو هم داشتم میتونستم دلشو بدست بیارم...ولی خب این طوری گناه داشت اگه به من دل میداد و بعدش مثل الان مامانش مخالفت میکرد که اون این صورت اصلا خیلی عذاب می کشید..یا شاید هم من خوش خیالم واون حرف ها واقعا حرفای خودش بود که در این صورت حرفی نمیمونه....ولی من میگم نگاهش نشون از این نداشت که بخواد دخترشون این طور منو رد کنه...
یه وقت شاید بگید روی یه مورد خیلی بالاتر از خودت دست گذاشتی و.. در صورتی که این طور نبود...و تقریبا هم سطح بودیم از نظر مالی....
البته خدا رو شکر من عاشق نبودم چون اساسا عشق قبل ازدواج رو قبول ندارم..عشق بعد ازدواج هستش وقتی میبینی فداکاری های طرفو و.. باهاش کلی خاطره داری و.. عشق معنا میگیره..ولی به هر حال من بهش فکر کرده بودم ...فکر نکنید الان این قدر راحت مینویسم که همه چی تموم اساسا علاقه ی خاصی نبوده و زود فراموش کردم و.. نه من یاد گرفتم که
خیلی چیزها رو میتونم دوست داشته باشم ولی الزاما نمی تونم داشته باشمشون...
راستش هیچ کسی از طرز فکر من نپرسید..از ایده هایی که توی سرم هستش یه روز هم عملیشون میکنم به کمک خدا نپرسید..این که چه اهدافی توی زندگی دارم این که برنامه ی زندگیم چی بوده و هست و به کجا میخوام برسم و چقدرشو عملی کردم و...و فقط اینو دیدند که یه دانشجوی لیسانس هیچی نداره و..... یه سیبو که میندازی بالا تا بیفته زمین هزار تا چرخ میخوره و دنیا خیلی بالا و پایین داره ....اشکال نداره من هم یه روزی میشم یه جوون 26 27 ساله با مدرک از بهترین دانشگاه ایران و توی کارم هم بهترین ولی میترسم اون موقع دیگه من نخوام ازدواج کنم...
کسی که با همین شرایطم منو قبول می کرد بیش تر دوسش داشتم..چون واقعا برای خودم بود...







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)