عزیز دلم ...چیزایی که مینویسی .احساساتت ...با همشون آشنام...منم مثل تو تو سن 16 سالگی ازدواج کردم .و همسرم 23 سالشون بود اونموقع..شوهرمو دوست نداشتم....مال منم زوری بود .البته نه از طرف خانواده بلکه شرایط...!دختر ی بودم استقلال طلب ..خیلی تنهایی رو دوست داشتم...از مادرم خوشم نمیومدو .....الانم 20 سال از زندگی ام میگذره. .خیلی حرفا دارم باهات ...الن رفتم تو اون دوران...با خانواده شوهر و خواهر شوهری مثل تو....فقط چند تا چیز مهم رو بگم ..درستو ادامه بده تا احساس ارزشمند بودن کنی .تو میتونی..خودتو به همسرت نزدیک کن...خونواده شوهرو واسه خودت مهم نکن!!!!!!!!!اگر شوهرت لحظات خوبی تو در خلوت باهات داشته باشه ..خودش نمیخواد دیگه کسی خلوتتونو بهم بزنه ..شاد باش ...گریه چیه آخه!!!!تو نوجونی !!!دنیا تو دست توهههه!!!من اون موقع ها مثل تو بودم به خودم خیلی فشار میوردم.19-20 سالم بود..یه بار که دکتر (قلب) رفته بودم .. دکتر یه پیر مرد 70-80 ساله بود.فوق تخصص از امریکا..یه جمله بهم گفت..بهم گفت (تو هیچیت نیست دیگه چی میخوای از زندگی؟؟؟!!!!من حاضر بودم تموم تخصصمو بدم ولی الان جای تو بودم!)حرفش خیلی تکونم داد ..خیلی صادقانه گفت .خیلی به دلم نشت.همون جا تصمیمو گرفتم .درسمو ادامه دادم .الان دارم واسه ارشد میخونم..با اینکه مشکلاتم زیاده ولی شاد زندگی میکنم.با اینکه 36 سالمه .همه فکر میکنن یه دختر مجرد 27-8 2 ساله ام ..به خدا اون موقع ها انگار پیر تر بودم.حتی تو عکس ها..!!خیلی روحیه تو چهره تاثیر داره..به خودت رحم کن..چند سال دیگه میفهمی چی گفتم!!!!!مراقب خودت باش .به خاطر خودت با شوهرت مهربون باش ..حرفای زیادی دارم باهات ولی الان عجله دارم..اگه بخوای بازم میام.







خیلی روحیه تو چهره تاثیر داره..به خودت رحم کن..چند سال دیگه میفهمی چی گفتم!!!!!مراقب خودت باش .به خاطر خودت با شوهرت مهربون باش ..حرفای زیادی دارم باهات ولی الان عجله دارم..اگه بخوای بازم میام.

علاقه مندی ها (Bookmarks)