عالمه سیب زمینی سرخ کردم چون خودم خیلی دوس دارم داشت فیلم نگاه میکرد رفتم نشستم کنارش بهش تعارف هم نکردم یه ده دقیقه ای اینطوری گذشت یکم نگاش کردم دیدم نخیر غرورش اجازه نمیده بگه به منم بده بش گفتم دلت میخواد؟ گفت نه خودت بخور فقط بپا نترکی ! منم بهم برخورد ولی بعد دیدم تابلو دلش میخواد خودم گرفتم جلو دهنش که خورد چند دقیقه بعدم خودش دستش رو گذاش دور شونم ببینید خواهرش که نباشه خوبه اگه اون بود حتما میشست کنار نیما منم حرص میخوردم بعدم با نیما دعوام میشد ! خلاصه کم کم فیلم داشت به صحنه های خاک برسری نزدیک میشد که منم حس کردم این یه چیزیش میشه این شد که پاشدم رفتم تو اتاق نیما ظاهرا بهش برخورده !نگید چه بد رفتاری حتی نمیتونم بهش فکر کنم دست خودمم نیست