به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 25
  1. #11
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 08 آذر 94 [ 06:20]
    تاریخ عضویت
    1391-10-04
    نوشته ها
    461
    امتیاز
    5,041
    سطح
    45
    Points: 5,041, Level: 45
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 109
    Overall activity: 12.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger First Class5000 Experience Points
    تشکرها
    373

    تشکرشده 699 در 298 پست

    Rep Power
    61
    Array
    خیلی متشکرم از راهنماییتون.
    در مورد کارش... اصلا و ابدا برام توضیحی نمیده و من نمیدونم الان تو شرایط تعلیقه؟ اخراج شده؟ حتی نمیدونم فامیل مدیرش چیه؟ یه ذره تقصیر خودمه چون حافظه ضعیفی دارم و زود فراموش میکنم و خیلی از کارهای فنی سر در نمیارم و استراتژی خاصی هم در برخورد با مافوقی که اصلا نمیشناسمش ندارم که بخوام راهکار بدم...
    شاید همین باعث شده که اصلا منو در در جریان قرار نده.
    خودش هم از بچگی تنها بوده (مدرسه شبانه روزی) و عادت به توضیح کاراش نداره و هر سؤالی رو بازجویی میبینه.

    در مورد اعتماد سازی، امتحان کردم و جواب هم داده... مدتی که باهاش خوبم و محبتم جریان داره و هییییچ سؤالی ازش نمیپرسم، کم کم زبونش باز میشه و خودش همه جور اطلاعاتی راجع به دوستاش و برنامه هاش میده...اما مشکل اینجاست که سر قولش نمیمونه منم بسیار کم صبرم !
    مثلا یه شب که 12 شب میاد قول میده آخرین شبی باشه که دیر میاد اما دو شب بعد میزنه زیرش و من به هم میریزم و گیر میدم و دعوا...

    در مورد بحث های دیگه هم من تنها یه موضوع رو مطرح میکنم اما شوهرم همون موضوع رو کاملا بسط میده و اینقدر گذشته رو میشکافه که من میگم به خودت رحم کن ! سکته میکنی.
    من هم از واژه رفیق بازی استفاده نکردم. میذاره تو دهنم.
    مثلا من میگم ناراحتم از این که شب ها دیر میای... میگه مگه کجام؟ مگه میرم رفیق بازی؟ مگه میرم یللی تللی؟ سر پروژه ام یا تعمیرگاهم یا فلان ... موضوع اصلی رو منحرف میکنه و اینقدرررررر مانور میده که من صبرم لبریز میشه و حتی یه بارم نگفته باشم رفیق بازی، اون میگه گفتی...منظورت همینه!
    اگه تو میدونی من کار دارم که دیر کردم و مطمئنی چرا دیر میام، چرا ناراحتی و گیر میدی؟ وقتی گیر میدی یعنی شک داری ! یه گیر ساده رو میرسونه به یه معادله چند مجهولی.

    در چه زمینه ای راهکار جزئی بدم؟ تو کار نمیتونم چون از کلیاتش خبر ندارم چه برسه به جزئیات.
    الان نمیدونم باهاش خوب باشم، سرد باشم، دیگه راجع به رفت و آمدش چیزی نپرسم تا به من اعتماد کنه یا با مهربونی بپرسم؟ گیج شدم یه خورده...حس میکنم اگه باهاش صمیمی بشم فکر میکنه من ترسیدم یا از ادامه بحث خسته شدم برای همین احساس قدرت بیشتری میکنه و مطلقا نمیگه کجا میره و میاد.
    اگه سرسنگین باشم، بیشتر عصبی میشه و ممکنه به چین پرده گیر بده.
    الان نمیتونم یهو باهاش حرف بزنم و عادی باشم مثل همیشه بعدم شروع کنم به اعتماد سازی...چون فکر میکنه ترسیدم.
    ویرایش توسط گل آرا : جمعه 05 مهر 92 در ساعت 22:25

  2. #12
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 01 اردیبهشت 97 [ 02:14]
    تاریخ عضویت
    1390-1-11
    نوشته ها
    1,700
    امتیاز
    16,289
    سطح
    81
    Points: 16,289, Level: 81
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 61
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    4,578

    تشکرشده 5,967 در 1,568 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    203
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط گل آرا نمایش پست ها


    مثلا من میگم ناراحتم از این که شب ها دیر میای... میگه مگه کجام؟ مگه میرم رفیق بازی؟ مگه میرم یللی تللی؟ سر پروژه ام یا تعمیرگاهم یا فلان ... موضوع اصلی رو منحرف میکنه و اینقدرررررر مانور میده که من صبرم لبریز میشه و حتی یه بارم نگفته باشم رفیق بازی، اون میگه گفتی...منظورت همینه!
    اگه تو میدونی من کار دارم که دیر کردم و مطمئنی چرا دیر میام، چرا ناراحتی و گیر میدی؟ وقتی گیر میدی یعنی شک داری ! یه گیر ساده رو میرسونه به یه معادله چند مجهولی.

    .
    به نظر من اگر می خواهید همسرتون براتون یک معادله چند مجهولی درست نکنن خودتون از اول معادله چند مجهولی ندی دستشون بلکه یک معادله با جواب بدید دستشون. خوب وقثی می گید ناراحتم از اینکه شبها دیر میایی یعنی چی؟ یعنی چه فکری کردی که ناراحتی؟ همون فکر رو بهتره به همسرت در تکمیل جمله بگی. مثلا ناراحتی وقتی دیر میاد خونه 1-چون فرصت لازم برای هم صحبتی با همسرت رو پیدا نمی کنی؟ 2- چون شبها از تنهایی می ترسی؟ 3-چون فکر میکنی دنبال رفیق بازی بوده و دوستهاشو به شما ترجیح داده (البته اگر اینطوری فکر می کنی بهتره نگی و دقیقا همسرتون همین پیغام رو گرفته چون شما دلیل رو نگفتید) ؟ 4- چون نگران همسرت شدی که اتفاقی براش افتاده باشه؟ 5- چون .... پس فکر می کنم اگر پیامهاتو خودت منتقل کنی باعث میشی همسرت ذهن خوانی نکنه و دقیقا بدونه اگر چی کار کنه اون فکر شما که باعث احساس ناراحتی شما شده رو می تونه کنترل کنه.
    هر آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند
    و هر آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند

  3. 5 کاربر از پست مفید deljoo_deltang تشکرکرده اند .

    ammin (شنبه 06 مهر 92), del (یکشنبه 07 مهر 92), reyhan (شنبه 06 مهر 92), گل آرا (شنبه 06 مهر 92), ساحل75 (شنبه 06 مهر 92)

  4. #13
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 خرداد 05 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,013
    امتیاز
    37,353
    سطح
    100
    Points: 37,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,467

    تشکرشده 6,549 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    به نظرم فعلا معمولی رفتارکن(‏ اماهمچنان اعتماد کن وآرامشت رو حفظ کن)چون درحال سنجش شرایط هستی وبه نتیجه مطمئنی نرسیدی.اگه ممکنه لینک یکی ازتایپیکهای قبلیت که بیشتربا دغدغه های حاضرت مرتبط هست اینجا بذارتامطالعش کنیم
    ای بامن وپنهان چودل ،از دل سلامت میکنم.

  5. کاربر روبرو از پست مفید ammin تشکرکرده است .

    گل آرا (شنبه 06 مهر 92)

  6. #14
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 آبان 92 [ 20:52]
    تاریخ عضویت
    1392-7-06
    نوشته ها
    8
    امتیاز
    45
    سطح
    1
    Points: 45, Level: 1
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 5
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class
    تشکرها
    9

    تشکرشده 2 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array
    من تازه اینجا عضو شدم منم نمیدونم من افسردگی دارم یا همسرم،نمیدونم درسته اینجا مطرح کنم مشکلمو یا نه ولی همسره منم ازم خواسته چند وقتی نباشی،یا به قوله خودش موقتی از هم جدا شیم،من اصلا نمیتونم تصور کنم برم خونه مادرم 3 ماه بگمم چرا اومدم؟خانوادمم نمیتونن درک کنن که میخوایم امتحان کنیم ببین چه جوریهههههه،میترسم اگه با خانوادم مطرح کنن با شوهرم بد شن،الان خیلی دوسش دارن
    دیشب گفت دیگه دوست ندارم،خیلی متمدنانه باهم حرف زدیم،یعنی یه جوورایی فک میکنم میخواد طلاقم بده،البته مهریه من کمه و اندازه خونشه،میگه خونه هم ماله تو،یعنی در این حد،اصلا با هم دعوا هم نکردیم،اهله رفیق بازی نیست،معتادم نیست،خانوم بازیم نمیکنه،مطمئنم،ولی یه مدتیه که سرش رو با مسایلی گرم میکنه که کمتر پیشه من باشه،ساعت ها در پارکینگگ با همسایه ها راجع به مشکلات حرف میزنه،یا تنهایی میره

    - - - Updated - - -

    گل آرا جون من میفهمم چی میگی،تو رو خدا اگه راه حلی پیدا کردی به منم بگوو
    ما زندگی خوبی داریم،بعضی وقتا یه جروبحث هایی میشه،ولی میگه غر میزنی و من آدم عصبی هستی تو نباید وقتی من عصبی میشم عکس العمل نشون بدی و باید آروم باشی،خوب منم آدمیزادم،منم عصبی میشم دیگهه،کاملا گیج شدممممممممممممممم،شوهره من خیلی تنهاست و احساسه تنهایی میکنه + ساعتهای زیادی خوابه یعنی اگه باهاش کاری نداشته باشی روزی 12 تا 14 ساعت میخوابه،آیا میشه زندگی من شیرین شه؟یا نه؟هر آدمی مشکل داره الان یه چند وقتیه همسرم مشکلای منو برای ودش بزرگگ میکنه،یعنی داره هی پررنگگ میکنه برای خودش،برای همین دیگهه از درون خسته شده و طلاق و مطرح کرد،آخه مگهه میشه آدم با خنده از هم جدا شه،من نمیتونم درک کنم،دیشب میگفت من اگه جداشیم تا آخر باهات دوست میمونمآخه این یعنی چی اگهه نمیخوای منو چرا میخوای دوست بمونی؟
    این بحثارو یه ماه پیش داشتیم باهم،بهش گفتم واقعا فک کن اگهه منو نمیخوای الانم دیر نشده،تا جوونیم و بچه نداریم جداشیم،فک کرد گفت مشکل تو نیستی مشکل منممممممممم،بعد دیشب میگه رفتاراتو نمیپسندمو فرق داریم

  7. #15
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 23 آذر 92 [ 14:29]
    تاریخ عضویت
    1392-2-02
    نوشته ها
    232
    امتیاز
    1,214
    سطح
    19
    Points: 1,214, Level: 19
    Level completed: 14%, Points required for next Level: 86
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    128

    تشکرشده 214 در 130 پست

    Rep Power
    37
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط کمک نمایش پست ها
    من تازه اینجا عضو شدم منم نمیدونم من افسردگی دارم یا همسرم،نمیدونم درسته اینجا مطرح کنم مشکلمو یا نه ولی همسره منم ازم خواسته چند وقتی نباشی،یا به قوله خودش موقتی از هم جدا شیم،من اصلا نمیتونم تصور کنم برم خونه مادرم 3 ماه بگمم چرا اومدم؟خانوادمم نمیتونن درک کنن که میخوایم امتحان کنیم ببین چه جوریهههههه،میترسم اگه با خانوادم مطرح کنن با شوهرم بد شن،الان خیلی دوسش دارن
    دیشب گفت دیگه دوست ندارم،خیلی متمدنانه باهم حرف زدیم،یعنی یه جوورایی فک میکنم میخواد طلاقم بده،البته مهریه من کمه و اندازه خونشه،میگه خونه هم ماله تو،یعنی در این حد،اصلا با هم دعوا هم نکردیم،اهله رفیق بازی نیست،معتادم نیست،خانوم بازیم نمیکنه،مطمئنم،ولی یه مدتیه که سرش رو با مسایلی گرم میکنه که کمتر پیشه من باشه،ساعت ها در پارکینگگ با همسایه ها راجع به مشکلات حرف میزنه،یا تنهایی میره

    - - - Updated - - -

    گل آرا جون من میفهمم چی میگی،تو رو خدا اگه راه حلی پیدا کردی به منم بگوو
    ما زندگی خوبی داریم،بعضی وقتا یه جروبحث هایی میشه،ولی میگه غر میزنی و من آدم عصبی هستی تو نباید وقتی من عصبی میشم عکس العمل نشون بدی و باید آروم باشی،خوب منم آدمیزادم،منم عصبی میشم دیگهه،کاملا گیج شدممممممممممممممم،شوهره من خیلی تنهاست و احساسه تنهایی میکنه + ساعتهای زیادی خوابه یعنی اگه باهاش کاری نداشته باشی روزی 12 تا 14 ساعت میخوابه،آیا میشه زندگی من شیرین شه؟یا نه؟هر آدمی مشکل داره الان یه چند وقتیه همسرم مشکلای منو برای ودش بزرگگ میکنه،یعنی داره هی پررنگگ میکنه برای خودش،برای همین دیگهه از درون خسته شده و طلاق و مطرح کرد،آخه مگهه میشه آدم با خنده از هم جدا شه،من نمیتونم درک کنم،دیشب میگفت من اگه جداشیم تا آخر باهات دوست میمونمآخه این یعنی چی اگهه نمیخوای منو چرا میخوای دوست بمونی؟
    این بحثارو یه ماه پیش داشتیم باهم،بهش گفتم واقعا فک کن اگهه منو نمیخوای الانم دیر نشده،تا جوونیم و بچه نداریم جداشیم،فک کرد گفت مشکل تو نیستی مشکل منممممممممم،بعد دیشب میگه رفتاراتو نمیپسندمو فرق داریم
    دوست عزیز خوش اومدی به همدردی.لطفا تاپیک جدیدی باز کن تا دوستان کمکت کنن.با تشکر

    - - - Updated - - -

    گل آرا جان.نظر دوستمون دلجو خیلی جالب بود.با همسرت حرف بزن.نگو از اینکه دیر میاد ناراحتی.بگو دوست داری مهمون دعوت کنی.مهمونی برین.یا یه شب با هم برین بیرون قدم بزنین. یا برین بیرون با هم غذا بخورین یا هر چیز دیگه ای که دلت یخواد و حقته.بگو سعی میکنم شرایطتو درک کنم اما منم یه نیازهایی دارم.بگو دلم خیلی واسه اون لحظات تنگ شده.ازش قول یه روز مشخصو بگیر.

  8. کاربر روبرو از پست مفید reyhan تشکرکرده است .

    del (یکشنبه 07 مهر 92)

  9. #16
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 08 آذر 94 [ 06:20]
    تاریخ عضویت
    1391-10-04
    نوشته ها
    461
    امتیاز
    5,041
    سطح
    45
    Points: 5,041, Level: 45
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 109
    Overall activity: 12.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger First Class5000 Experience Points
    تشکرها
    373

    تشکرشده 699 در 298 پست

    Rep Power
    61
    Array
    سلام.

    مرسی از همه. چشم آدرس دو تا لینک رو میذارم.

    - - - Updated - - -

    http://www.hamdardi.net/thread-29432.html
    http://www.hamdardi.net/thread-27994.html

    - - - Updated - - -

    من خودم کم آوردم و نمیتونم کنترل اوضاع رو بگیرم تو دستم.
    دیروز عصر دیدم هردو عصبی هستیم و قصد نداره از خونه بره بیرون، دوستم رو که مریضه بهونه کردم و رفتم بیرون ( دوستم همسایه ماست) شب ساعت 10 اومد دنبالم منم نپرسیدم کجا بودی. سر شام با هم دوست شدیم و کلی عذرخواهی هم کرد.
    گفت خودم هم میدونم اشتباه کردم دیشب تنهات گذاشتم. ولی نشد برگردم اگه میدونستم تنهایی اصلا نمیرفتم. من ساده هم فکر کردم همه چی اوکی شد.
    امروز صبح رفتم دانشگاه تا عصر که برگشتم زنگ زدم تا سلام دادم گفتم کجایی چه خبر؟
    گفت زنگ میزنم فعلا خداحافظ.
    منم عصبی شدم اس.ام.اس دادم یک کلمه بگو فلان شرکتم، فلان اداره، تعمیرگاه، پیش فلانی... طولانی نیست 2 کلمه است من عقلم میرسه دستت بنده خودم قطع میکنم تا شب بیای حرف بزنیم. چرا نمیگی؟
    گفت اینقدرررررررر نمیگم که یاد بگیری نباید از من سؤال کنی کجایی؟ هروقت یاد گرفتی میگم. لج کردم. انگار نه انگار که دیشب دوست شدیم.
    منم خیلییییییییییییی عصبی شدم خیلیییییییییییی از دعوای قبلی تو دلم بود.
    هررررچیییی اومد به دهنم گفتم. گفتم هیییچییی نمیپرسم ولی هیچچچ حرفی بین ما نیست به جز ضروریات...تا وقتی بفهمی این حق منه که بدونم. یا از تنهایی دق میکنی یا میگی از این به بعد میگم کجام یا کل مهریه ام رو بده بذارم برم راحت شم.
    گفت فلان جام و دیر هم میام و فردام همین جام.
    من نمیخوام باهاش حرف بزنم. تا وقتی که یاد بگیره باید به من بگه کجا میره و چه کار میکنه. رو شوهرم متأسفانه فقط فشار و تهدید جواب میده نه ملایمت و سیاست.
    اون 4 ماه هم اگه قهر نمیکردم و تهدید به جدایی نمیکردم و وکیل نمیگرفتم و احساس خطر نمیکرد همچنان به عادت زدنش ادامه میداد.

    - - - Updated - - -

    با توجه به این روحیاتی که شوهرم داره من چه کار کنم؟
    هر وقت سر یه موضوعی با تشر برخورد کردم و خیلی ببخشید کولی بازی درآوردم کوتاه اومده اما با مهربونی و نرم و گفتگو نمیره تو سرش.
    منم نمیخوام اینجوری باشه میخوام یه موضوعی رو منطقی بپذیره.

  10. کاربر روبرو از پست مفید گل آرا تشکرکرده است .

    ammin (یکشنبه 07 مهر 92)

  11. #17
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 آبان 92 [ 20:52]
    تاریخ عضویت
    1392-7-06
    نوشته ها
    8
    امتیاز
    45
    سطح
    1
    Points: 45, Level: 1
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 5
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class
    تشکرها
    9

    تشکرشده 2 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array
    گل آرا من خیلی فکر کردم و سعی کردم که کوتاه بیام،یعنی طی صبحتی که داشتیم با هم فهمیدم منم مقصرم،ببین تو زندگی یه جچیزای کوچیکه که از نطره ما یا همسرم شاید چیزه خاصی نباشه ولی دیرووز فهمیدم این چیزای کوچیک خطرناکترن،چون روی هم جمع میشن و یهوو آدمو منفجر میکنن،مثل همسره من،مشکلات کوچیک بود خیلی کوچیک ولی از بس تکرار شده بود عصبانی کرده بود همسر منووووووووووو،سعی کن آرامش رو برگردوننی،حالا با هر چیییییییییییی که میتونی،من مشکلات قبلی شمارو نمیدانم،ولی میگمم اون که قطع کرد شما نباید اینقده عصبانی میشدین،منم خودم عصبانی میشماااااااافولی این کار درست نیست،ما زنا احساساتی هستیم بایداحساساتمان را کنترل کنیم،اونطوری موفقیممممممممممممممم،منم دارم خیلی سعی میکنم،امیدوارم بتونم،خیلی بد شد مادر شوهرم فهمید که یه چیزی شده فک کنم شوهرم عصبی شد آخه دوست نداره کسی مشکلاتمان را بدونه،ولی صحبتای مادرشوهرم خیلی آرومم کرد + پینهاد دادن بریم مشاور،همسره من قبول نکرده ولی امیدوارم بریمم،آخه ما به نظره من اونقدرام مشکل نداریم که از هم جدا شیمم،و واقعا حیفههههههههههههه + من همسرم را دوستت دارم،امیدوارم اونم بتونه دوباره مثل قبل دوسم داشته باشه

  12. #18
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 خرداد 05 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,013
    امتیاز
    37,353
    سطح
    100
    Points: 37,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,467

    تشکرشده 6,549 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    چیزی که ازلابلای بحثهات باشوهرت معلومه قابل اعتمادبودنش هست،الان داره قسط اون شخصی که ضامنش شده رومیده،با مسئولیتهای دیگه.من فکرمیکنم بعدازاون ۴ماه شوهرت تلاشش رومیکنه که دیگه سرت عصبانی نشه،

    شما اخلاق خوب پدرمرحومت توی ذهنته وخودت بیشترازاو الگو گرفتی ولی انتظار داری شوهرت هم اخلاقش مث او باشه.اما به نظرم دربرابر شوهرت صداقت وصراحت وادای کامل کلمات بیشترجواب میده ومخصوصا مواقعی که عصبانیه،

    بدون اخم،بدون غرور،باجدیت وقاطعیت نگاه چشماش کن واستدلالهات روبگو،پست ۱۹تایپیک قبلیت یک نمونه مکالمات خوب بوده ولی وقتی او دیگه کش نمیده وشماهم سعی کن بعدش کش ندی...

    یه جاهایی هم که میدونی مخالفت تو رو حمل برنافرمانی میدونه به نظرم توپ رو بنداز توی زمین او مثلا وقتی بهت میگه آماده شو ببرمت خونه دوستت ولی تو نگرانی که اونامهمون دارن وشوهرت اینو درنظرنگرفته؛بهش بگوآماده میشم که بریم ولی به نظرت مهمون ندارن؟(بالحن کسب اطلاع ازش بپرس)

    اگه قبول نکرد میتونی باهاش بری معمولا شوهرت باتوجه به شخصیتش منصرف میشه(این جاهایی بوده که دعوای شما بالامیگرفته)_اون مرام مسلکی که ازتجربیات ودانش وزندگی درخانواده خودت یاد گرفتی مبنی بر درک واحترام متقابل وحل منطقی مشکلات باشوهر خیلی خوبه

    ولی تمام اون مرام روبه عنوان یک دایره کامل در نظر بگیرکه باعث میشه درمحیط کاروجنبه های از زندگی مشترک وارتباط با خانواده خودت وشوهرت جواب میده(اما احتمالادرمحیط کار نسبتا جواب بدهد)اما درجنبه هایی از زندگی باشوهرت که یه مثالش روبالازدم وخودت هم میگی گاهی بایدبه شوهرم تشر بزنم(برخلاف روحیه نرم ومنطقی تو)جواب نداده،

    بنابراین احتمالاده درصدازاین مرام جواب نمیده اینجا دچارتعارض میشی یین "ایده ی"تو با"واقعیت شوهرت".به نظرم روحیه شوهرت بیشتر شبیه خط حمله فوتباله یه شخصیت اهل ریسک ومقداری بلند پرواز(که قبلاباعث موفقیت شغلیش شده)درعشق وعاشقی هم اهل ایثارپنهانه مث اون شب که مهمون داشتید وتوی ماشین خوابیده.

    اینجاسوالات زیادتو رو حمل بربی اعتمادی وقدرنشناسی میدونه.چیزی که بیشترشوهرتو ناراحت میکنه همانطورکه خودت هم میدونی اینه که فکرکنه دوسش نداری به نظرم اونجا هم که شب دیرمیاد وقتی میخوای دلیل ناراحتیت ازدیراومدنش رو بگو دوس داشتنت رو اینجاها بهم ثابت کن که شب منو تنهانذاری.

    وزودتربیایی.اما اینها زمانی بجاست که شرایط پروژه های کاری که خارج ازکاراصلیش که معلق شده،ایجاب کنه که زودتر بلند شه بره سرپروژه وشب زودتربیاد.

    فکر میکنم مشاوری که قبلا رفتید کامل پیگیر نبوده وکاملا قضیه رو داده دست روانپزشک.بنابراین اگه دوباره مایل بودی یه مشاوربالینی پخته انتخاب کن..

    اینکه چراشوهرت تاقبل عروسی منظم سرکارش میرفته وچه اهداف جدیدی بعد ازدواج داشته که باعث شده ازمافوقش زاویه بگیره جای سوال هست؟واینکه آیا اگه حتی مافوقش هم راضی به درخواستهای شوهرت بشه آیا خواسته شوهرت درصورت محقق شدن جبران مدت تعلیق راخواهد کرد؟

    اگه نمیتونی در زمینه حل این مشکل (که ظاهرا یکی ازمشکلات اصلی شماست)مستقیماکمکش کنی شایدبتونی راضیش کنی ازجایی مشاوره شغلی بگیره، اینکه یه دفه دولت تدبیروامید مشکلاتو حل کنه ومعجزه خواهدشد ازشوهرت بعیده به این امید اینقد خودش رومعلق کنه چون درصورت رفع تحریم اثرش هنوزباقیست وزمان میبره وتازه احتمال جابجا شدن مافوقش هم کمه،حتما راههای جزئی تروبهتری برای حل مشکلش بامافوقش هست.

    میتونی کمکش کنی تادراین زمینه قدم بر داره(مشاوره شغلی_یامشورت بایک فردآگاه_یادرمیان گذاشتن راه حلهاش باشما) ولی اگه تمایلی به دریافت کمک نداشت،به نظرم دیگه روی قضیه تمرکز نکن.بلکه خودش دنبال خلاقیت جدیدی بگرده..

    همانطورکه خیلی از دوستان توی تایپیکهای قبلیت اشاره کردن،مشکل خواهرت باشوهرت به خودشون مربوطه شاید قبلا خودت حرفایی زدی ولی الان فقط میتونی احساسشون رودرک کنی ولی دخالت در تنش هاشون به نظرم نکن...

    شوهرت به کنترل شدن حساسه،همچنین به مقصرشدن،شایدبخشی ازاون مربوط به الگوی روابط پدرومادرش باشه که دقیقامشخص نیست..

    اماجواب سوال تایپیکت به نظرم هردو شما تاحدودی افسرده شده اید اما بعید میدونم شکل شدیدش باشه باپیشگیری وگاهی تغییرشرایط ازبین میره.دربرابر رفتارهای مشکوک شوهرت بهش اطمینان بده که بهش اعتماد داری.

    این شوهرت باخصوصیاتی که داره انگاراعتماد تو دراو تأثیری شبیه معجزه داره...اگه انگیزه کاری قوی پیداکنه که صبح زودبیدارشه احتمالا
    تعهدات لقمه ای و کوچیک بتونه خواب وبیداریش رو تنظیم کنه.

    تو وشوهرت زیاد احساساتتون رو ازیه م
    وقعیت به موقعیت دیگه انتقال میدیدودراین موردهم رفتارهای همدیگه رو زیاد به این شکل تفسیر میکنید،

    بهت پیشنهاد میکنم کتاب
    روانشناسی اجتماعی الیوت ارونسون ترجمه دکترشکرکن روتهیه یا امانت بگیر.یکی ازمنابع آکادمیک روانشناسی ولی متنش آسون وجذاب وگیراست واگه رشته ت هم فنی باشه براحتی متوجه مطالبش میشی اگه اشتباه نکن فصل هفتمش درباره حساسیت ودوس داشتنه.
    اگه مایل بودی کامل مطالعش کن درهمه جنبه های زندگی کمکت میکنه ومیتونی بعضی جاهاش رو هم نشون شوهرت بدهی تابرخی سوتفاهماتش در دوست داشتن روبیشتربشناسه.ببخشید زیاد نوشتم.


    همانطور که خشکه مذهب بودن خوب نیست خشکه علم بودن وخشکه منطق بودن هم ممکنه آفت نسل مابشه پس به نظرم کمی غیرمنطقیوبجاش عاشق باشیم حداقل عاشق خودمون.انگار گاهی وقتا همه چی هست ولی یه قاشق چایخوری عشق کمه عشقی که قبلا از قلب ما نسبت به خودمون جوشیده ولی باعث میشه در کنار دیگران راحتتر باشیم
    ای بامن وپنهان چودل ،از دل سلامت میکنم.

  13. 3 کاربر از پست مفید ammin تشکرکرده اند .

    heaven65 (یکشنبه 07 مهر 92), milad08 (دوشنبه 08 مهر 92), گل آرا (دوشنبه 08 مهر 92)

  14. #19
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 19 بهمن 95 [ 05:25]
    تاریخ عضویت
    1392-2-15
    نوشته ها
    229
    امتیاز
    4,356
    سطح
    42
    Points: 4,356, Level: 42
    Level completed: 3%, Points required for next Level: 194
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    321

    تشکرشده 247 در 117 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    36
    Array
    سلام گل آرا جون
    من تا حدودی پیگیر مشکلاتت بودم و با آقای امین موافقم واقعا شوهرت قابل اعتمادهو فکر نکنم اهل خلافی باشه مطمئننا به فکر کار و مسائل مالی هم هست اما از دیدگاه خودش که شاید به نظر تو اشتباه باشه اما از نظر اون درست
    گلم همسر منم از این که چک بشه ناراحته .این خصلت اکثر اقایون هست به اونها لزومی نداره دائم توضیح بده کجاست و چه کار می کنه .اما چرا نمی خوای از راه دیگه وارد بشی ؟مثلا:
    سلام خوبی ؟در چه حالی ؟زنگ زدم چون دلم برات تنگ شده یا دیر اومدی نگرانت شدم .کی میای می خوام ماهی سرخ کنم اگه بمونه سرد بشه بد می شه .یا نزدیکی فلانه چیز رو بخری؟....
    باور کن من روش رو عوض کردم درست شد .از این باید و نباید بیرون بیا .

  15. 2 کاربر از پست مفید heaven65 تشکرکرده اند .

    ammin (یکشنبه 07 مهر 92), گل آرا (دوشنبه 08 مهر 92)

  16. #20
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 08 آذر 94 [ 06:20]
    تاریخ عضویت
    1391-10-04
    نوشته ها
    461
    امتیاز
    5,041
    سطح
    45
    Points: 5,041, Level: 45
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 109
    Overall activity: 12.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger First Class5000 Experience Points
    تشکرها
    373

    تشکرشده 699 در 298 پست

    Rep Power
    61
    Array
    سلام دوستان ممنون از راهنمایی همه خصوصا آقای امین.
    من اون روز بسیار بسیار بد با شوهرم تلفنی حرف زدم. خیلی بد. یعنی دقیقا عین خودش وقتی که عصبیه و هرچی میخواد به من میگه. اما شوهرم یک کلمه حرف اضافه نزد و گفتم نه امشب حق داره بیاد خونه نه شب های دیگه (اگه این مکالمه 1 سال پیش اتفاق می افتاد خدا میدونه شوهرم چه بلایی سرم می آورد).
    به شدت بعدش عذاب وجدان گرفتم و 3 ساعت کامل گریه کردم که چرا اون حرف ها رو زدم.
    بعدم زنگ زدم که بیاد خونه.
    وقتی اومد خیلیییی جا خورد. گفتم ببین . این تهشه. ببین چه بلایی داری سرم میاری. دوست داری؟ من با چه زبونی ازت بخوام شب زود بیای؟ با چه راه و روشی که جواب بده؟ فقط به ذهنم میرسه برای همیشه برم.
    قول مردونه داد که هرگز من رو تا این وقت شب تنها نذاره مگر کار خیلی ضروری پیش بیاد. نمیدونم واقعا تحت تاثیر قرار گرفت یا برای همون یه شب بود.

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط ammin نمایش پست ها
    چیزی که ازلابلای بحثهات باشوهرت معلومه قابل اعتمادبودنش هست،الان داره قسط اون شخصی که ضامنش شده رومیده،با مسئولیتهای دیگه.من فکرمیکنم بعدازاون ۴ماه شوهرت تلاشش رومیکنه که دیگه سرت عصبانی نشه،

    بله. من نخواستم تاپیک های قدیمی تر رو بذارم تا اعصاب خودم و بقیه خورد بشه اما شوهرم تو این شش ماه خیلیییی خودش رو کنترل میکنه مثلا اس ام اس نامربوط میدم جواب نمیده در صورتیکه قبلا از حرف های معمولیم نکته میگرفت. از نظر من معجزه شده.

    شما اخلاق خوب پدرمرحومت توی ذهنته وخودت بیشترازاو الگو گرفتی ولی انتظار داری شوهرت هم اخلاقش مث او باشه.اما به نظرم دربرابر شوهرت صداقت وصراحت وادای کامل کلمات بیشترجواب میده ومخصوصا مواقعی که عصبانیه،
    دقیقا همینطوره.


    اون مرام مسلکی که ازتجربیات ودانش وزندگی درخانواده خودت یاد گرفتی مبنی بر درک واحترام متقابل وحل منطقی مشکلات باشوهر خیلی خوبه
    بنابراین احتمالاده درصدازاین مرام جواب نمیده اینجا دچارتعارض میشی یین "ایده ی"تو با"واقعیت شوهرت".

    البته. همینطوره. من از نظر دوستام، اساتیدم و همکارهام فوق العاده صریح و منطقی ام و هرگز با کسی بحثم بی نتیجه نمیمونه اما نمیدونم چرا منطقم برای همه قابل درکه ولی رو شوهرم نه. خیلی دچار این تعارض میشم اما نمیدونم در این مواقع چه کار کنم؟


    فکر میکنم مشاوری که قبلا رفتید کامل پیگیر نبوده وکاملا قضیه رو داده دست روانپزشک.بنابراین اگه دوباره مایل بودی یه مشاوربالینی پخته انتخاب کن..

    من به مشاور اعتقادی ندارم. خودم با تکیه بر نکاتی که تو این سایت یاد میگیرم بهترین راه رو انتخاب میکنم شوهرم هم دقیقا مثل منه. ما هردو در حضور یک مشاور به نتیجه نمیرسیم قبل از روانپزشک که بسیار بیخود بود، پیش چند مشاور رفتیم و جواب نگرفتیم.
    هر کدوم تنها پیش دو تا مشاور مختلف رفتیم و نشد...تا اینکه وقتی من به نیت جدایی رفتم شهرستان شوهرم به یه مشاور خوب معرفی شد که فقط با 11 جلسه مشاوره و گوش دادن به سی دی های مختلف از جمله آقای فرهنگ و ... تو این شش ماه خیلی عوض شد.
    مشاور فقط گیج میکنه مخصوصا اگه دو تایی بریم.

    اینکه چراشوهرت تاقبل عروسی منظم سرکارش میرفته وچه اهداف جدیدی بعد ازدواج داشته که باعث شده ازمافوقش زاویه بگیره جای سوال هست؟واینکه آیا اگه حتی مافوقش هم راضی به درخواستهای شوهرت بشه آیا خواسته شوهرت درصورت محقق شدن جبران مدت تعلیق راخواهد کرد؟

    تحلیل من اینه : شوهرم 1% احتمال نمیداد من همسرش بشم. چون تو فرهنگ غلط ما کسی که یه بار جدا شده حق زندگی هم نداره چه برسه به ازدواج با یه دختر. اما من برام حل شده بود این قضیه. فکر میکرد با ازدواج با من روزهای خوبی که خدا وعده داده به خاطر صبرش آغاز میشه و این یعنی کوچکترین اختلاف نظری پیش نخواهد آمد! و با کوچکترین دعوا که از نظر من اصلا مهم نبود چنان به هم میریخت که بعد از یه مدت دچار افسردگی شد.
    شاید به این خاطر که فکر میکرد این زندگیشم به طلاق میرسه. یادمه تا دعوا میشد کلی بلا سر من میاورد بعد هم از ترس اینکه من نرم خونه بابام صبح سر کار نمیرفت.
    افسردگی و غیبت زیاد باعث شد پستش رو ازش بگیرن و یه پست پایین تر بدن.
    اونم دیگه نتونست تو اون محیط بمونه و درخواست انتقالی به یه بخش دیگه داد که موافقت نشد و ایشون هم لج کرد و نرفت و این شد اوضاع ما.
    من انتظار داشتم شرایط بد اونجا رو تحمل کنه به خاطر زندگیمون اما به هیچ قیمتی حاضر نبود و نیست که بپذیره.

    اگه نمیتونی در زمینه حل این مشکل (که ظاهرا یکی ازمشکلات اصلی شماست)مستقیماکمکش کنی شایدبتونی راضیش کنی ازجایی مشاوره شغلی بگیره، اینکه یه دفه دولت تدبیروامید مشکلاتو حل کنه ومعجزه خواهدشد ازشوهرت بعیده به این امید اینقد خودش رومعلق کنه چون درصورت رفع تحریم اثرش هنوزباقیست وزمان میبره وتازه احتمال جابجا شدن مافوقش هم کمه،حتما راههای جزئی تروبهتری برای حل مشکلش بامافوقش هست.

    متأسفانه شوهرم تو یه سیستم مزخرف استخدامه که شبیه پادگانه. این روحیه اش هم از اونجا گرفته. نه میذارن بره نه به حرفش گوش میدن. یه حالت امنیتی داره واسه همینم هست که خیلی نمیخواد و نمیتونه برام توضیح بده. منم اعصابم به هم میریزه.

    شوهرت به کنترل شدن حساسه،همچنین به مقصرشدن،شایدبخشی ازاون مربوط به الگوی روابط پدرومادرش باشه که دقیقامشخص نیست..

    واسه اینه که از بچگی تنها بزرگ شده تو شبانه روزی و بعد دانشگاه دور و ... هیچ وقت به کسی جواب پس نداده. نپرسیدن که بخواد جواب پس بده.

    این شوهرت باخصوصیاتی که داره انگاراعتماد تو دراو تأثیری شبیه معجزه داره...اگه انگیزه کاری قوی پیداکنه که صبح زودبیدارشه احتمالا
    تعهدات لقمه ای و کوچیک بتونه خواب وبیداریش رو تنظیم کنه.

    اینو مطمئنم. اوایل عقدمون که سرکار میرفت 7 صبح بیدار میشد 11 شب میخوابید.

    ممنون . چشم حتما کتابی که معرفی کردین رو تهیه میکنم. توصیه هاتون مفید بود. ما تو شرایط جبری هستیم که حس میکنم باید زمانش بگذره. و هیچ کاری از دست ما ساخته نیست. اما خیلی کم میارم.

  17. 2 کاربر از پست مفید گل آرا تشکرکرده اند .

    ammin (سه شنبه 09 مهر 92), milad08 (چهارشنبه 10 مهر 92)


 
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. نحوه تشخیص دختر خوب و شناخت به صداقت دختران
    توسط hektor در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 18
    آخرين نوشته: شنبه 31 فروردین 92, 13:02
  2. کمال حقیقی رو چگونه تشخیص بدیم ؟
    توسط setareh در انجمن خودآگاهی
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: چهارشنبه 19 بهمن 90, 14:27
  3. چگونه افکاری را که بر ما مشتبه میشوند تشخیص دهیم؟
    توسط shabe barooni در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: دوشنبه 27 تیر 90, 00:08
  4. روانیان را چگونه تشخیص میدهند؟
    توسط keyvan در انجمن سرگرمی و تفریح
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 29 خرداد 88, 12:26

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:32 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.