سلام ممنونم از شما.
خواهرم27سال و بنده 24سال دارم.
مثال بخوام بزنم در مورد انتخاب رشتم.بنده یه رشته دیگه ایی میخواستم در شهری نزدیک شهرمون و چون شهر خودمون اون رشته رو نداشت میخواستم برم.ولی در اخرین لحظات که من انتخاب رشته رو انجام دادم خواهرم با همدستی پدرم رشته رو عوض کردن و چون خواهرم به پدرم تجربه خوابگاه رفتن رو داشت پدرمو تحت تاثیر قرار داد و بنده یه رشته ایی که دوست نداشتم قبول شدم.بعد از اینکه کارنامه سبز اوند چون رشته مورد علاقم قبول شده بودم تصمیم گرفتم که انتقالی بگیرم ولی خواهرم با بیخود کردی و غلط کردی و پر کردن پدرم مانع شد.دقیقا خونه ما جای پدر و مادر برعکس شده.اگر خواهرم رو وارد مسائل شخصی نکنم.جلسه رو بهم میزنه و خونه رو متشنج میکنه.حتی داخل جلسه هرچی اون بگه قبوله و همه باید تایید کنن.مشکل اینجاست که پدرم و مادم اقتداری ندارن.و خواهرم رو بابت رفتارش ازاد گذاشتن.خواهرم میگه من ابروشونو بابت طلاقم بردم.ولی دقیقا چند ماهپیش بابت یه مزاحمت توی محله.که هر دختر نجیبی اگه این اتفاق براش بیفته سریع مکان رو ترک میکنه.چنان داد و هواری راه انداخت.یقه پسر رو گرفت و اکثر مردها جمع شده بودن.که من از خجالت مردم.بعدش هم با زنگ زدیم به پلیس.حتی پیگیری هم نکرد و فقط ابرو برد.و دل مارو خوش نکرد که حداقل با این ابرو ریزی پیگیر باشه.
بعد از دعوایی که راه انداخت و گفت خوشحاله از بابت طلاقم.من با پپر و مادرم صحبت کردم.مادرم که همچنان میگه متوجهم و چاره ایی جز صبر نیست.و پدرم میگه بچگی کرد.میگن خودش قبل از ازدواجت یکساعت با ما حرف زد که چه اشکالی داره خواهر کوچکترم زودتر ازدواج کنه..
از بعد از دعوا من واقعا باهاش کار ندارم ولی تا میفهمه قراره با مادرم و پدرم برم بیرون باهاشون قرار میذاره و میگه من یه دختر تنها برم فلان جا پر از مرد!!
یا من لباس بشورم یا جمع کنم از اونهم انجام میدم.من و مادرم داخل اتاقم باشین درو میزنه و میگه میخوام لباس بشورم ولی لباسای این تو ماشین لباسشوییه و وظیفه من نیست.
یا پام خورد با کاسه ماست و ریخت میگه کاسه کور بود.
یا امشب میگه کاشکی بشه همه مشکل هارو با پول حل کرد و به من اشاره میکنه.
پدر من بعد از این جریان تنها کاری که کرده برنامه روزانه اشپزی گذاشته و ظرف شستن.و تمیز کردن خونه.همکاری
ولی از دوروز ازبرنامه گذشته تنها کسی که سفره رو جمع کرده و پهن یا ظرف شسته من بودم و مادرم.عین رستوران صداش میزنن میاد میخوره و بعد ظرفشو منتظره بردارن یا برنداریم با ناراحتی برمیداره و خدافظ و کسی هم چیزی بهش نمیگه.
در مورد طلاقم هم چون یک ضعف نمیدونم و از نظر طلاق موفقی هست فقط پروسه تا طلاق خسته کنندس وگرنه از این بابت هیچ ناراحتی ندارم و همیشه خدارو بابتش شاکرم.
- - - Updated - - -
شما و خواهرتون چند سال دارید؟ پدر و مادرتون چند سال دارند؟ شرایط اقتصادی خانواده در چه حدیه؟
من نمیخوام زیاد به خواهرتون بپردازم. بیشتر میخوام در مورد خودتون حرف بزنم.
خیلی زیاد درکتون میکنم. و میدونم شرایط خوبی نیست.
اما گذشته از رفتارهای غلط خواهرتون، که باید ریشه یابی بشه و اگر نیاز هست درمان بشه، شما هم ضعف هایی نشون دارید میدید.
یعنی چی که تسلیم خواسته های ایشون برای تصمیم گیری هاتون میشید؟ و بعد هم شکست هاتون رو بابت دخالت های ایشون میدونید و مسوولیت شکست هاتون رو خودتون قبول نمیکنید؟؟؟!!
از این به بعد فقط تا حدی کار خونه انجام بدید که احساس فدا شدن نکنید.
تصمیمهاتون رو خودتون بگیرید، اگر نیاز به مشورت دارید و خانوادتون رو دارای صلاحیت مشورت نمیدونید، با یک مشاور در زمینه مسایلتون مشورت بگیرید و تصمیماتتون رو بگیرید. تکلیف خودتون رو با خودتون معلوم کنید. اگر مشورتی از خانواده و خواهرتون میگیرید و نهایتا تصمیمی میگیرید، درست نیست اگر شکستی خوردید گردن کسانی که اون مشورت رو بهتون دادن بندازید. بنابراین خودتون رو بهتر بشناسید و بدونید دقیقا چی میخواید و اهدافتون و خواستتون چیه، تا پیشنهاد و مشاوره دیگران شما رو از مسیر اهدافتون دور نکنه. و البته اگر در مشورتها حرف منطقی دیدید، انعطاف پذیرش داشته باشید.
نه گفتن به درخواستهایی که نه ضرورتی داره نه میل به قبولش دارید، چیز خوبیه. خودتون باشید.
به نظرم نیاز باشه خانواده درمانی انجام بدید. بعضی مشکلات هست که باید تمام اعضای خانواده دست در دست هم بدن برای حل و ترمیمش. شیوه های ارتباطی در خانواده ها، گاها ساختار نامناسبی پیدا میکنه و نیاز هم هر کدام علاوه بر اصلاح خودشون، جایگاه صحیح رو در خانواده پیدا کنند تا ساختار و پیکربندی خانواده ترمیم بشه.
در مورد خواهرتون هم، تناقض رفتاری باهاش نباید داشته باشید. نمیشه هم نوازشش کنید هم توی دلتون ازش متنفر باشید. نمیشه جوری رفتار کنید باهاش که از طرفی بدونه توی دلتتون ازش بدتون میاد ولی نازش رو هم بکشید. منظورمو میفهمید؟ به او عشق بورزید، اما نه با توجه بی جا. او رو دوست داشتنی و عزیز و قابل احترام و عزت بدونید، اما هر جا هم حرف و رفتارش درست نیست، محکم باشید و الکی توجه نشون ندید. در مقابل رفتار خوبش خوب رفتار کنید، و در مقابل رفتارهای اشتباهش هم متناسب با رفتار اشتباهش. در هیچ حالتی باج ندید، نه در خوبی هاش نه در بدی هاش.
در واقع باید اول حدود و مرز خودتون رو برای خودتون مشخص کنید و بعد متناسب با اون، رفتار کنید.
ضمن اینکه برام جالب بود با اینکه در پروسه طلاق هستید، ولی دغدغتون بیشتر رفتارهای خواهرتونه! ما گاهی دردهایی داریم که نمیخوایم جلوشون احساس ضعف کنیم و فرافکنی میکنیم اون دردها رو به جایی جز منشا اصلی دردهامون. در صورتی که باید بفهمیم هر درد ناشی از چیه و برای هر کدام در حیطه خودش دنبال راهکار باشیم. بنابراین امیدوارم احیانا اگر تا حدی هم برای فرار و سرپوش گذاری بر سختی های مرحله طلاق، بیش از حد به مساله خواهرتون زوم کرده اید، مسایلتون رو بتونید
سلام ممنونم از شما.
خواهرم27سال و بنده 24سال دارم.
مثال بخوام بزنم در مورد انتخاب رشتم.بنده یه رشته دیگه ایی میخواستم در شهری نزدیک شهرمون و چون شهر خودمون اون رشته رو نداشت میخواستم برم.ولی در اخرین لحظات که من انتخاب رشته رو انجام دادم خواهرم با همدستی پدرم رشته رو عوض کردن و چون خواهرم به پدرم تجربه خوابگاه رفتن رو داشت پدرمو تحت تاثیر قرار داد و بنده یه رشته ایی که دوست نداشتم قبول شدم.بعد از اینکه کارنامه سبز اوند چون رشته مورد علاقم قبول شده بودم تصمیم گرفتم که انتقالی بگیرم ولی خواهرم با بیخود کردی و غلط کردی و پر کردن پدرم مانع شد.دقیقا خونه ما جای پدر و مادر برعکس شده.اگر خواهرم رو وارد مسائل شخصی نکنم.جلسه رو بهم میزنه و خونه رو متشنج میکنه.حتی داخل جلسه هرچی اون بگه قبوله و همه باید تایید کنن.مشکل اینجاست که پدرم و مادم اقتداری ندارن.و خواهرم رو بابت رفتارش ازاد گذاشتن.خواهرم میگه من ابروشونو بابت طلاقم بردم.ولی دقیقا چند ماهپیش بابت یه مزاحمت توی محله.که هر دختر نجیبی اگه این اتفاق براش بیفته سریع مکان رو ترک میکنه.چنان داد و هواری راه انداخت.یقه پسر رو گرفت و اکثر مردها جمع شده بودن.که من از خجالت مردم.بعدش هم با زنگ زدیم به پلیس.حتی پیگیری هم نکرد و فقط ابرو برد.و دل مارو خوش نکرد که حداقل با این ابرو ریزی پیگیر باشه.
بعد از دعوایی که راه انداخت و گفت خوشحاله از بابت طلاقم.من با پپر و مادرم صحبت کردم.مادرم که همچنان میگه متوجهم و چاره ایی جز صبر نیست.و پدرم میگه بچگی کرد.میگن خودش قبل از ازدواجت یکساعت با ما حرف زد که چه اشکالی داره خواهر کوچکترم زودتر ازدواج کنه..
از بعد از دعوا من واقعا باهاش کار ندارم ولی تا میفهمه قراره با مادرم و پدرم برم بیرون باهاشون قرار میذاره و میگه من یه دختر تنها برم فلان جا پر از مرد!!
یا من لباس بشورم یا جمع کنم از اونهم انجام میدم.من و مادرم داخل اتاقم باشین درو میزنه و میگه میخوام لباس بشورم ولی لباسای این تو ماشین لباسشوییه و وظیفه من نیست.
یا پام خورد با کاسه ماست و ریخت میگه کاسه کور بود.
یا امشب میگه کاشکی بشه همه مشکل هارو با پول حل کرد و به من اشاره میکنه.
پدر من بعد از این جریان تنها کاری که کرده برنامه روزانه اشپزی گذاشته و ظرف شستن.و تمیز کردن خونه.همکاری
ولی از دوروز ازبرنامه گذشته تنها کسی که سفره رو جمع کرده و پهن یا ظرف شسته من بودم و مادرم.عین رستوران صداش میزنن میاد میخوره و بعد ظرفشو منتظره بردارن یا برنداریم با ناراحتی برمیداره و خدافظ و کسی هم چیزی بهش نمیگه.
در مورد طلاقم هم چون یک ضعف نمیدونم و از نظر طلاق موفقی هست فقط پروسه تا طلاق خسته کنندس وگرنه از این بابت هیچ ناراحتی ندارم و همیشه خدارو بابتش شاکرم.
- - - Updated - - -
سلام ممنونم از شما.
خواهرم27سال و بنده 24سال دارم.
مثال بخوام بزنم در مورد انتخاب رشتم.بنده یه رشته دیگه ایی میخواستم در شهری نزدیک شهرمون و چون شهر خودمون اون رشته رو نداشت میخواستم برم.ولی در اخرین لحظات که من انتخاب رشته رو انجام دادم خواهرم با همدستی پدرم رشته رو عوض کردن و چون خواهرم به پدرم تجربه خوابگاه رفتن رو داشت پدرمو تحت تاثیر قرار داد و بنده یه رشته ایی که دوست نداشتم قبول شدم.بعد از اینکه کارنامه سبز اوند چون رشته مورد علاقم قبول شده بودم تصمیم گرفتم که انتقالی بگیرم ولی خواهرم با بیخود کردی و غلط کردی و پر کردن پدرم مانع شد.دقیقا خونه ما جای پدر و مادر برعکس شده.اگر خواهرم رو وارد مسائل شخصی نکنم.جلسه رو بهم میزنه و خونه رو متشنج میکنه.حتی داخل جلسه هرچی اون بگه قبوله و همه باید تایید کنن.مشکل اینجاست که پدرم و مادم اقتداری ندارن.و خواهرم رو بابت رفتارش ازاد گذاشتن.خواهرم میگه من ابروشونو بابت طلاقم بردم.ولی دقیقا چند ماهپیش بابت یه مزاحمت توی محله.که هر دختر نجیبی اگه این اتفاق براش بیفته سریع مکان رو ترک میکنه.چنان داد و هواری راه انداخت.یقه پسر رو گرفت و اکثر مردها جمع شده بودن.که من از خجالت مردم.بعدش هم با زنگ زدیم به پلیس.حتی پیگیری هم نکرد و فقط ابرو برد.و دل مارو خوش نکرد که حداقل با این ابرو ریزی پیگیر باشه.
بعد از دعوایی که راه انداخت و گفت خوشحاله از بابت طلاقم.من با پپر و مادرم صحبت کردم.مادرم که همچنان میگه متوجهم و چاره ایی جز صبر نیست.و پدرم میگه بچگی کرد.میگن خودش قبل از ازدواجت یکساعت با ما حرف زد که چه اشکالی داره خواهر کوچکترم زودتر ازدواج کنه..
از بعد از دعوا من واقعا باهاش کار ندارم ولی تا میفهمه قراره با مادرم و پدرم برم بیرون باهاشون قرار میذاره و میگه من یه دختر تنها برم فلان جا پر از مرد!!
یا من لباس بشورم یا جمع کنم از اونهم انجام میدم.من و مادرم داخل اتاقم باشین درو میزنه و میگه میخوام لباس بشورم ولی لباسای این تو ماشین لباسشوییه و وظیفه من نیست.
یا پام خورد با کاسه ماست و ریخت میگه کاسه کور بود.
یا امشب میگه کاشکی بشه همه مشکل هارو با پول حل کرد و به من اشاره میکنه.
پدر من بعد از این جریان تنها کاری که کرده برنامه روزانه اشپزی گذاشته و ظرف شستن.و تمیز کردن خونه.همکاری
ولی از دوروز ازبرنامه گذشته تنها کسی که سفره رو جمع کرده و پهن یا ظرف شسته من بودم و مادرم.عین رستوران صداش میزنن میاد میخوره و بعد ظرفشو منتظره بردارن یا برنداریم با ناراحتی برمیداره و خدافظ و کسی هم چیزی بهش نمیگه.
در مورد طلاقم هم چون یک ضعف نمیدونم و از نظر طلاق موفقی هست فقط پروسه تا طلاق خسته کنندس وگرنه از این بابت هیچ ناراحتی ندارم و همیشه خدارو بابتش شاکرم.
- - - Updated - - -
سلام خیلی ممنون.
بله دقیقا حرفی که به مادرم زدم و گفتم دو تا بچه داری و به یکی بیشتر بها میدی چون نگران که بچگی کنه چون رفتارش درست نیست و مادرم میگه درستش هم همینه.کسی که بیشترین مشکل رو داره باید بهش بیشتر توجه کرد.ازتربیت خواهرم گذشته و کسی ه 27سال اینجوری زندگی کرده قابل تغییر نیست.تنها کاری که میتونم بکنم چون همیشه اصرار داره در جلسات خواستگاریش شرکت کنم.شرکت نمیکنم و در جلسات بعدی مثل یک مهمان با حضور اجباری میام و میرم.چون هر حرفی یکسری رفتارهارو به دنبال داره.
ایشون هیچوقت از رفنارهاش پشیمون نمیشه چون تجربه دارم و من رو مشکل میدونه.
پولی برای خرج کردن ندارم چون درامدی ندارم ولی چتد روزی هست که پدرم سرما خورده و به پدرم خیلی رسیدگی کردم.نه به خاطر خوب نشون دادنم.فقط با بغضاینکارو انجام دادم چون میگم با این بی عدالتی اگر من پدری نداشتم نه خواهرم اجازه زندگی بهم میداد نه میتونستم طلاق بگیرم.
- - - Updated - - -
کلید داره فقط میگه حق ندارید اون موقع که من میام خونه بخوابید.من اگه کاری نکنم مادرم دسته تنهاست.چند روز پیش وسیله جابه جا میکردیم.دیدم پدر و مادرم تنها براشون سخته.رفتم کمک.دوروز پیش بود که رفتم یه رختخواب ساده رو جمه کنم کمرم گرفت و دیگه نتونستم بلند بشم.تا اخر شب که خوب شدم.حالا ببینید من با این سن با کار کردن این میشم پدر و مادرم چقدر درد میکشن و چیزی نمیگن.دقیقاعید نزدیکه هرسال عید تو تمیزکاری دعوا راه میندازه قهر میکنه میره اتاقش.منم قهر کنم برم اناقم پدر و مادرم دست تنها یه خونه بزرگ رو چجوری تمیز کنن?یاغذا نمیپزه بعضی وقتا میگم من غذا بپزم کمک مادرم.بهجای تشکر غذایی که واقعا براش تلاش کردم ایراد میگیره و اگه من بگم خیلی خوبه من رو با سلیقم مسخره میکنه.
- - - Updated - - -
ممنون از شما.چشم.
فقط من نمیدونم چجوری تاپیک خودمو باز کنم.گزارش هم زدم ولی رسیدگی نکردن










علاقه مندی ها (Bookmarks)