ممنون omid12 ... آره دقیقا منم خیلی وقتها سعی می کنم دوباره دل اینایی که ناراحت کردمو بدست بیارم . نمی دونم توهین میکنم یا نه ولی بداخلاقی زیاد.
این راهو جدیدا پیدا کردم خوبه :وقتهایی که میدونم استرسم بالا هست و امکان عصبانیت و ... وجود داره، یه هندزفری تو گوشم میذارم که نه بخوام با کسی حرف بزنم نه کسی بخواد باهام حرف بزنه تا یکم آروم شم ....
البته یچیز هست باید کنارشون بشینم (منظورم مادرم و ....هستن) اگه برم تنها تو اتاق که میزنه به سرم ...

و خیلی ممنون از ammin ...
چگونه خشم و عصبانيت مان را كنترل كنيم؟
چگونه منفعل نباشيم ؟ ====> این لینک خیلی خوب بود ، از موقعی که گفتید دارم میخونم
احساس محور بودن یعنی آدم احساسی هستم ؟
آره خیلی زیاد کمال گرام. نمونه اش همین لینکه چگونه منفعل نباشیم که دارم تک تک پست ها رو میخونم . (حوصله ام هم سر میره اما میگم باید کامل بخونم)
{نمی دونم سوالهام رو الان بپرسم یا بذارم اون لینکهایی که شما فرمودین رو اول بخونم بعد اگه سوالی بود بپرسم ، به هر حال تو یه پست دیگه میذارم ...}
بابت اینکه چرا با بقیه حرف نمی زنم و شما دو تا فرض آسیب پذیر بودن و کمال گرایی رو حدس زدید، راستش نمیدونم درست حدس زدید یا نه .... اما این دلایل منم بشنوید :
1- اگه بخاطر آسیب پذیر بودن و کمالگرایی باشه ، چرا وقتی پدرم رو از دست دادم نتونستم تو بغل کسی گریه کنم، چرا وقتی رفتم پیش مشاوره فقط یه لایه اشک تو چشام بود، اما از مشاوره که در اومدم و رسیدم خونه یکی دو ساعت تنها گریه کردم، چرا از فشار ناراحتی زانوهام شل میشد و میخوردم زمین، چرا وقتی رفتم سرکار و بقیه خواستن بغلم کنن و من جلوی گریه ام رو گرفتم ؟
آهان یچیز هست واسه اینکه یکم بگم من خیلی حالم بده ، همه ی اون حرفام رو بصورت دل نوشته نوشتم و تو تلگرام موقع سالگرد پدرم فرستادم که فرداش دیدم همه همکارام و خانوادم چشا قرمز و بادکرده .... همکارم برگشت گفت شوهر منم که پدرت رو نمیشناخت کلی از نوشته ات گریه کرد ....ولی من فقط در جوابش یه لبخند زدم ( قصدم بیان خاطرات نیست و ببخشید اگه پستم طولانی میشه)
الان یادداشتهای گوشیم 95 تاست، همش هم وقتایی که دلم میگیره مینویسم
2- بابت مشکل طلاقم که بجز خانواده ام هیچکس اطلاعی نداره. دلیلش هم اینه که دور و بریام نمیتونن منو بفهمن. همشون الهی شکر زندگی های موفقی دارن ... همه هم بهم میگن چقدر چشات غم داره( همون یه لایه اشک) که هی میخوان سردربیارن که من چمه ولی واقعا نمیتونم بگم!
من از طلاق بدم میومد ، خیلی هم سعی کردم کار به اینجا نکشه .... آره شما راست میگین دلم نمیخواد مورد قضاوت بقیه قرار بگیرم وقتی هیچوقت نفهمن 8 سال بودن با ینفر .... من خودم گذشته ام رو کاملا گذاشتم کنار ، چرا به بقیه بگم که بخوان با نگاه هاشون، با حرف زدناشون ، با ترحمشون این گذشته رو برام یادآوری کنن؟!
الان ترجیح میدم یه دختر سن بالای مجرد باشم تا یه خانم مطلقه !
وقتی حتی میدونن من چقدر پدرم رو دوست داشتم و از دستش دادم .... جلوی من حرف از پدرشون میزنن
حالا مثلا خواهرم که میدونه وضعیت منو ، هی میخواد یجوری حرف بزنه که اگه زندگی خوبی دارم بخاطر خودم بوده و منم سختی کشیدم و .... حالا چه برسه به دوست (وقتی آبها از آسیاب افتاد به مرور زمان میشنن در مورد فضایل خودشون حرف میزنن ..... من خیلی دقت میکنم که چیا میگن)
من حتی کارگاه هایی که دادگاه برگزار کرد و رفتم ، وقتی وارد شدم رفتم پشت یه ستون نشستم و نمیخواستم کسی منو ببینه ... بعد 2 جلسه همه درد و دل کردن از مشکلاتشون من از جلسه ی 2 ساعته نیم ساعتش پا شدم سخنرانی کردم و اونایی که سر مسایل جزیی اونجا بودن رو به صبوری دعوت کردم و بهشون میگفتم که شما اسم طلاق رو برای خودتون نخرید ( بعد از جلسه با خودم می گفتم کاش منم درد و دل میکردم ، کاش منم می گفتم .....)
الان که خودم به همه حرفای شما و خودم دارم چندین ساعت فکر می کنم ... یه بخشیش همون کمالگراییه ولی یه بخش دیگش اینه که واقعا بلد نیستم درد و دل کنم ....