دارم میترکم از غم و غصه... مدیر همدردی.... خوااااااااااااهش میکنم یه سری هم به تاپیکای من بزنید... چه رفتاری باید داشته باشم؟؟
ای کاش کسی رو داشتم باهاش درد و دل میکردم...

حس میکنم شوهرم به این وضع عادت کرده که همیشه خونه رو همین مدلی ترک میکنه (با وجودی که میدونه من شدیدا ناراحنم) و میدونه وقتی برگرده من حالم بهتره ... اصلااااااااا نمیتونیم با هم حرف بزنیم... زود عصبانی میشه... با اینکه من دارم تمام تلاشمو میکنم که حرفی نزنم ناراحت بشه..

امروز فقط برا ناهار اومد خونه (روزهای دیگه از صبح تا شب میره دانشگاه)... من اصلا به خاطر صبح (هرچند خودم فکر کینم مشکلات این روزهام به خاطر اینه که توجه و محبتی که انتظار دارمو بهم نداره) به روش نیاوردم فقط نمیتونستم باهاش درست حرف بزنم.... اخه اون هم تو خودش بود.... اومد گفت بگو ببینم چته؟ دیرم شده... گفتم هیچی.... گفت بابا من صبح دو کلمه بهت گفتم باید اینکارو میکردی گفتم اصلا از دست تو ناراحت نیستم.... گفتم تو کار بدی نکردی..... (نمیدونم حرف درستی زدم یا نه... اخه میدونم اگه میگفتم تو قلان حرف صبحت اشتباه بود بدتر میشد) اون هم خداحافطی کرد و رفت..

میبیند هر عکس العملی نشون میدم نتیجه خوبی نداره...........

وقتی ازم میپرسه مشکلت چیه؟

1- اگه بگم تو فلان کارو کردی و من ناراحت شدم که اصلااااا بی قایده است چون اصلا قبول که نمیکنه سعی میکنه بهم بگه که تفصیر خودم بوده. و با عصبانیت محیط رو ترک میکنه و به من میگه تو حالت خوب نیست

2- اگر بگم تو کار اشتباهی نکردی و من فقط کمی بی حوصله ام... باز هم یا سکوت میکنه یا اینکه پا میشه میره و منو تنها میذاره..

3- اگه بگم دلم میخواد باهات حرف بزنم و بهم محبت کنی که دیگه بدترررررررر.... میگه مگه همین دیروز بهت مححبت نکردم؟ ...... حالا طوری میشه که من باید بهش ثابت کنم که اون محبت نبوده و بحثایی که اصلاااا فایده نداره...

4- اگر هم با این شیوه هایی که در مورد مهارتهای صحبت کردن باهاش برخورد کنم میگه وااای دوباره رفتی رو منبر.... یا هم منتظره من حرفهام تموم شه بره سراغ کارش...
این در حالیه که من تماااااااام تلاشمو میکنم تا یه وفت حرفی نزنم اقا اقتدارش بشکنه یا فکر کنه من دارم اونو مفصر جلوه میدم ... ازش تعریف میکنم... میگم من دوست دارم باهام اینطور برخورد کنی... حتی گاهی وقتا ازش تشکر میکنم که به حرفهام گوش داد( یا اینکه اصلاااا درست گوش نمیده) بعد در آخر میگه خدا رو شکر ....تموم شد؟؟ اونوقت اگه من بگم نه هنور تموم نشده واااااامصیبتااااا.... دیگه میره رو دنده عصبی...

5- اصلا حرف زدن برای شوهر من چیز بیخود و وقت تلف کردنه...

میدونم مشکل من راه حل اساسی نداره.... خودم میدونم.... ولی تو رو خدا حداقل کمی باهام دردو دل کنید.... خیلی احساس تنهایی میکنم... خیلی