سلام به دوستان عزیزم..
امیدوارم همه شما خوب باشید و امیدوارم که بتونم مثل همیشه با کمک شما بر این مشکل غلبه کنم..
برای دوستان جدیدم می گم که به احتمال زیاد تاپیک های قبلی منو نخوندن تا کمی با خصوصیات من اشناتر بشن تا ان شالله بتونم از تجربه های خوبشون استفاده کنم...
من سارا بانو..ازدواج کردم و خدا رو شکر کاملا از زندگیم راضیم و با هیچکس فعلا مشکلی ندارم نه در زندگی شخصیم ..نه در شغل....و خدا رو شکر مشکلات رو با لطف خدا و کمک همین تالار و ذوستان حل کردم..من دختر احساساتی هستم که روزی که عضو تالار شدم پر از ایراد بودم و که با صبر و تلاش..کمک خدا و دوستان در تالار تونستم ارام ارام خودسازی کنم و الان هم عنان احساسم تا حد زیادی دستمه...
و اما مشکل....
نمی دونم اصلا چرا این طور شدم..و هرچی فکر می کنم نمی فهمم می تونه ریشه اون در چی باشه..من به صورت مدام بغض می کنم و اشک تو چشمام حلقه می زنه ....خیلی زیاد شاید روزی 20 بار ..به کوچکترین خوشی..به کوچکترین دیدن شادی ها..وقتی به صورت مامانم یا بابام ..یا خواهرهام و یا همسرم نگاه می کنم بغض می کنم ...ناراحتی ندارم ..مشکلی هم ندارم..هیمن طور خود به خودی ایجاد میشه..تا یک سریال می بینم...یک صحنه خاص ببینم ...مدام ایجاد میشه ..تو خیابون..تو اوج خندیدن...تو اوج یک اهنگ شاد ...نمی دونم چرا..وقتی به خدا فکر می کنم..وقتی به عادت هر شب دعا می کنم برای همه و تسبیحات اربعه می خونم...نمی دونم اصلا چمه....نمی دونم شاید چون تا مدت دیگه از مملکتی که عاشقشم میرم این طورم....نمی دونم..ولی این بغض امان منو بریده...داره از درون پیرم می کنه..الان می خندم ولی درونم بغضه..نمی دونم واقعا منشا اون کجاست...ولی داره دیوونم می کنه..الان تو همین 1 ساعت اخیر بدون اغراق 6-7 بار بغض کردم..
ایا می تونم بفهمم چرا و چگونه می تونم باهاش مبارزه کنم؟
پیشاپیش از راهنمایی تک تک شما ممنونم......
سارا بانو








به قول بالهای صداقت عزیز مهم دانستن یک چیز نیست ..مهم عمل به اونه..می تونم بگم تو مشکلاتی که تو اون تاپیک که حاوی پست های پر محتوا دوستان بود کامل دیگه تسلط دارم...تو برهه ای شاید کمی بروز کنه ولی در کل خیلی خوب شدم..این اذعان همسرم هست که کاملا معتقده من در کنترل احساسم موفق شدم...ولی خب راه زیاد دارم....ولی بهار شادی عزیزم...من هیچ وقت انقدر بغض نداشتم..تو کل زندگیم تازه اون موقع که انقدر احساسی تر بودن هیچ وقت این طور نبودم...باور کن الان امونمو بریده ...وقتی تنهام نمی دونم چکار کنم...یا بغض دارم ..یا زار زار گریه می کنم....اونم بدون اینکه حتی مشکلی داشته باشم...روحم اصلا ارام نیست دوست من....الان از صبح بگم 20-30 بار من این طور شدم...
..تازه برم به اونها نزدیک تر میشم..ولی پدر و مادرم و خواهر کوچکترم...من بدون اونها اخه چکار کنم.....خدایا دارم دیوونه میشم...

علاقه مندی ها (Bookmarks)