سلام.
خواهش میکنم بعد از اینکه مطلبم رو خوندید نگید ک من چقدر احمقم.درکم کنید. خواهش میکنم و ازتون خواهش میکنم فقط کمکم کنید.
الان من 18 سالمه.2 سال پیش کلاس موسیقی میرفتم و استادم ی اقای حدودا 40 و خورده ای ساله بود.
سر کلاس متوجه میشدم این اقا ی جورایی منو دوست داره اما ب روی خودم نمیاوردم بعد از ی مدت کلاس تعطیل شد.
بعد از 2 ،3 ماه یر ی موضوعی من ب ایشون زنگ زدم و ارتباط 2 هفته ای مون شروع شد.
هم من هم اون دلمون میخواست باهم دوست باشیم اما نه دوستیه خاصی.دلم ب قران فقط ی هم زبون میخواست.
نمیخواستم با پسر برم دوست شم.
حالا بعد از همون 2 هفته ب طور خیلی وحشتناکی ولم کرد.جوری ک ازش متنفر شدم و میخواستم ازش انتقام بگیرم.
تا 1 سال همش تو فکرش بودم ویک روز نبود ک بهش فکر نکنم.تا این 1 ماه مونده بود ب امتحانای پیش دانشگاهیم و من اصلا نمیتونستم تمرکز کنم ک درسمو بخونم.اخر دیگه دلو زدم ب دریا و به اس دادم.و گفتم بعضی وقتا ادما ی کارایی میکنن ک طرف مقابلشون داغون میشه و هیچ و قت از ذهنشون نمیره و از این چیزا.فکر نمیکردم جواب بده.
اما دادو ب زور خواهش کرد باهام حرف بزنه منم گفتم باشه.ک کاش نمیکردم اینکارو.
باهام حرف زد و گفت فقط برای این اینکارو کردم کدیدیم داری خیلی وابسته میشی و دیدیم اگه همینجوری پیش بره داغون میشی مجبور شدم ازت جدا شمو از این چیزا.
ک دوباره بازم ارتباطمون شروع شد.ایندفعه واقعا دوستش داشتم نمیدونم چرا و چ چیزی توش دیدم ک اینجوری شدم.نه هم سن بودیم.نه قیافه خاصی داشت و نه هیچی .فقط خیلی مهربون بود.خیلی.البته هنوزم هست. هنوزم من دوستش دارم.
تا اینکه 2 هفته پیش متوجه شدم بابام بلیط گرفته برای اینکه من برم خارج ادامه تحصیل بدم.اون میدونست من ی روزی میرم اما میخواستم دیرتر بهش بگم.
تا اینکه 3،4 روز پیش فهمید وکلی از دستم ناراحت شده ک چرا ازش مخفی کاری کردمو بهش نگفتم.البته اولش خیلی مشکل نداشتا اما نمیدونم چی شد 2 روزه اخلاقش گند شده.
جوابمو نمیده وقتی هم باهم حرف میزنیم خیلی بد باهام حرف میزنه.میدونه وابستشم.میدونم اونم وابسته ست امانه ب اندازه ی من.
فقط برای این دیرتر بهش گفتم تا ناراحت نشه.اما انگار بدتر شد.ب خدا همشدارمگریه میکنم.
کلی براش ایمیل زدم ک من معذرت میخوام.قصدم پنهمون کاری نبود و...........
اما اون ج نمیده بهم.
نمیدونم اونجا هم برم چ وعضی میشه.ب خرا میدونم آینده ای باهاش ندارم و خودمم درک نمیکنم چرا باید وقتمو براش تلف کنم اما اون مهربونه ومن دوستش دارم.
نمیدونم شاید شکه شده از این ک دارم میرم یا میخواد ی جوری وانمود کنه ک دیگه از من بدش میاد تا من دیگه برمو راحتتر ازش دل بکنم.شاید میخواد من اونجا راحتتر باشم.
اما ب خدا هرکاری من دوستش دارم.
خودشم میدونه.
تو رو خدا بگین من الان تو این وضعیت ک خودمم ناراحتم از اینکه دارم میرم و اونم داره این ادا اصولا رو در میاره باید چکارکنم.
نمیدونم یهو چش شده.
بگین من باید چ کار کنم تا دوباره بشه همون ادم قبلی خواهش کمکم کنین.
بخدا شدم عین افسرده ها.همش کارم شده گریه
اون بهم قول داده بود هیچ وقت حتی وقتی ازدواج کردم ترکم نکنه.خیلی منو ب خودش وابسته کرد نمیذاشت یک لحظه ازش دور شم.حالا تو بدترین شرایط داره بدترین کارو باهام میکنه.
تروخدا بگین من چ کار کنم.من اون زمان نتونستم از یاد ببرمش حالا ک این همه وابستشم از یاد ببرمش.؟؟
بگین باید باهاش چطوری حرف بزنم تا بگه مشکلش چیه








علاقه مندی ها (Bookmarks)