سلام . تو رو خدا کمکم کنین وبگید من از دست این همسر بهونه گیر وحساس و مغرور ،چیکار کنم ،دیگه خسته شدم... 1ماه 1بار با خانواده من سر یه مسئله جزئی کم محلی میکنه... راستش شوهر من حس مرد سالاری داره، دوست داره هر چی میگه من بدون چون و چرا بگم چشم و حرف اول وآخر و اون همیشه بگه. من یه دختر شاغلم و با هم میریم سر کاروبرمیگردیم،اما توخونه همش به من دستور میده،(من آب میخوام ، اینوبده ، این کاروکن ) هفته پیش به خاطر اینکه پدرم، شوهر خواهرمو با خواهرم و بچه 5 سالشون رو رسوند در خونشون، و مابرای اولین بار با موتور برگشتیم، تا خونه هر چی بدوبیراه بود به پدرم گفت و با من 1 روز قهر بود...(پدرم خیلی به ما لطف کرده و همیشه بیشتر احتراما تو خونه ما به شوهر من میشه،چون شوهر من غریبس وخیلی حساس هست، ولی شوهر خواهرم پسر خالمه) 3 روز پیش مهمونی خونه خواهرم بودیم، با التماس من اومد، ولی خیلی سرد بود و اصلا حرف نزد، پشتشم کرد به پدرم و نشست... دم گریه بودم از بی احترامی که به بابام میکرد ولی اصلا هیچ کدوممون به روش نیاوردیم... حالا جمعه تولد بچه خواهرمه... 50 نفر مهمون داره، منم 1 دونه خواهرم... حالا لج کرده میگه نمیخوام بری... همیشه هر چی گفته و هر جا گفته نمیخوام بری کوتاه اومدم ونرفتم، ولی اینبار دیگه نمیتونم کوتاه بیام... خیلی بد عادت شده، دیشب باهم دعوامون شد، تو دعوا گاهی اوقات بد دهنی میکنه و همیشه حرف سرد میزنه،که اصلا حرفاش وقتی خوب میشیمم از یاد من نمیره، هر بارم ازش انتقاد میکنم،میگه من همینم که هستم، اوایل وقتی دعوامون میشد توهین میکرد ،1بارم منو هل داد که سرم زخمی شد ولی من فقط گریه میکردم و هیچی نمیگفتم،ولی حالا منم شدم مثل اون، توهین میکنم و دادوبیداد میکنم( راستش روی منو به خودش باز کرده،باعث این اخلاق من اونه) ...دیگه خسته شدم .میخوام 5 شنبه از سر کار برم خونه پدرم،میخوام بترسه شاید رفتارش رودرست کنه... تورو خدا راهنمائیم کنید.






) 
تازه الان جوری شده که بد عادت شده و توقع داره همیشه تو دعواهها وناراحتیا من برم جلو و کوتاه بیام،ولی آخه تا کی؟ من الان تحمل دارم و میتونم، در آینده فکر نمیکنم که توان این رو داشته باشم که شوهرم مثل بچه ها هی قهر کنه و من هم منت بکشم...واسه همین از دیشب حرف نازنین جون رو گوش کردم و اصلا مظلوم نمائی نکردم،اومد دنبالم،فقط سلام دادم که بدونه قهر نیستم. خونه شام درست کردم نیومد با من بخوره،1 ساعت بعد تنهائی خورد... شب برای اولین بار جای خوابش رو از من جدا کرد. و صبح هم منو صدا نکرد و تنها رفت سر کار... منم خودم اومدم،حتما میخواد ثابت کنه که بهش محتاجم!!!به خواهرمم گفتم تولد بندازه هفته آینده ،تاشاید من تواین 1 هفته بتونم رفتار اشتباهم رو درست کنم.در جواب پیدا جان هم بگم: من هیچ وقت این حقایق رو به رخ همسرم نکشیدم،(شاید فقط 1 یا 2 بار تو دعوا ، که البته اون حرفای بدتری میزنه)من خیلی همسرم رو دوست دارم وهمیشه محبتم رونشون دادم.اون مطمئنه که من دوسش دارم، ولی میخوام بهش بفهمونم که اگه بخواد این طوری ادامه بده ،منم بهش بی مهر میشم. البته اونم خیلی بهم محبت میکنه،تا خوبه از خوبی همتا نداره،ولی وقتی هم که سر دنده لج وقهر می افته لنگه نداره...یا 0 هست یا 100 ، حد وسط نداره... میدونم انقدر مغروره که امروزم زنگ بم نمیزنه. دلم از دست این کاراش شکسته،دیگه کاملا خستم کرده... میخوام این عاداتی که خودم باعثش شدم رو، از سرش بندازم. می خوام بفهمه منم غرور وشخصییت برا خودم دارم،منم گنجایشم حدی داره. من دعوا باش ندارم دیگه، ولی میخوام بدونم تا کجا میخواد ادامه بده؟؟؟ لطفا بازم راهنمائیم میکنید؟

علاقه مندی ها (Bookmarks)