از بیرون رسیدم و بهم گفت خاله زنگ زد گفت چرا نیومدید بریم بیرون؟ گفتم چون شمیم خونه خاله ست, حوصله ندارم بهم تیکه بندازه یا مضخرف بگه, خیلی عصبانی شد و گفت چطور دختر عمه ت بهت بار کرد جوابش رو ندادی این بچه تا یه چیزی می گه خودت رو می کشی! (منظور از بچه دختر دایی 19 سالمه که 4 سال از منه گنده کوچیکتره, همیشه بهش می گه بچه, بچه, بچه... در واقع باید بگه بچم!) تو دوران بچگیم که به قول مامان بچه نیستی! حسابی بخاطرش کتک خوردم مادرم فقط به اون محبت می کرد و همش می یوورد خونمون یه بار داشت موهاش رو می بافت و گفت دستت رو بذار که بافتش باز نشه زود میام منم دستم رو گذاشتم و یکدفعه دستم ول شد و من رو گرفت زیر کتک و تا می خوردم زد (8 سالم بود)! امروز وقتی گفت چرا خودت رو می کشی گفتم بچگی هام یادم نرفته و گفت محبت ندیدم که بخوام بهت محبت کنم!گفتم چطور می تونستی به شمیم جونت محبت کنی فقط واسه بچه خودت محبت نداشتی؟ گفت چیه عقده ای, واست عقده شده, اون طفل معصوم! گناهی نداره (خیلی عصبانیتش بیشتر شد) گفت چه کمبودی داشتی؟ پدر مادر بالا سرت نبود؟ گفتم اگه نبود شاید بهتر بود حداقل اینقدر کتک نمی خورم از تو و پسرت! فقط اسمتون روم بود و اونجا که هزار نفر بهم نظر داشتن کجا بودید؟ گفت یه بار دیگه اسم شمیم رو بیاری جلوی هر کی شده از خجالت آبت می کنم, اون اصلا تو رو آدم حساب نمی کنه, گفتم وقتی ننه بابامون آدم حسابمون نکنه از بقیه چه توقع و و و
هنوز هم بهم هیچ محبتی نمی کنه, خدا شاهده خیلی سعی کردم دختر خوبی باشم و مشکلاتشونو کم کنم که بیشتر نکنم, هر وقت تو خیابون می بینم مادری بچش رو می زنه یاد گذشتم می افتم و خیلی برام آزار دهندستبیش از حد, همه این چیزا رو با گریه دارم می نویسم, ازتون خواهش می کنم کمکم کنید
مادر من خیلی بد اخلاقه و از طرفی مشکلات دیگه هم دارم, نمی تونم برم طرفش همیشه عصبانیه و یه وقتایی خوب می شه, هر وقت میگم بیا بریم بیرون نمیاد و من می رم بیرون بهم حسادت می کنه, حتی زن داییم هم می گه مامانت هووته؟ واقعا هم انگار هووی منه, این اخلاقش داره رو منم تاثیر می ذاره
.
من دیوانه وار تشنهء نوازشم
نمی خوام من رو دعا کنید تو نماز شب
تو خواسته هام همهء نیازهام رو دیدید
بگو جواب این فرزند بی آزار رو می دید؟







گفتم چطور می تونستی به شمیم جونت محبت کنی فقط واسه بچه خودت محبت نداشتی؟ گفت چیه عقده ای, واست عقده شده, اون طفل معصوم! گناهی نداره (خیلی عصبانیتش بیشتر شد) گفت چه کمبودی داشتی؟ پدر مادر بالا سرت نبود؟ گفتم اگه نبود شاید بهتر بود حداقل اینقدر کتک نمی خورم از تو و پسرت! فقط اسمتون روم بود و اونجا که هزار نفر بهم نظر داشتن کجا بودید؟ گفت یه بار دیگه اسم شمیم رو بیاری جلوی هر کی شده از خجالت آبت می کنم, اون اصلا تو رو آدم حساب نمی کنه, گفتم وقتی ننه بابامون آدم حسابمون نکنه از بقیه چه توقع و و و
بیش از حد, همه این چیزا رو با گریه دارم می نویسم, ازتون خواهش می کنم کمکم کنید
مادر من خیلی بد اخلاقه و از طرفی مشکلات دیگه هم دارم, نمی تونم برم طرفش همیشه عصبانیه و یه وقتایی خوب می شه, هر وقت میگم بیا بریم بیرون نمیاد و من می رم بیرون بهم حسادت می کنه, حتی زن داییم هم می گه مامانت هووته؟ واقعا هم انگار هووی منه, این اخلاقش داره رو منم تاثیر می ذاره
.

علاقه مندی ها (Bookmarks)