
نوشته اصلی توسط
arash1348
آزرمیدخت گرامی، چقدر این پست شما به من انرژی داد.
چقدر نیاز داشتم همچین چیزی بشنوم.
دو سال دارم در خونه ایی زندگی میکنم که در و دیوارش برای من خاطره است. خونه ی من الان تقریبا خالیه، جهیزه اش رو پارسال برد، البته دادخواست داده بود و رفتیم دادگاه، تو همون دادگاه گفتم نیازی به اینجا نبود، خودت بیا هر چی فکر میکنی مال توئه ببر، جهیزیه ماله زنه، من حرفی ندارم؛ بدون اینکه لیستی داشته باشه، قبل از اینکه حکم دادگاه بیاد اومد همه چیزایی که مال خودش بود و به عنوان جهیزیه اورده بود برد.خونه تقریبا خالی شده، تو اتاق خوابی که تخت دو نفره بود و میز توالت و گاهی دخترم هم بینمون میخوابید حالا یه تخت یه نفره هست و کلی فضای خالی.
من هنوز جایگزین نکردم، چون برنامه ام معلوم نیست، اگر این خانم نخواد برگرده، شاید مجبور بشم خونه یا اصلا شهر و دیار رو عوض کنم.
سعی کردم مسافرت برم، یکی دو تا سفر داشتم برای اینکه از این فضا و استرس خارج بشم، خیلی هم کمک کردبه آرامش فکریم.
اما خب باز که برمیگردم خونه، روز از نو و روزی از نو،
برنامه دیگه ایی ندارم، ارتباطم با دوستام تقریبا قطع شده، چون اونا متاهلن همشون، بنده خداها حرفی برای رفت و آمد با من ندارن، اما من رعایت میکنم.
هر چی باشه الان یه مرد مجرد حساب میشم.
خیلی سعی میکنم که روحیه ام رو حفظ کنم و به چیزای مثبت فکر کنم، اما یه موقع میگم تو که نمی خوای خودتو گول بزنی، واقعیت اینه که تو خانوادتو از دست دادی، تو یه مرد تنها شدی چی می گی واسه خودت؟!
طبعا در شرایطی هم نیستم که بخوام به همسر دیگه ایی فکر کنم یا دوستی داشته باشم،
علاقه مندی ها (Bookmarks)