سلام
دوستان من دیوانه شدم.نمیدونم چیکار کنم.لرزش دست گرفتم.36 ساعت نخوابیدم و در استانه بی هوشیم از بی خوابی .
با این حال با قرص هم خوابم نمیبره
من 3سال ازدواج کردم.با کسی که حاضر بودم جونم رو براش فدا کنم.کسی که وقتی سرما می خورد و طبق معمول طب میکرد تا صبح بیدار میموندم و دستمال خیس روی پیشونیش میزاشتم.کسی که همه هدف و زیبای و زندگی و... من بود.باهاش تو دانشگاه اشنا شدم و ز طریق خانواده ارش خواستکاری کردم.اون میدونست من 1 سال عاشق بودم در دانشگاه و سریع بله رو گفت چون اون هم دوستم داشت.
هر چی که در اندازه توانم بود براش مهیا کردم.بعد از اتمام درسش چون به نئاتر علاقه شدیدی داشت و همیشه برام از ارزو هاش روی در بازیگری تعریف میکرد،با توجه به موقعیت خوب احتماعیم و اشنایی با چندین کارگردان و بازیگر ،ارزوشو براورده کردم و بازیگر تئاتر بهترین تئاترهای شد تو 1 سال! البته خودش خیلی استعداد داشت از همین استعدادش برای دور زدن من استفاده کرد.
2 رزو پیش متوجه شدم این خانم که تمام زندگی من بود با یکی از کارگردان ها دوست شده و مثل 2 تا کبوتر عاشق با هم دنیای جدیدی ساختند.این اقا که از همسرم 15 سال بزرگتره....
.چطور میشه یک زن 2 سال تمام از صداقت من سو استفاده کنه...از اینکه من برای حریم شخصیش احترام قائل بودم،از اینکه کنترلش نمیکردم،از اینکه تمام زندگیم رو بدون سر سوزنی کم وکاست اطلاع داشت.باید هم اطلاع پیدا میکرد جون زن من بود! نه نامحرم من...
من در ماه 4 روز خونه نیستم و این فکر که این 2 نفر ایا تو این 4 روز های این 2 سال ایا به جز بیرون رفتن کار دیگه ای هم کردن ،داره دیوانم میکنه ....
همسرم این 2 روز فقط داره گریه میکنه،جواب هیچ سوال من رو نمیده.من به واسطه شغلم خیلی زود عصبی میشدم و همه کارگر ها میدونستند وقتی من عصبی بشم مطمئنا اتفاق ناگواری میفته امابعد از ازدواج کلی رو خودم کار کردم و چندین بار هم در منزل با اینکه موقعیتش پیش می اومد عصبی نشدم تا عشقم ناراحت ونگران نشه...حالا بعد از این همه تلاش تو این چند ساعت برای کنترل عصبانیم انقدر به دیوار مشت زدم که دیوار هم به صدا در اومده.تنها راه کنترل عصبانیتم اینه ،باور کنید دیوانه نیستم.
خدای من وقتی حرف های عاشقانه همسرم رو مرور میکنم که به اون بی همه چیز میگفت،دیوانه میشم(تلفن همسرم اتفاقی به من زنگ خورد در حالی که پیش اون بی همه چیز بود و من مکالمشون رو شنیدم).چرا من؟من چی براش کم گذاشتم.تمام عاطفه ام رو براش هزینه میکردم،خانوادشو مثل خانوداه خودم بلکه بیشتر دوست داشنم،تمام امکانات رفاهی رو د راختیارش گذاشتم،.....
خداااااااااااااااااااااا، من چه بدی کرده بودم که این حقم باشه
ببخشید زیاد نوشتم.من هیچ کمکی لازم ندارم.فقط به طلاق فکر میکنم.این صجبت ها رو نمیتونستم به هیچ کس بگم چون تنها محرم رازم خانم بود همیشه اما الان نیست.مجبور شدم اینجا خودمو خالی کنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)