سلام باران جان ....من هم چنان در بحر(بهر) اين اواتارتم كه خيلي نازه
و اما جواب سوالاي جنابعالي
فعلا خانه دارم چون مدرسه الان الانا باز نمي شه....
شما واقعا نمي تونيد باور كنيد كه مشكل اين برونگرايي و اين چيزاست!!!!شوهرم واقعا يك برونگراي مطلق....ولي نه من درونگراي مطلق نيستم در حقيقت كوكتيل گرا همونطور كه به همسرم مي گم.من به شوهرم تو دوان عقد همون اولين روزا اينو گفتم راجع به شخصيتم.همون لحظه كه گفتم درونگرام زود اينترنت و ويكي پديا رو در اورد و عينا ديد كه چيزهايي كه نوشته شده بيشترش با من مطابقت داره....مثلا اگه مي خواست بره بيرون يهو ميگه پاشو بريم فلان جا...من دوست دارم قبلش در جريان باشم كه مي خوايم بريم بيرون...طوريكه وقتي دقيقا همين رو تو ويژگي ها ديد تعجب كرد....
مي دونيد اينقدر ابعاد مختلف شخصيتيم رو مورد نقد قرار داده كه واقعا احساس نكره بودن بهم دست داده كه هيچي حاليش نميشه.
مثلا همين ديشب كه واقعا شب اعصاب خوردكني بود...روز مهموني دعوتمون كردن به خاطر ما تازه عروس دومادا ... از قضا پدر شوهرم از اقوام خيلي دور طوري كه اقوامشون به حساب نمي ياد فقط از دهاتشونه اومده بوده كه خالم اينا بگردونتش...من اصولا با هر غريبه اي خو نمي گيرم به خصوص اگر سن بالايي داشته باشه...تو مهموني با جووناي مجلس حرف زدم راجع به اين كشور كه چطور دارم مي گذرونم اين روزا...من اين روزا خيلييي حوصلم سر رفته چون شوهرم فقط داره درس مي خونه واسه امتحاناتش...منم بيكارم و واقعا دلم گرفته
حالا بشنويم اين فاميل دور (هههه كلاه قرمزي شدم واسه خودم)چي ميگه ،واقعا چه رويي:
وقتي اتاق برادر شوهرم رو بش دادند مي گه من اين اتاق رو نمي خوام اينجا بو عفونت ميده(من مهمون باشم زير زمينم بهم بدن تشكر مي كنم،كسي بهش نگفته هتل پنج ستارشو ول كنه)
اومده شب به خالم اينا ميگه من فكر مي كردم پسرا وقت دارند منو بگردونند.توقع داره پسر خاله٢٢ساله منه ببرتش اين كشور و اون كشور...برادر شوهرم غير ممكنه اين كارو بكنه شوهرم ميگه من اگه امتحان نداشتم مي بردمش...تو رو با خودم مي بردم و با هم ميرفتيم...گفتم برادرت مجرده خجالت نمي كشه مي گه پسرا منو بگردونند...مي گه مگه چيه من اگر مجرد بودم مي بردمش!!!!!!!!! ايا به نظرتون واقعا من نبايد تعجب كنم!!!!!
نبايد اين طرز فكر برام عجيب و مسخره باشه...شوهرم اين شرايطو ب فرض هتل پنج ستاره و بنزين به حساب خانومه مي كنه...البته ميگه من دوست دارم به ادم ها جاي جديد نشون بدم...كه من اينو مي دونم...برادرش هم بهش مي خنده كه فكر مي كنه اين خانم واقعا قراره پول بنزينو بده...ايا اين برونگراييي بيش از حد نيست؟!!
و بعدش بحث شخصيتي ما از مسير يك ساعته خونه خالم تا خونه خودمون شروع شد...اون سعي در انتقاد از شخصيتم و من سعي در دفاع از خودم...تمام راه اون مي خواست به من نشون بده كه غلطه من نخوام با ادم غريبه اختلاط كتم...
بهش گفتم حتى اگر قرار باشه مفت برم امريكا باهاش نميرم چون واقعا حوصلم سر ميره...و اون حرف منو غير منطقي مي دونه...واين شد كه شب ما كوفتمون شد
- - - Updated - - -
همش هم داره منو با شوهر خواهر ٣٥سالم مقايسم مي كنه
خواهرم داره فرق ليسانس دارو سازي مي گيره...اونم چون اومد خارج و از انساني رفت تجربي خيلي طول كشيد تا درس بخونه...
بين خواهرم و شوهر خواهر م تا حالا مشكلات زياد پيش اومده البته اونا عاشقانه ازدواج كردند ولي يك ازدواج اشتباه....نمي خوام غيبتش رو كنم ولي ما كلا ديگه ادم حسابش نمي كنيم با اين اخلاق گندش...(منظورم از ما خانوادمونه)
فكر كنيد مهمون داريم و من دارم بهش ميوه مي دم جلوي مهمونم كه شده ظاهر سازي نمي كنه ميگه دستت بشكنه به جاي دستت درد نكنه كه اين عادت هميشگيشه
در عين بدي هاي زياد خوبي هم داره ولي بدي هاش باعث ميشه خوبيش ناديده بشه
اين كه به خواهرم كمك كرد تا بتونه درس بخونه تو خونه و بزرگ كردن بچه باهاش خيلي هم كاري مي كرد
به فرض اسم شوهر خواهرم محمد باشه
من مي گه به شوهرم ما واقعا بايد به هم كمك كنيم اگر من بچه اوردم (البته الان من تا چند سال قصد ندارم،اين قدر بي عقل نيستم) درس هم بخونم به كمك احتياج دارم.مي گه من عمرا مثل محمد بشم...مي گم مگه كمك كردن بده..مي گه حاضر نيستم مثل محمد بشم
-بهش مي گم واقعا حوصلم سر ميره تو خونع تو فقط پشت كامپيوتر درس مي خوني ميگه تو هم مثل محمدي حوصلش سر ميره وقتي خواهرم درس مي خونه
-حرصم مي گيره وقتي خودش رو همه چيز دان مي دونه ،مي گه مثل محمدي بدش مي ياد خواهرت بيشتر مي فهمه...
-مي گم كاشكي خونه خاله مي موندم چون واقعا دلم گرفته و حوصلم سر رفته،مي گه مگه اين محمد تو خونه بيكار ننشسته تو هم مثل اون باش
شوهر خواهرم چون سنگ كليه داره دكتر گفته نمي خواد كار كني اونم نصف حقوقش رو مي گيره ولي تو خونست...مي گم چرا منو با اون مقايسه مي كني شرايطمون متفاوته مي گه نه من دارم حالت هاتون رو مقايسه مي كنم يكسانه
اينم جزو بحث كوفتيه ديشبمون
حالا مي گيد علاقه چطور به وجود مي ياد
خداي من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم به جاي اينكه با مشت به دهانم بزند،
با انگشتان مهربانش نوازشم مي كند و مي گويد ميدانم جز من كسي نداري !!!
ویرایش توسط پرنده غريب : شنبه 11 خرداد 92 در ساعت 15:44
علاقه مندی ها (Bookmarks)