به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 39
  1. #11
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 18 اردیبهشت 95 [ 21:42]
    تاریخ عضویت
    1391-10-02
    نوشته ها
    181
    امتیاز
    3,890
    سطح
    39
    Points: 3,890, Level: 39
    Level completed: 60%, Points required for next Level: 60
    Overall activity: 8.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    2,697

    تشکرشده 825 در 209 پست

    Rep Power
    32
    Array
    سلام
    عزیزم به سوال آخرم کامل و دقیق پاسخ بده..خانه داری؟سرگرمی موردعلاقه تو و همسرت چیه؟
    پرنده جونم دخترمهربون جواب شل و وا رفته ازت نخاستم جواب راسخ و پرامید ازت میخام اگ میخای و پاش هستی..؟!؟
    میدونی چرا ازت اینو پرسیدم چون نمیخام نصف و نیمه و بی رمق پی کارات باشی و راهکار بچه ها رو نادیده بگیری..

    عزیزم درونگرا و برونگرا بودن نسبی و متغیره..قرارنیست همه مطلقا درون یا برون گرا باشند..پس برچسب مطلق به خودتون نزن..یه جاهایی تو برونگرایی یه جاهایی همسرت درونگراست..


    نقاط مشترک و غیرمشترک و موردعلاقه و ناخوشایند خودتون رو لیست کن تا بتونی ازش استفاده کنی..

    انقد عشق رو تو سر روابط خودتووهمسرت نکوب فکرکردی عاشقا باهم تفاهم کامل دارن نه عزیزم عاشقا این بحثها و اختلاف نظرها رو نادیده میگیرن و کام زندگیشونو تلخ نمیکنن..
    انقد تلقین نکن علاقه نداری داری عزیزم اما به خواسته هات نرسیدی میزنی زیرش..مگه میشه پرنده ی به این مهربونی نسبت به همسرش بی عاطفه باشه!!
    مهارتهای ارتباطی رو تمرین کن..

    عزیزم لینکها و راهنمایی بچه ها رو در هر پست اجرا کن..اون سخنرانی ک گفتم رو گوش دادی؟

  2. 5 کاربر از پست مفید باران بهاری11 تشکرکرده اند .

    reihane_b (دوشنبه 06 خرداد 92), rozaneh (دوشنبه 06 خرداد 92), پرنده غريب (شنبه 11 خرداد 92), ویدا@ (یکشنبه 12 خرداد 92), بی دل (یکشنبه 12 خرداد 92)

  3. #12
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 مهر 97 [ 17:26]
    تاریخ عضویت
    1391-7-30
    نوشته ها
    234
    امتیاز
    6,479
    سطح
    52
    Points: 6,479, Level: 52
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 71
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    830

    تشکرشده 901 در 185 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    37
    Array
    سلام باران جان ....من هم چنان در بحر(بهر) اين اواتارتم كه خيلي نازه
    و اما جواب سوالاي جنابعالي
    فعلا خانه دارم چون مدرسه الان الانا باز نمي شه....
    شما واقعا نمي تونيد باور كنيد كه مشكل اين برونگرايي و اين چيزاست!!!!شوهرم واقعا يك برونگراي مطلق....ولي نه من درونگراي مطلق نيستم در حقيقت كوكتيل گرا همونطور كه به همسرم مي گم.من به شوهرم تو دوان عقد همون اولين روزا اينو گفتم راجع به شخصيتم.همون لحظه كه گفتم درونگرام زود اينترنت و ويكي پديا رو در اورد و عينا ديد كه چيزهايي كه نوشته شده بيشترش با من مطابقت داره....مثلا اگه مي خواست بره بيرون يهو ميگه پاشو بريم فلان جا...من دوست دارم قبلش در جريان باشم كه مي خوايم بريم بيرون...طوريكه وقتي دقيقا همين رو تو ويژگي ها ديد تعجب كرد....
    مي دونيد اينقدر ابعاد مختلف شخصيتيم رو مورد نقد قرار داده كه واقعا احساس نكره بودن بهم دست داده كه هيچي حاليش نميشه.
    مثلا همين ديشب كه واقعا شب اعصاب خوردكني بود...روز مهموني دعوتمون كردن به خاطر ما تازه عروس دومادا ... از قضا پدر شوهرم از اقوام خيلي دور طوري كه اقوامشون به حساب نمي ياد فقط از دهاتشونه اومده بوده كه خالم اينا بگردونتش...من اصولا با هر غريبه اي خو نمي گيرم به خصوص اگر سن بالايي داشته باشه...تو مهموني با جووناي مجلس حرف زدم راجع به اين كشور كه چطور دارم مي گذرونم اين روزا...من اين روزا خيلييي حوصلم سر رفته چون شوهرم فقط داره درس مي خونه واسه امتحاناتش...منم بيكارم و واقعا دلم گرفته
    حالا بشنويم اين فاميل دور (هههه كلاه قرمزي شدم واسه خودم)چي ميگه ،واقعا چه رويي:
    وقتي اتاق برادر شوهرم رو بش دادند مي گه من اين اتاق رو نمي خوام اينجا بو عفونت ميده(من مهمون باشم زير زمينم بهم بدن تشكر مي كنم،كسي بهش نگفته هتل پنج ستارشو ول كنه)
    اومده شب به خالم اينا ميگه من فكر مي كردم پسرا وقت دارند منو بگردونند.توقع داره پسر خاله٢٢ساله منه ببرتش اين كشور و اون كشور...برادر شوهرم غير ممكنه اين كارو بكنه شوهرم ميگه من اگه امتحان نداشتم مي بردمش...تو رو با خودم مي بردم و با هم ميرفتيم...گفتم برادرت مجرده خجالت نمي كشه مي گه پسرا منو بگردونند...مي گه مگه چيه من اگر مجرد بودم مي بردمش!!!!!!!!! ايا به نظرتون واقعا من نبايد تعجب كنم!!!!!
    نبايد اين طرز فكر برام عجيب و مسخره باشه...شوهرم اين شرايطو ب فرض هتل پنج ستاره و بنزين به حساب خانومه مي كنه...البته ميگه من دوست دارم به ادم ها جاي جديد نشون بدم...كه من اينو مي دونم...برادرش هم بهش مي خنده كه فكر مي كنه اين خانم واقعا قراره پول بنزينو بده...ايا اين برونگراييي بيش از حد نيست؟!!
    و بعدش بحث شخصيتي ما از مسير يك ساعته خونه خالم تا خونه خودمون شروع شد...اون سعي در انتقاد از شخصيتم و من سعي در دفاع از خودم...تمام راه اون مي خواست به من نشون بده كه غلطه من نخوام با ادم غريبه اختلاط كتم...
    بهش گفتم حتى اگر قرار باشه مفت برم امريكا باهاش نميرم چون واقعا حوصلم سر ميره...و اون حرف منو غير منطقي مي دونه...واين شد كه شب ما كوفتمون شد

    - - - Updated - - -

    همش هم داره منو با شوهر خواهر ٣٥سالم مقايسم مي كنه
    خواهرم داره فرق ليسانس دارو سازي مي گيره...اونم چون اومد خارج و از انساني رفت تجربي خيلي طول كشيد تا درس بخونه...
    بين خواهرم و شوهر خواهر م تا حالا مشكلات زياد پيش اومده البته اونا عاشقانه ازدواج كردند ولي يك ازدواج اشتباه....نمي خوام غيبتش رو كنم ولي ما كلا ديگه ادم حسابش نمي كنيم با اين اخلاق گندش...(منظورم از ما خانوادمونه)
    فكر كنيد مهمون داريم و من دارم بهش ميوه مي دم جلوي مهمونم كه شده ظاهر سازي نمي كنه ميگه دستت بشكنه به جاي دستت درد نكنه كه اين عادت هميشگيشه
    در عين بدي هاي زياد خوبي هم داره ولي بدي هاش باعث ميشه خوبيش ناديده بشه
    اين كه به خواهرم كمك كرد تا بتونه درس بخونه تو خونه و بزرگ كردن بچه باهاش خيلي هم كاري مي كرد
    به فرض اسم شوهر خواهرم محمد باشه
    من مي گه به شوهرم ما واقعا بايد به هم كمك كنيم اگر من بچه اوردم (البته الان من تا چند سال قصد ندارم،اين قدر بي عقل نيستم) درس هم بخونم به كمك احتياج دارم.مي گه من عمرا مثل محمد بشم...مي گم مگه كمك كردن بده..مي گه حاضر نيستم مثل محمد بشم
    -بهش مي گم واقعا حوصلم سر ميره تو خونع تو فقط پشت كامپيوتر درس مي خوني ميگه تو هم مثل محمدي حوصلش سر ميره وقتي خواهرم درس مي خونه
    -حرصم مي گيره وقتي خودش رو همه چيز دان مي دونه ،مي گه مثل محمدي بدش مي ياد خواهرت بيشتر مي فهمه...
    -مي گم كاشكي خونه خاله مي موندم چون واقعا دلم گرفته و حوصلم سر رفته،مي گه مگه اين محمد تو خونه بيكار ننشسته تو هم مثل اون باش
    شوهر خواهرم چون سنگ كليه داره دكتر گفته نمي خواد كار كني اونم نصف حقوقش رو مي گيره ولي تو خونست...مي گم چرا منو با اون مقايسه مي كني شرايطمون متفاوته مي گه نه من دارم حالت هاتون رو مقايسه مي كنم يكسانه
    اينم جزو بحث كوفتيه ديشبمون
    حالا مي گيد علاقه چطور به وجود مي ياد
    خداي من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم به جاي اينكه با مشت به دهانم بزند،
    با انگشتان
    مهربانش نوازشم مي كند و مي گويد ميدانم جز من كسي نداري !!!
    ویرایش توسط پرنده غريب : شنبه 11 خرداد 92 در ساعت 15:44

  4. #13
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 25 تیر 99 [ 18:51]
    تاریخ عضویت
    1391-9-02
    نوشته ها
    68
    امتیاز
    7,727
    سطح
    58
    Points: 7,727, Level: 58
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 23
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    53

    تشکرشده 100 در 40 پست

    Rep Power
    0
    Array
    پرنده غریب عزیز بعضی از رفتارهای همسرت اشتباه بوده مثلا در مورد جداییتون که قبلا اتفاق افتاده. اما الان تو چون همسرت رو دوست نداری به خیلی از رفتارهاش گیر میدی مثلا اینکه شبا همسرت بغلت میکنه به خاطر علاقشه و نکته مثبتی محسوب میشه.
    به نظرم تو و همسرت خیلی رو رفتار همدیگه حساسین که شاید به دلیل سن کمتون باشه. ببینم تا حالا نشده با خواهرت دعوات بشه یا اون بزنه تو ذوقت؟این باعث میشه از خواهرت متنفر بشی؟!! معلومه نه چون زود فراموش میکنی. سعی کن با همسرت هم این طور باشی روش حساس نباش .
    در مورد علاقه هم اگه سعی کنین حساسیت هاتون رو کم کنین اون وقت از با هم بودن بیشتر لذت میبرین و این باعث میشه علاقه تون به هم زیاد بشه. این قدر برای عشق جلز و ولز نکن اگه 2تاتون یه ذره بیشتر همدیگه رو درک کنین باور کن به وجود میاد.

  5. 5 کاربر از پست مفید tati تشکرکرده اند .

    reihane_b (شنبه 11 خرداد 92), taraneh89 (شنبه 29 تیر 92), پرنده غريب (چهارشنبه 22 خرداد 92), بی دل (یکشنبه 12 خرداد 92), باران بهاری11 (یکشنبه 12 خرداد 92)

  6. #14
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 10 تیر 93 [ 22:29]
    تاریخ عضویت
    1392-2-17
    نوشته ها
    187
    امتیاز
    1,506
    سطح
    22
    Points: 1,506, Level: 22
    Level completed: 6%, Points required for next Level: 94
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    123

    تشکرشده 232 در 92 پست

    Rep Power
    32
    Array
    خیلی به هم سر چیزای الکی گیر میدید به هم خوب یکم باهاش راه بیا و تایثدش بکن چی میشه مگه همش که نباید در جبهه مقابلش قرار بگیری شوهرتونم مقصر اما باید از شما شروع بشه برای تغییر تحول تا اتونم تغییر بکنه این درون گرا و بیرون گرایی که میگی تو کله من نمیره باشد که اینجوری باشه انسان ها قابل تغییر هستن و میتونن تغییر کنن انقد داخل این موضوع شدید که از زندگیتون دور افتادید آخه یعنی چی هر کس یه جوریه همه که عین هم نیستن باید شما خودت و با اخلاق شوهرت وقف بدی و اونم با اختلاق شما اولم باید از خودت شروع کنی با بحث و جنگ و جدال که چیزی حل نمیشه یه عمر میخواید کنار هم زندگی کنید باید الن به فکر ایجاد شرایط بهتر و علاقه بیشتر برای بقای زندگیتون باشید

  7. 5 کاربر از پست مفید nosh nosh تشکرکرده اند .

    taraneh89 (شنبه 29 تیر 92), پرنده غريب (چهارشنبه 22 خرداد 92), بی دل (یکشنبه 12 خرداد 92), باران بهاری11 (یکشنبه 12 خرداد 92), ساحل75 (پنجشنبه 30 خرداد 92)

  8. #15
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 مرداد 92 [ 13:58]
    تاریخ عضویت
    1388-5-24
    نوشته ها
    1,225
    امتیاز
    2,219
    سطح
    28
    Points: 2,219, Level: 28
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    7,577

    تشکرشده 8,601 در 1,498 پست

    Rep Power
    141
    Array
    ببخش پرنده غریب جان! من نوشته هاتو که میخونم یا یکسره میخندم یا دارم قربون صدقه اون آواتار جیجر نانازت میرم

    هیچ چیزی که دلیل موجهی برای تنفر از شوهرت باشه ندیدم! زیاد به شوهرت گیر میدی! زیاد همه چیز را بزرگ میکنی. قوانین سخت و غیر قابل انعطافی حاکم کردی و هم خودت رو داری اذیت میکنی هم بقیه رو.

    مثال: همین که میگی با آدم مسن دوست نداری ارتباط بگیری. بدون توجه به روحیات آدمها حکم صادر نکن. این آدم مسن میتونه خیلی سرزنده تر و خوش صحبت تر از یک آدم جوان باشه و از مصاجبتش لذت ببری. اما شما امتحان نکرده یکراست رفتی سراغ جوانها و با دید منفی صحبتهای اون بنده خدا را قضاوت کردی.

    دیگه اینکه از وقتی آمده ای توی این کشور یکسره من می شنوم که از زبانشون و از حضورت و غربت و دوری و... ابراز ناراحتی میکنی. هنوز نشنیدم از جنبه های مثبت اش (هر چند که لابلای حرفهات پنهان هست) بطور واضح و آگاهانه چیزی بگی.

    تایید و نوازش همسرت رو میخوای اما نمیدونی چطوری بگیری. رفتی بنده خدا رو بغل کردی بعد فوری بهش میگی ازش ناراحتی. بذار یه دو دقیقه طعم محبتت زیر زبونش بمونه بعد بزن تو ذوقش!!!!

    خودت رو کم سن میدونی و به خودت حق میدی که یکسری ایرادات داشته باشی اما همسرت را خیلی بزرگ فرض کردی و فکر میکنی باید اصلا اشتباه نکنه. بابا اون بنده خدا هم ۲۳ سالشه! هر چند که چیزهایی که شما اسمش رو اشتباه میگذاری اتفاقا محاسن ایشونه. مثلا اینکه با جدیت درس میخونه (حالا فکر کن وسطش اینهمه مهمانی هم میرید!) و دیگه اینکه اون شب که شما برای تاخیر ایشان بی صبری کردی و اعصاب خودت و همسرت را خورد کردی، اما ایشان علیرغم اون اتفاق بد در راه آهن که حتی موجب شده ایشان علیرغم اینکه به خانواده اش گفته زود میرسه اما تاخیر کرده، همچنان شاد باشه و روحیه خودش رو حفظ کنه. پس این ایراد از شماست نه ایشون. حالا موبایلش خاموش شده نتونسته زنگ بزنه. این برای هر کسی اتفاق میافته. برای من شونصد هزار بار اتفاق افتاده!

    اینکه همسرت با مزاح میگه فامیل دور () را اگر پول بنزین و هتلش رو بده میبره میگردونه، من نفهمیدم کجای این حرف بده؟! من هم اگر فرصت بیکاری داشتم و فامیل دور پول سفرش رو میداد تا مریخ هم باهاش میرفتم کلی هم عشق و حال میکردم.

    به نظرم اونکه بیشتر نیاز به تغییرات داره شمایی عزیز دل! ترانه جان لینکهای خوبی برات گذاشت.

    در ضمن اینقدر هم گیر به این برون گرایی درون گرایی نده. خیلی از این چیزهایی که گفتی ربط زیادی به برون و درون نداره! آدم متعادل با همه کس و همه شرایطی میتونه خودش رو تطبیق بده و کنار بیاد. از صحبتهات معلومه همسرت خیلی سعی داره بهت کمک کنه راه تعادل رو در پیش بگیری. هر چند ممکنه راهش رو خوب بلد نباشه یا یک جاهایی در برابر مقاومت و گاردگیری شما کم بیاره. سعی کن از کمک اش استقبال کنی. حضور در این مهمانی ها و برنامه هایی که شوهرت ترغیبت میکنه بری، میتونه از کسالت غربت برات کم کنه و شما رو به آدمهای دیگه غیر از همسرت وصل کنه. از این فرصتها استفاده کن و با آدمها ارتباط بگیر. تا زمان تحصیلت هم یکسری فعالیتهای ورزشی و فرهنگی و ...برای خودت ترتیب بده و وقتت رو پر کن تا همسرت هم راحت تر بتونه درسش رو بخونه.

    بی دلی در همه احوال خدا با او بود
    او نمی دیدش و از دور خدایا میکرد

    ویرایش توسط بی دل : یکشنبه 12 خرداد 92 در ساعت 11:12

  9. 4 کاربر از پست مفید بی دل تشکرکرده اند .

    taraneh89 (شنبه 29 تیر 92), پرنده غريب (سه شنبه 14 خرداد 92), ویدا@ (یکشنبه 12 خرداد 92), باران بهاری11 (یکشنبه 12 خرداد 92)

  10. #16
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 مهر 97 [ 17:26]
    تاریخ عضویت
    1391-7-30
    نوشته ها
    234
    امتیاز
    6,479
    سطح
    52
    Points: 6,479, Level: 52
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 71
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    830

    تشکرشده 901 در 185 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    37
    Array
    سلام خدمت دوستان
    با تاخير جواب مي دم چون با اينكه بيكارم ولي اين قدر تنبلم كه تنبليم مي ياد جواب بدم...
    بي دل جان با صراحت مي گم وقتي ديدم پيغام گذاشتي چنان تپش قلبي گرفتم كه نگو ....گفتم الانه كه از اون جواب هاي كوبندت بدي...منم تو اين ديار غربت قلبم ضعيفه توانايي شنيدن حرفاي كوبنده ندارم ولي خدا رو شكر اون طور كه فكر كردم نشد...
    متاسفانه اتفاقي كه افتاده و قبلا تو تاپيك قبليم نوشتم اينه كه دارم وسوسه هاي شيطاني ميشم.داره شيطون ميره تو جلدم...
    من نفهم كه واقعا غير عاقلانه ازدواج كردم(خواهشا بذاريد به خودم فحش بدم،دلم مي خواد اين حرفا رو به خودم بزنم)
    من ديوونه خنگ وقتي مي دونستم عشق اين قدر برام مهمه واقعا چطور فكر مي كردم معجزه مي شه...تقصير منه كه به حرف بزرگترها گوش دادم خاك بر سر بي عقلم كنن.مثلا مامانم و خواهرم مصلحت من رو مي دونن حالا همونايي كه منو كشته بودند با اين شخص ازدواج كنم حالا مي يان انتقاد مي كنند .خواهراي ديوونه من قبل از عقدم فقط بلد بودن بگن خاك بر سرت كي بهتر از اين،بعد ازدواج يادشون افتاد خصلت هاي منفيش رو بگن.من قرباني گوش دادن به حرف بزرگترام شدن.
    خاك بر سرم كنن كه تا قبل از اين كه عقد كنم وقتي ديدمش يكي دو كلام درست حسابي حرف نزدم...خدايا چرا اينقدر احمقم
    بايد عاقبتم اين باشه كه وسوسه بشم و زمينه يك عشق جديد يا يك دوست داشتن جديد برام به وجود.
    چرا اون شخص به من لبخند ميزنه؟چرا به من احترام مي ذاره چرا دقيقا كمبودهايي كه در شوهرم هست كه بهشون نياز دارم در اون هست؟چرا سراغ منو ميگيره
    چرا من اينقدر بي ارادم در برابرش؟چرا احساس مي كنم اون شخص از روي علاقه اين كارارو مي كنه؟علاقه اي كه هيچوقت همسرم بهم ابراز نكرده؟چرا مني كه با توكل به خدا و با احترام به بزرگترهام اين ينتخاب رو كردم اين اتفاق بايد برام بيفته؟نگيد تو رو خدا چرا اينقدر مي نالي.
    دلم گرفته .از خودم از دنيا...احساس مي كنم كمبود محبت دارم
    هيچ كي رو اينجا ندارم بهم محبت كنه ،يك مامان داشتم كه ديگه پيشم نيست.در عين با كسي،بي كسم
    اره من بچم...دلم محبت مي خواد...يك محبت واقعي نه از روي وظيفه
    دلم گرفته اي دنياااااا

    - - - Updated - - -

    سلام خدمت دوستان
    با تاخير جواب مي دم چون با اينكه بيكارم ولي اين قدر تنبلم كه تنبليم مي ياد جواب بدم...
    بي دل جان با صراحت مي گم وقتي ديدم پيغام گذاشتي چنان تپش قلبي گرفتم كه نگو ....گفتم الانه كه از اون جواب هاي كوبندت بدي...منم تو اين ديار غربت قلبم ضعيفه توانايي شنيدن حرفاي كوبنده ندارم ولي خدا رو شكر اون طور كه فكر كردم نشد...
    متاسفانه اتفاقي كه افتاده و قبلا تو تاپيك قبليم نوشتم اينه كه دارم وسوسه هاي شيطاني ميشم.داره شيطون ميره تو جلدم...
    من نفهم كه واقعا غير عاقلانه ازدواج كردم(خواهشا بذاريد به خودم فحش بدم،دلم مي خواد اين حرفا رو به خودم بزنم)
    من ديوونه خنگ وقتي مي دونستم عشق اين قدر برام مهمه واقعا چطور فكر مي كردم معجزه مي شه...تقصير منه كه به حرف بزرگترها گوش دادم خاك بر سر بي عقلم كنن.مثلا مامانم و خواهرم مصلحت من رو مي دونن حالا همونايي كه منو كشته بودند با اين شخص ازدواج كنم حالا مي يان انتقاد مي كنند .خواهراي ديوونه من قبل از عقدم فقط بلد بودن بگن خاك بر سرت كي بهتر از اين،بعد ازدواج يادشون افتاد خصلت هاي منفيش رو بگن.من قرباني گوش دادن به حرف بزرگترام شدن.
    خاك بر سرم كنن كه تا قبل از اين كه عقد كنم وقتي ديدمش يكي دو كلام درست حسابي حرف نزدم...خدايا چرا اينقدر احمقم
    بايد عاقبتم اين باشه كه وسوسه بشم و زمينه يك عشق جديد يا يك دوست داشتن جديد برام به وجود.
    چرا اون شخص به من لبخند ميزنه؟چرا به من احترام مي ذاره چرا دقيقا كمبودهايي كه در شوهرم هست كه بهشون نياز دارم در اون هست؟چرا سراغ منو ميگيره
    چرا من اينقدر بي ارادم در برابرش؟چرا احساس مي كنم اون شخص از روي علاقه اين كارارو مي كنه؟علاقه اي كه هيچوقت همسرم بهم ابراز نكرده؟چرا مني كه با توكل به خدا و با احترام به بزرگترهام اين ينتخاب رو كردم اين اتفاق بايد برام بيفته؟نگيد تو رو خدا چرا اينقدر مي نالي.
    دلم گرفته .از خودم از دنيا...احساس مي كنم كمبود محبت دارم
    هيچ كي رو اينجا ندارم بهم محبت كنه ،يك مامان داشتم كه ديگه پيشم نيست.در عين با كسي،بي كسم
    اره من بچم...دلم محبت مي خواد...يك محبت واقعي نه از روي وظيفه
    دلم گرفته اي دنياااااا
    خداي من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم به جاي اينكه با مشت به دهانم بزند،
    با انگشتان
    مهربانش نوازشم مي كند و مي گويد ميدانم جز من كسي نداري !!!

  11. #17
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 25 بهمن 96 [ 17:14]
    تاریخ عضویت
    1392-2-04
    نوشته ها
    61
    امتیاز
    3,721
    سطح
    38
    Points: 3,721, Level: 38
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 79
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکرها
    114

    تشکرشده 56 در 32 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط پرنده غريب نمایش پست ها

    از اين ور من داشتم از ترس ميمردم كه اينا كجان خبري ازشون نيست. اون نشسته خودش و خواهرش و اصلا نمي گه شايد كسي نگران باشه و به اين و اون مي خندند.
    چند سال پیش تازه ازداج کرده بودم ، یه شب تا ساعت 11 و نیم شب با دوستم بودم ( تو رو دربایستی گیر کرده بودم ) و خوش بودیم . مثل حالا هم همه موبایل نداشتند . اومدم خونه مادر خانم ام ماشینم رو تو حیاط شون پارک کنم. دو تا کوچه خونشون بالاتر از خونه ما بود دیدم خانمم با گریه و حال خراب تو اون موقع شب با دمپایی اومد در خونه باباش تا از اونا برای پیدا کردن من کمک بخواد وقتی دیدم گریه هاش بدتر شد و گفت که از نگرانی دیونه شده. تازه اون موقع من فهمیدم که چقدر دوستم داره و چقدر برام نگران میشه و تا الان که ده سال گذشته دیگه اینکار من تکرار نشده . شما از شوهرتون دلگیر نشید . بهش بفهمونید که چقدر دوسش دارین و چقدر نگرانش میشین وقتی که نمی بینش . خیلی از رفتارهای ما به خاطر کم سنی و بی تجربگیه . من اون موقع بچه نبودم ولی خوب خبر از حال خانم ها و احساسشون مثل حالا نداشتم و خیلی اشتباهات داشتم و هنوز هم دارم . بشینید باهاش صحبت کنید . دوستانه و با صمیمت باهاش حرف بزنید . کمتر من بگید . حس باهم بودن رو بهش منتقل کنید. انشا ا.. همه چیز درست میشه .
    خدا بهتون کمک میکنه.

  12. 2 کاربر از پست مفید mehdihn تشکرکرده اند .

    reihane_b (جمعه 24 خرداد 92), پرنده غريب (جمعه 24 خرداد 92)

  13. #18
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 مهر 97 [ 17:26]
    تاریخ عضویت
    1391-7-30
    نوشته ها
    234
    امتیاز
    6,479
    سطح
    52
    Points: 6,479, Level: 52
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 71
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    830

    تشکرشده 901 در 185 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    37
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط فرشته مهربان نمایش پست ها




    آنچه مدیر همدردی در عمل به شما گفتند که لذت عاطفی و جنسی ات را محدود به همسرت کن را بنده می گویم در حوزه

    ذهن نیز بسیار روی آن کار کن
    . یعنی ذهنت را منحصراً به سمت عشق و محبت و عاطفه و کشش جنسی به شوهرت ببر و غیر از آن را برای ذهنت تابو

    کن و بسیار وقیح و خطر ناک بدان . تا می توانی به ذهنت نهیب بزن و لحظه ای هم اجازه نده که به سمت تخیل ارتباط با هرکس دیگری غیر از شوهرت برود

    و اینرا برایش فاجعه تعریف کن . تعاریفی که ما از همه آنچه در بیرون از ذهنمان داریم فضای ذهن را روی آن تعریف می بندد و رفته رفته ذهن رفتار را به

    خصوص اگر ناخودآگاه بر ما مسلط باشد را به سوی عمل مطابق آن تعاریف می کشاند . حال اگر شما برای ذهنت توجه به غیر همسر را ولو یک آقای مجهول

    در حوزه ذهن برای تفریح و لذت باشد را فاجعه تعریف کنی و بسیار قبیح مطرح کنی و آلارم هشدار بدهی . می بینی که چندی نمی گذرد که تا

    بخواهی سمت این خیالات بروی بطور اتومات آلارم میاد و ذهنت میخواد فرار کند . و هیجان شما برای این حرکت فروکش می کند






    من دارم به اين مرحله مي رسم و ازش مي ترسم. همينطوريشم خيالاتيم ....وجود اين شخص مانع تلاش بيشترم ميشه.
    خداي من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم به جاي اينكه با مشت به دهانم بزند،
    با انگشتان
    مهربانش نوازشم مي كند و مي گويد ميدانم جز من كسي نداري !!!

  14. #19
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 10 تیر 93 [ 22:29]
    تاریخ عضویت
    1392-2-17
    نوشته ها
    187
    امتیاز
    1,506
    سطح
    22
    Points: 1,506, Level: 22
    Level completed: 6%, Points required for next Level: 94
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    123

    تشکرشده 232 در 92 پست

    Rep Power
    32
    Array
    عزیزم برای زندگیت یکم تلاش بکن محبت بکن توجه بکن تا محبت و توجه هم ببینی روی نکات مثبت شوهرت متمرکز شدی همش به خودت گیر نده من درونگرام اون بیرون گراست آدمها میتونن تلفیقی از هردو باشن پس اینطور باش یکم برای تغییر خودت دست به اقدام بزن

  15. #20
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 مهر 97 [ 17:26]
    تاریخ عضویت
    1391-7-30
    نوشته ها
    234
    امتیاز
    6,479
    سطح
    52
    Points: 6,479, Level: 52
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 71
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    830

    تشکرشده 901 در 185 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    37
    Array
    نوش نوش جان
    محبت به درد نمي خوره...
    شوهرم لجباز تر از اين حرفاست...
    من دوست ندارم برم بيرون زياد...حوصله بيرونو ندارم...من از تو خونه بودن لذت ميبرم ...امروز دعوامون شد سر اين كه ما ماشين لباس شوييمون تو كل ساختمون مشتركه(خارجه و مسخره بازي)بايد وقت بگيري واسه لباس شستن..داره ميره بيرون ميگم تو راهته برو اسم بنويس ميگه نه برو بيرون چرا همش من اين كارو انجام بدم...حتما شما مي گيد اون دوست داره بري بيرون ولي من نمي خوام تازه بقيه كاراش با منه ٤مرحله بعدش داره بايد برم بالا پايين.ولي لج كرده الا من برم منم داد زدم بذار لباسات گند بزنه من نميشورمشون....
    اه ازش بدم مي ياد با اين لج بازيهاش

    - - - Updated - - -

    من هميشه در مقابل اين لجبازي ها انعطاف به خرج مي دم. ولي ايندفعه عمرا...
    ميذارم لباساش بگنده...لج من دراورده
    خداي من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم به جاي اينكه با مشت به دهانم بزند،
    با انگشتان
    مهربانش نوازشم مي كند و مي گويد ميدانم جز من كسي نداري !!!
    ویرایش توسط پرنده غريب : یکشنبه 26 خرداد 92 در ساعت 16:14


 
صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ،،اخلاق و عادات بد روزمره من ،،یه روزمرگی بیخود
    توسط ARAM-ESH در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 24
    آخرين نوشته: پنجشنبه 16 مرداد 93, 16:33
  2. وصلت با آشنا
    توسط moein321 در انجمن خواستگاری
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: چهارشنبه 07 فروردین 92, 08:22
  3. مشخص نمودن میزان اضافه وزن یا کمبود وزن(bmi)
    توسط keyvan در انجمن علمی و آموزشی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 02 تیر 91, 14:02
  4. اگه حوصله داشتين حرفاي من بي حوصله رو بخونين
    توسط sstanha در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 30
    آخرين نوشته: یکشنبه 04 اسفند 87, 00:43

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 21:23 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.