من یه دختر 30 ساله ام متولد 59 خواستگارای زیادی داشتم اما خوب به هر حال تقریبا هیچکدوم نشد به دلایل مختلف ...یا قیف نبود یا قیر نبود...حقیقتش من حدود 5 سال پیش به دلیل اصرارهای بیش از حد یه پسر(2سال اصرار کرد) بهش علاقه مند شدم و همون اول خودش خانواده اشو آورد خواستگاری من توی مراسم خواستگاری همه چیز ظاهرا خوب بود اما بعد از یه مدت خانواده اش اعلام کردند که راضی به این ازدواج نیستن و خودشون یه دختر براش انتخاب کردن و رفت سر خونه و زندگیش همه اینها 3 سال قبل اتفاق افتاد و چی بر سر من اومد و چه ها بر من گذشت خدا میدونه فقط همینو بگم که دنیا واسم تیره تار شدو تا دوباره به زندگی برگردم .حالا بعد از 2 سال از طریق ارتباط خانوادگی با یه آقایی آشنا شدم البته رو حساب دروغ گفتن نذارید اشتباه خودم بود که خوب تحقیق نکردم و عجله کردم بعله بعد از مدت 2 ماه فهمیدم که ایشون قبلا 1 بار ازدواج کرده و یه پسر 4 ساله هم دارن نمیدونید وقتی فهمیدم چه بروزم اومد اول سعی کردم که دوباره برگرده سر زندگیش ولی قبول نکرد و گفت منو خیلی دوست داره ولی چه دوست داشتنی حالا که میبینه من تمام مشکلاتشو قبول کردم ولی اون همش بهونه میگیره بخدا کلافه شدم دیوانه شدم از طرفی میخوام برم سر زندگیم از طرفی نمیتونم فراموشش کنم چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟:(البته خواهش میکنم اشتباه فکر نکنید بخاطر من نیست که حاضر نیست زندگیه گذشته اشو از سر بگیره و من هیچ نقشی توی طلاقش نداشتم و الانم هیچ نقشی برای جلوگیری از رابطه مجددش و شروع دوبار هاش ندارم. کلا دیگه نمیخواد زندگی پر از دردسر قبلیشو و پر از مشاجره و جنگ اعصاب بوده رو شروع کنه )








علاقه مندی ها (Bookmarks)