سلام
خانم لاله ممنونم که برام نوشتید.
راستش کلا دیگران هم بهم میگن تو هی فداکاری میکنی. یعنی از بچگی هم همینطوری بودما. البته نه نسبت به همه. نسبت به خانواده و عزیزانم.
البته الان خب اون چیزی که برای خودم از دستم برمیاد رو هم دارم انجام میدم. درسمو دارم میخونم و سر کار هم مدت کوتاهیه میرم. خب مثل بقیه آدمها هم بقیه وقتم رو با خانوادم هستم و درگیر کارهای روزمره.
ولی عملا ذهنم یک لحظه آزاد نیست. حتی در موقع فراغت هم کلی نگرانی برای خودم و برای افراد خانوادم دارم. به خصوص برای بابا.
نمیدونم. من هر چی سعی میکنم نمیتونم بی خیال خانوادم بشم و دغدغشونو نداشته باشم. یه جورایی انگار همین خانوادم معنای زندگی من هستن. حالا درست یا غلطشو نمیدونم. فقط میفهمم اگر بهم بگن بهترین شغل و بهترین درآمد با بهترین خونه و ماشین توی بهترین جا بهت میدیم، برام جذابیت چندانی نداره. ولی اگر بگن جونتو بده تا فلان مشکل از خانوادت رفع بشه، بدون تردید قبول میکنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)