فکور عزیز بسیار سپاسگزارم از کمک و راهنمایی شما، من خیلی تلاش میکنم این اتفاقات نیوفته چون آخرش خودم و بچه ها اذیت میشن.اشتباه بزرگم این هست توی اینجور اتفاقات تلاش میکنم بهش توضیح بدم که مثلا مادرم منظوری نداشته و اینطوری اوضاع بدتر میشه. توی ذهنش هست که من دفاعشون رو میکنم ولی واقعا من همچین قصدی ندارم. در مورد اینکه مادرم بایستی بیشتر طرف داماد رو بگیره موافقم خب حتما بدش میاد ازش نمیشه که دل کسی رو عوض کرد من تنها درخواستم از شوهرم این هست که هرموقع همدیگر رو دیدیم و با هم بودیم بعد از اون یا اونجا بیشتر پشت سرشون هست حرفای بد و عیبهاشون رو نگو جالبه وقتی ایراد اونا رو با لحن خوب میگه من پذیرا هستم ولی وقتی با لحن بد میگه منم خب ناراحت میشم و اونوقت محکوم به اینکه طرف اونام و قهر و ادامه ماجرا. کلا دید منفی نسبت به اونا داره و اصلا این دید هیچوقت درست نشده تا حالا. واقعیتش من خودم هم خانواده ی اونو دوست ندارم بیشتر بعلت رفتار این بعضی وقتا از حزفا و رفتارشون متنفر میشم ولی هیچوقت به شوهرم انتقال نمیدم من خیلی وقتها گفتم خب تو از یه کار اونا ناراحت شدی برو به خودشون بگو چرا به من میگی. و نکته جالب این هست که مثلا خواهر من یه آپارتمان تو استانبول خریده و میره و میاد اینم هی میشینه میگه چرا اینکارو میکنن! عقل ندارن دیوونن و ...خلاصه هزار تا چیز منم میگم خب به ما چه چرا حرف اونا رو میزنی برمیگرده میگه آهان طرفداریشونو کردی خب به نظر من کار خواهرم اینا خوبه و به خودشون مربوطه من چطوری میتونم این وسط فیلم بازی کنم و دروغ بگم نمیتونم فیلم بازی کنم و یا هزار مورد دیگه مثلا میگه مادرت تا دستور نده کسی نمیاد خونه ما!! در حالیکه به خدا از خودش درمیاره ولی انتظار داره من بگم راست میگی میگم بابا تو از کجا مطمنی چرا بهتان میزنی به یکی میگه طرف اونایی خلاصه دیگه خسته شدم از این حرفای خاله زنکی. کارو زندگی ما شده همینا در حالیکه من بهش میگم تو هرچی به اونا احترام بزاری به من احترام میزاری . برمیگرده میگه تو میخوای من غلامشون بشم من خیلی آدم بزرگی هست نمیتونم ذلیل اونا بشم. همه اینا باعث میشه من بشم یه آدم افسره و ناراحت که حوصله هیچ کار و بیرونی ندارم و هیچ حسی هم بهش ندارم وچون این ماجرا ها همیشه تکرار شده دیگه دوست ندارم باهاش حرف بزنم و دوری میکنم و یا به پدر مادرم میگم نیایین خونه ما و بقیه هم خب احساس میکنن من معذب میشم ارتباط رو کم میکنن ولی باز این دست بردار نیست یه بهونه دیگه میاره . میگه فامیل تو دوست ندارن بیان اونا دست ندارن جایی که من هستم بیان !! و باز من توضیح میدم نه اینطور نیست و ... دوباره میرسیم به اول خط. و توی این بحثها فقط میخواد که من حتی به غلط بگم تو راست میگی یعنی حرف دروغ بگم.... در مورد نفرین هم سعی میکنم از یادم ببرم اگرچه توی قلبم میمونه و توی خلوت خودم ناراحتم ولی چیزی نمیتونم بگم بهش چون اوضاع بدتر میشه. ولی در کل متنفرم از این فیلم بازی کردن و راحت نبودن در زندگیم
- - - Updated - - -
سحر بهاری عزیز سلام بسیار ممنونم که وقت میزارید والله من تاحالا توی عمرم معذرت خواهی شوهرم رو ندیدم و اصلا انتظاری ندارم . من فقط الان هر چی هم که روشهایی که شما میفرمایید رو به کار بگیرم چون قبلا و اتفاقات قبلی توی ذهنش مونده و پاک نمیشه انگار چیزی نمیبینه . هر چی هم محیط رو آروم میکنم میگم حرفتو بزن ولی این هر چی میگه بیشتر حرصو جوش میخوره و بیشت عصبانی میشه و آخرش میگه دیدی گفتم اینا باعث اختلافن . موندم دیگه چیکار کنم واقعا مشکل بزرگی میبینم واسه خودم در حالیکه شاید برای خیلی ها خنده دار باشه










علاقه مندی ها (Bookmarks)