ميدونم واقعا اين مشلكل زندگيه منه، كاملا ميدونم اين عيبو داره شوهر من و داره منو اذيت ميكنه، اما من واقعا ديگ از بهيود اين قضيه بريدم، به خودم ميگم دختر چرا خودتو اذيت ميكنى؟! كارى كه درسته بكن، نتيجه گرفتى بهتر نگرفتى گور باباى همه
ممظىزم از اضطراب اينه، الان تا اسم اخر هفته مياد من استرس ميگيرم، دست خودم نيس، حتى نميدونم واسه چى، بعد ك بيشتر فك ميكنم ي چرت و پرتا يادم مياد، كرممكنه شوهرم باز بگه بريم سمت مامانم، يا بريم مسافرت با مامانم!!!!!!!
اصن باورت نميشه، واسه هر چيز چرتى، مثلا از راه اومده چيزى واسم گرفته، ميرم تو قيافه، با خودم ميگم حتما يكيم واسه مامانش گرفته، وقتى ميرم اونجا ميبنيم نه نگرفته بوده.
همه ش نگرانم، نگران ي چيزيم، ديگ خوابم بهم خورده، تغذيه م بهم خورده، فوصت نميكنم ب خودم برسم، دوس تدارم بهترين روزاى عمرم اينطوزى بره. من روزاى سختتر ازينم داشتم، ديگ نميخوام واس هرچيز چراى حرص بخورم








علاقه مندی ها (Bookmarks)