چند وقت پیش همه چی زندگیم بهم ریخته بود وضع جسم و روحم خراب...
رابطه ام با خدا خنثی... حال دلم خراب...
انگار به ته دنیا رسیده بودم
فقط دلم یه کار میخواست یه چیزی از درون بهم میگفت باید دست مادرم رو ببوسم
دیدین آدم یه چیزی هوس میکنه دلم هوس کرده بود برم و دستشو ببوسم
با تموم درماندگی ام به همسرم گفتم منو رسوند و خودش رفت
رفتم پیش مادر و کلی باهاش حرف زدم و نهایتا گفتم اومدم دستتو ببوسم ...آخ چه لذتی داشت ...
نمی دونم چه رازی داره مادر که همچین مقامی براش قرار دادن
چقدر مشکل گشاست چقدر رزق و روزی معنوی و حتی مادی آدم رو جلو میندازه و رونق میده و دعاهای گره شده رو باز میکنه و به عالم بالا میفرسته...
ازونجا که اومدم بیرون خندون بودم و حال جسمیم هم خوب شده بود
همسرم گفت چی شده انقدر شاد شدی!!!
حالا بماند که چه اتفاقایی بعدش افتاد و چه خیرهایی بهمون رسید
مادر یه واسطه است که مستقیم به خدا وصلت میکنه .
دیروز اومده بود خونمون و موقع رفتن باز هوس کردم دستشو ببوسم اما دیدم باز اشکام داره جاری میشه و تا اقدام کنم رفت...
ولی میخوام عادی بشه هم دستاشو ببوسم هم پاهاشو...
عشقه







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)