تشکر از راهنماییتون.
در رابطه با طرحواره ها گوش به زنگی رو قبول دارم. من حتی در خواب هم یه حالت هوشیاری و آماده باش دارم و خواب عمیق خیلی به ندرت دارم... دقیقا این نگرانی رو دارم که اگه مراقب نباشم همه چیز از هم میپاشه.... واپس زنی احساسات رو ممکنه احتمالا داشته باشم چون خانمها که احساسی تر هستن معمولا فکر میکنن من هیچ عاطفه و احساسی ندارم. از صمیمیت با خانمم هم که میترسم و ترسم انقدر شدید هست که مدتیه یه خونه برای خودم مجزا کرایه کردم برای بعد عروسی اگر نتونستم کنارش باشم یا خودم رو کنترل کنم جایی داشته باشم برم. میدونم کار درستی نیست ولی نمیدونستم دیگه باید چی کار کنم این کارو کردم یکم نگرانیم کم بشه. هر زمان بتونم برای مقابله با ترسم راهی پیدا کنم خونه رو پس میدم. یا مثلا از اینکه میگه میخواد همه عروسکاشو بیاره بچینه تو اتاقمون وحشت دارم و اصلا فکر نمیکنم تو اون محیط دخترونه ای که میخواد درست کنه بتونم پلک رو هم بذارم. روانشناس میگه اینا علائم ترس از صمیمیت و ازدواجه.
معیارهای سرسختانه رو قبلا اصلا قبول نداشتم اینجا خیلی بهم گفتن قبول کردم. عیب جویی هم دارم ولی افراطیشو نمیدونم.
همچنان بدبینی رو قبول ندارم. کسی از اطرافیانم هم تاحالا همچین حرفی بهم نزده البته در دنیای واقعی زیاد انتقادی نمیشنوم. ولی پیش فرضم اینه که آدم ها خوب و قابل اعتمادن تا زمانی که خلافش بهم ثابت بشه بعدش دیگه ممکنه تا مدت ها یا ابد دید منفی پیدا کنم به اون شخص.
ولی اگر به حساب بیان مشکلاتم دارین اینو میگین باید بگم اینکه اینجا از مشکلاتم صحبت میکنم به معنی این نیست که خوبی هارو نمیبینم خب دلیلی نداره اینجا از قسمت های خوب و عاشقانه صحبت کنم. برای حل مشکلاتم اینجا میام و طبیعتا همونارو باید مطرح کنم.
رابطه من و خانمم قسمت های خوب زیاد داره همین که عصبانیت منو تحمل میکنه بالاترین نعمته برام این مدت پرخاشگری های منو تحمل کرد فکر نمیکنم هیچ زنی انقدر صبر داشته باشه. تو ناراحتی های من وقتی مشکل از طرف خودش نیست عالی برخورد میکنه. همون شب های اولی که برادرم بیمارستان بود چندتا از وسایل خونه رو جلوی چشمش خورد کردم هیچ واکنش بدی نشون نداد هم عصبانیت منو تحمل کرد هم بعدش آرومم کرد هم فرداش اومد خونه مو جمع کرد با اینکه وظیفه اون نبود. یه ماهه هرکاری باهاش کردم نه قهر کرده نه بعدش به روم میاره
اگر خوبی در رابطه م نمیدیدم که انقدر به آب و آتیش نمیزدم خودم رو هرجوری شده درست کنم
راه حل درست کردن این طرح واره ها چی هست؟
دوتا فیلم از دکتر بابایی زاد راجع به مهار بچه نباش هم دیدم واقعا عالی بود. یه جورایی در مورد من درست بود ولی بازم نه همش یعنی فکر نمیکنم کاملا این مشکل رو داشته باشم.
ولی مثلا این درسته که من تو بچگی تو ذهنم تصمیم گرفتم زودتر بزرگ بشم که از مادرم دفاع کنم. مراقبت من از برادرمم تو بچگی یه عامل دیگه برای مهار بچه نباش شده. حتی عدم تن آرامی منم میگه دلیلش همینه. من مدام باید یه کاری انجام بدم و نمیتونم خیلی ریلکس باشم حتی موقع مراقبه و مدیتیشن هم بی قرارم و مثلا سخته برام به فرمان دیگران تکون نخورم. و اجازه هم نمیتونم بدم کسی ازم مراقبت کنه. این حالت های منو دقیقا این جناب دکتر بیان کرد. ولی فرقش این بود که میگفت این افراد نمیتونن خوشحال بشن و ذوق کنن در حالی که من میتونم.
فقط یه چیزی گفت نگرانم کرد گفت اطرافیان حتی اگر سیستمی که الان هست براشون دردناک باشه بازم دوست ندارن احتمالا من تغییر کنم و منو همینجوری که الان هستم میخوان. خودمم زیاد صلاح نمیدونم بخوام تو این سن تغییر کنم قبلا فکر میکردم اگه به پیری رسیدم اون موقع به اینجور نیازهام و خوش گذرونی میرسم
تمرین اول رو متوجه نشدم دقیقا باید چی کار کنم و این صندلی های قرمز نارنجی یعنی چی. اگه یه مثال شبیه تمرین دو بزنید ممنون میشم.
تمرین دو
نمیدونم واقعا این راه میتونه مسئله بچه نباش من رو حل کنه یا نه ولی میشه امتحان کرد
اگه جایی رو اشتباه میرم بهم بگین لطفا
و اینم بگین که به نظرتون من باید برای همه رفتارهایی که علتش مهار بچه نباشه همینطوری همزمان قرارداد بنویسم و اجرا کنم یا یه مدت روی همین دو مورد کار کنم بعد اگه فایده داشت برم سراغ بقیه موارد؟ چون موارد زیاده وقتی عمیق فکر میکنم.
مورد اول همین که خودتون فرمودین من خیلی مواظب دیگران هستم.
علائم:
علاقه به چک کردن و تحت کنترل داشتن مداوم شرایط و کسانی که برام مهم هستن
رفتارهایی که مشاهده میکنم در خودم بخاطر این مسئله:
مثلا چک کردن هر چندساعت یکبار زنم اگر مستقیم خودم پیگیر نشم از دیگران سراغشو میگیرم شده نگرانش بشم کارمو ول کنم برم ببینم چه خبره
در صورتی که خودش کاری باهام داشته باشه نمیتونم بهش نه بگم
سرم شلوغ باشه خسته باشم حالم بد باشه یه شهر دیگه باشم تحت هر شرایطی اگر بگه مشکلی داره یا بهم نیاز داره نمیتونم بهش نه بگم و از این مسئله سواستفاده میکنه و منو برای کارهای بیخودی دنبال خودش میکشه
منو از کارم جنوب میکشونه تهران آخر میفهمم کار مهمش فقط خرید کردن بوده
رفتار جایگزین:
خودمو گول نزنم با توجیه اینکه حالشو میخوام بپرسم سراغشو بگیرم ببینم چی کار میکنه
تا کار واجبی نداشتم دیگه سراغشو نگیرم نه زنگ نه پیام. وقتی هم میبینمش ازش نپرسم در روز چی کارا کرده
از کسی هم آمارشو نگیرم
برای موارد غیراضطراری بتونم بهش نه بگم البته این به شرطیه که خودشم مظلوم نمایی نکنه و بهم دروغ هم نگه که به حضور من خیلی نیاز داره
کودک و بالغم که فکر نکنم با رفتار جایگزین مشکلی داشته باشن. ولی والدم مسلما راحت نمیتونه بیخیال بشه فکر این تغییرات هم اذیت میکنه. برای والد باید چی کار کنم؟
با اسمارت کردنشم مشکلی ندارم میتونم مثلا تا عید این روندو برم قابل اندازه گیری هم هست میتونم روزانه بررسیش کنم و مشکلی نیست. فقط ریلیبل نیست ممکنه به همسرم آسیب بزنه روحی یا فکر کنه دوستش ندارم. البته شایدم براش مهم نباشه هیچ وقت نفهمیدم چطوری فکر و احساس میکنه.
نمونه دوم رو شب میام مینویسم. یه جریانیه که باهاش سال هاست درگیرم و واقعا دلم میخواد متعادلش کنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)