تشکر امید جان از توضیحات خوبتون. البته که غیر از خشم راه های دیگه رو امتحان کردم روی همسرم جواب نداده.
راجع به سوالی که در پست دومتون پرسیدین، اگر این سوال رو شیش ماه پیش کسی از من میپرسید میگفتم سی درصد مواقع در روز خوشحالم، سی درصد مواقع خشمگین، سی درصد مواقع معمولی و ده درصد مواقع هم ناراحت. شاید حتی خیلی روزا همون ده درصدم غمگین نمیشدم کلا آدم سرحالی بودم........ در حال حاضر ولی فکر میکنم چهل و پنج درصد مواقع در یک روز ناراحتم به حدی که فکر میکنم لیاقت عشق زنم رو ندارم و باید همه چیزو ول کنم خودمو گم و گور کنم برم تو کوهستانهای محل تولدم تنها زندگی کنم و البته من ناراحتیم رو هم به دیگران به صورت بدخلقی و بی حوصلگی نشون میدم دیگران فکر میکنن من عصبانیم در حالی که ناراحتم. چهل و پنج درصد مواقع دیگه هم شدیدا خشمگینم به حدی که هلش میدم میخوره تو در و دیوار یا هرچی دم دستمه میزنم داغون میکنم یا گلوشو فشار میدم و میخوام خفه ش کنم و اون لحظه فکر میکنم بمیره بهتره دیگه نمیتونه نافرمانی کنه. شده حتی هیچ کار اشتباهی هم نکرده یه جا آروم بشینه مجله ورق بزنه هم من یهو عصبانی میشم خودمم نمیدونم واقعا چرا انقدر از خود بیخود میشم شاید استرس عروسیه به یه چیز بیخودی مثل صدای ورق زدن مجله گیر میدم اونم بیچاره میگه کاری نکرده و دلیلی برای عصبانیت من نیست منتها از خودشم دفاع میکنه من باز بیشتر عصبانی میشم. ده درصد مواقعم کاملا معمولیم. خوشحالی هم ندارم دیگه هرچند هنوزم با اطرافیانم شوخی میکنم و سعی میکنم اطرافیانمو یه جوری خوشحال کنم ولی خودم واقعا خوشحال نیستم و میدونم اوضاع خوبی ندارم.
خب هیچ کس که ناراحتی یا عصبانیت رو انتخاب نمیکنه منم دلم میخواد حالت هام بیشتر بین خوشحالی و حالت معمولی باشه.
تشکر خانم تمنای عشق از زحمتی که کشیدین و این اطلاعات رو برای من پیدا کردین مفید بودن سپاس.
من رفتم پیش روانپزشک. خودشون اونجا روانشناس هم داشتن یکساعت و نیم با روانشناس صحبت کردم یک ربع با دکتر. دارو هم گرفتم ولی نتونستم با خودم اصلا کنار بیام که بخورم. چیز بدی هم نبودن ضداضطراب و ضدافسردگی بود البته گفت خواب آوره ولی گفت فقط شب میخوابی و دو هفته ای هم عادت میکنی نظرش این بود باید حتما بخوابم. هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم یکیشم بخورم. رو اعصابم بودن ریختمشون دور. حالا اگه دیدم وضعیتم از راه های دیگه بهتر نمیشه دوباره میرم میگیرم.
فکر میکنم حرف شما صحیح هست من باید مشکل خشم رو با همین روانشناس حل بکنم. حس میکنم تخصصی تر از مشاور عمل میکنه. قبلا دید و انتظار من از مشاور مطالب علمی و روانشناسی بود الان متوجه شدم که این انتظارات رو من باید از دکتر و روانشناس داشته باشم. البته مشاور من خوبه ولی می اومدم اینجا فکر میکردم باید مسئولینش تخصصی تر و حرفه ای تر رفتار کنن و حرص میخوردم میدیدم اینجوری نیست الان تازه متوجه شدم مشاور با روانشناس خیلی فرق میکنه.
نظر روانشناس این بود که یک نفر نمیتونه این حجم از مشکلات رو تنهایی با خودش بکشه و خسته و عصبی نشه.... ایشونم احتمال داد مسائل ریشه دار گذشته باعث عصبانیت منه البته فعلا خیلی مختصر براش گفتم این بار گفتنش برام راحت تر شده بود. ولی گفت اینکه الان تو این مقطع زمانی، خشم من انقدر شدت گرفته میتونه به خاطر ترس من از زندگی مشترک هم باشه.... گفت یه جور ترس از عروسیه به اسم گاموفوبیا که گاهی مردها دچارش میشن. در حقیقت مشکل اینجاست چون تو جو مردونه بزرگ شدم از اینکه به خانمم خیلی صمیمی و نزدیک بشم میترسم و چون بلد هم نیستم چطوری باهاش رفتار کنم و خیلی وقت ها خراب کردم و دلشو شکستم ناخوداگاه ترجیح میدم فاصله مون حفظ بشه و منم استقلال و دنیای مردونه زمخت خودمو داشته باشم... ترس اینکه بلایی سرش بیارم و بی مهارتیم باعث عصبانیت بیشترم شده برای همینم هرچی به عروسی نزدیک میشم دارم بداخلاق تر و بی اعصاب تر میشم.
ممنونم جناب یه دوست از نکات خوبی که اشاره کردین. بعضی هاشو میرفتم قبلا، بعضی هاشم مثل سکوت موقع عصبانیت و تعویق در تصمیم گیری رو فعلا در حال تمرینم تشکر. البته مواقع ناجور جواب نمیده. سکوت میکنم چهارتا حرف درشت تر میاد تو سرم و نهایت پنج دقیقه بعدش میگم. حالا امید دارم با تمرین بتونم بهترش کنم.
من نوسانات و پیشرفت و پسرفت هامو همیشه رصد میکنم بدون اینکه ببینم چقدر دارم موفق عمل میکنم انگیزه م میاد پایین و نمیتونم ادامه بدم. تا اینجا موفقیت چشمگیری نداشتم.
بازم راهی یا تجربه ای دارین لطفا بگین.
از محیط و آدم هایی که عصبیم میکنن نمیتونم چندان فاصله بگیرم. اونایی که مهم هستن دائما باهاشون در تماس هستم. مشکل اساسی منم با همسرمه که نمیتونم ازش کلا فاصله بگیرم و استعداد بالایی هم در عصبانی کردن من داره.
این کاری که برای غذا خوردن فرمودین رو اصلا یکبار هم موفق نشدم این هفته انجام بدم. گشنگی کشیدم تاحالا ولی اجباری بوده به اختیار خودم نمیتونم تحمل کنم. گرسنه باشم آدم جلوم باشه میتونم درسته بخورم. یا مثلا هیجده ساله دارم سیگار میکشم تاحالا برای یک هفته هم نه تونستم و نه خواستم که ترکش کنم. اینجا کلا طرز فکر و عقاید منو به چالش میکشه. شاید اراده م اونقدری که قبلا تصور میکردم قوی نیست و جای کار بیشتری داره. اگر راه آسون تری غیر از تحریم غذا برای تقویت اراده میشناسید بگید. غذا باشه غول مرحله آخر.








علاقه مندی ها (Bookmarks)