سلام و ممنونم از همگی
مریم خانم عزیز تو صیه هاتون خوب بود....سعی میکنم برنامه منظمی بچینم....من خودم خیلی با دوستام استخر میرم... خواستم که باهام بیاد....ولی قبول نکرده تاحالا
فقط ی بار بعد از کلی اصرار و تشویق من گفت باشه ی بار تو عید میام!قبلا هم گفتم برای خوش بودن وقت نمیذاره....تو ارتباط با دیگران هم از این جور مسائل خانوادگی
به هیچ کس چیزی نمیگه....
چشم دیگه بحث هم نمیکنم....ولی اگه خواستم بگم که راه درست کدومه...میشه همون بحث دیگه؟.....نمیدونم شاید من بلد نیستم
خانوم فکور عزیز اون صبح خودم میدونستم که دارم بد حرف میزنم...
من از این مراحل گذشتم که اول باید بهش بگم به خاطر خودش دست از این حرفها برداره.....تو پست اولم گفتم که دلداری میدم امید میدم یا حواسش و به چیز دیگه ای پرت میکنم یا...ولی همیشگی نیست از طرفی ادم تو ی کاری نتیجه نتیجه مثبت نبینه خب سرد میشه دیگهمیگم من ناراحت میشم گریه تو میبینم میگه نشو!!!اتفاقا فک میکنم چون خودم و نادیده گرفته بودم و تو خودم ریخته بودم اون روز یهو همش باهم فوران کرد....منم فک کردم مدل گفتگو رو بلد نیستم که نتیجه چندانی تا حالا نگرفتم
اومدم اینجا که یاد بگیرم چطوری باهاش هم دلی کنم بدون اینکه بریزم تو خودم.....تا یروزی اینجوری بد بروز نکنه.
اقای باعبان اجازه بدید به اون دو تا مسائل ی مسئله دیگه هم اضافه کنم...اونم اینکه من خودم هم گاهی از چیزهایی که تعریف میکنه ناراحت میشمو برام مهمه دلم میسوزه...
فقط تونستم خودم و به اینجا برسونم که اون مسئله رو به عنوان ی درد لاینحلی تو زندگیم که من نمیتونم کار خاصی براش انجام بدم بپذیرم ....و نذارم بقیه جنبه های زندگیم رو خراب کنه
مادر من محیط من نیست بخشی از منه...وقتی شروع میکنه به گریه میگه دلم میسوزه برای فلانی.....نمدونید چه حالی میشم و لی نمیذارم رو خودم یا مادرم اثر بذاره
اتفاقا با همکاری برادر کوچیکم خیل اسباب شادیش رو فراهم میکنم و می خندونیمش ...بله درسته مادرم دوز منفی بالایی داره
فک نمیکنید همین که خداروشکر من مثل اون نیستم باید بهم جایزه بدن.....ولی خب همیشه هم که موفق نیستم....باور کنید اینهایی که می فرمایید تو عمل خیلی سخته.....یعنی همیشه باید اماده باش باشی.....به بعضی از جملات تکراریش الرژی پیدا کردم.....
راستش خیلی ناامید شده بودم از عوض شدن مادرم....می خواستم بیشتر سکوت کنم این جور موقع ها واصلا دیگه هیچی نگم...... به این فکر کنم که شاید این خواست خداست که منم خویشتنداری رو یاد بگیرم و .....ولی پیشنهاد نامه و تشویقتون برای تلاش بهینه دوباره بهم انگیزه داد...بازم فکر میکنم و چشم تمرین میکنم که صبور تر باشم
خانم یا اقای esm همینطوره گیر کار اینجاست که مادر من فک نمیکنه داره اشتباه میکنه!میگه دست خودم نیست تو منو درک نمیکنی...مادر نیستی و از این حرفا....
و البته میدونم انتظار زیادی دارم که تغییر پذیر باشه اون خودش ی قربانیهولی تلاش نمیکنه که حالشو خوب کنه علی رغم وجود غم و غصه....
بازم از همگی ممنونم که وقت گذاشتید![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)