سلام نسیم جان
عزیزم حالت رو خوب درک میکنم....یه سر به تایپیک های من بزن....تمام جملات رو که از شوهرت میشنوی و تمام حرف های گستاخانه رو ، منم از شوهرم می شنیدم.....یه حرف هایی میزد که انگار من باید از خدام باشه که این شده شوهرم ....و از لحاظ جملاتی خیلی عذابم میداد....همین طور باعث و بانی ازدواج رو فحش میداد....یاد اون روزها میفتم باز عصبی میشم...چون یه زن از همسرش توقع نوازش و محبت داره....توقع نداره عذاب بکشه (از لحاظ محبتی) توی زندگی که قراره دوست داشتن و عشق باشه.........بابا خونه و ماشین و ثروت همیشه بدست میاد....ما زنها بخاطر هیچ کدوم از اینا ازدواج نمیکنیم.............خلاصه بگذریم از این حرفها..........ولی اینو میخام بهت بگم که منم مثل تو ترس داشتم از جدایی.......تا 6 ماه اسم دادگاه میومد گریه میکردم...خیلی داغون شدم .....ولی تا وقتی که توی زندگی با این آقا باشی وضعیتت همینه....چون بهش عادت کردی....به همه اون تحقیرها و با همه عذاب ها بازم میخای کنارش باشی....چون اگه ازش جدا شی، طبق عادت روزها نمبینیش و باهاش حرف نمیزنی، این تو رو به ترس میندازه....تو الان به این زندگی و مرد عادت کردی و روال زندگیت رو هم میدونی ولی ذهنت روال زندگی بعد از این مرد رو نمیدونه واسه همینه که میترسی....ما آدمها واسه راه همیشه ترجیح میدیم طبق عادت زندگی کنیم...به سختی میتونیم راهمون رو عوض کنیم....
ولی من این کارو کردم ،یعنی راهمو عوض کردم...خیلی دلتنگی داشتم...خیلی اشک ریختم...بعضی روزها فکر میکردم نمیتونم راه برم و دارم فلج میشم....تمام آدمهایی که دور و بر من بودن تمام سختی هایی که من کشیدم رو دیدن...ولی بالاخره به جایی رسید که از اون مرد دل کندم....ازش طلاق گرفتم....ولی به قران قسم میخورم به همون خدای یگانه که بعد از رفتن اون مرد تازه فهمیدم زندگی چی هست و طعم واقعی اش رو چشیدم...با همه حرف فامیل روبرو شدم...با تمام دلتنگی ها روبرو شدم...با تمام بدبختی ها روبرو شدم ولی الان دارم واقعا زندگی میکنم.....تازه بعد از گذشت تمام اون حال و هوای بد....و رسیدن روزهای خوب...حتی 1% هم از طلاق پشیمون نیستم...چون من یکسال و و نیم واسه زندگیم جنگیدم....این یکسال و نیم هم زمان کمی نبود ....به اندازه 10 سال منو پیر و داغون کرد....یک هفته و یک ماه نبود....واسه ما زنها حتی قهر و دعوا یکساعتی هم داغونمون میکنه....حالا شما فکر کنین من 16 ماه توی استرس و دعوا و فحش و غصه و گریه.....بودم و اصلا روز خوش نداشتم................و بالاخره بعد از تمام این ها الان 3 ماهه که همسرم برگشته و باز ادعای عشق و عاشقی میکنه ولی من اصلا جوابش رو نمیدم................
بنظر منم تو هم این تغییر رو بده








علاقه مندی ها (Bookmarks)